دموکراسی‌ها از سوی چه کسانی آسیب می‌بینند و از بین می‌روند؟

دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ اکتبر ۲۰۲۶


محمدعلی غیبی – انسان‌ها بسیاری از امور و مسائل امروزه را از دوران باستان به اشکال مختلفی تجربه کرده‌اند. هرچند از نظر عده‌ای، مفاهیمی همچون کمونیسم و دموکراسی و ملت و کشور و شهر و…، مفاهیمی «جدید» و اطلاق آن به ادوار پیش از عصر روشنگری و انقلاب فرانسه کار اشتباه و مصداق «آناکروسیسم» است، اما کنار گذاشتن ردپای نوع اولیه‌ای از کمونیسم در قیام مزدک بامدادان در اواخر عصر ساسانی، نوعی سرکوب «مفهوم» است. به همین ترتیب، بی‌اعتنایی به تجربیات نوع اولیه‌ای از دموکراسی در یونان و بخصوص در روم، تنها ابهامات بشر امروزی را می‌افزاید. هرچند دموکراسی به معنای «جمهوریت» نیست و این ایراد را تمام متفکران علوم سیاسی بر الکسی دوتوکویل (۱۸۰۵-۱۸۵۹) وارد کرده‌اند. اما به هر حال جمهوریت نوعی از انواع حکومت‌های دموکراسی است که سابقه‌اش حداقل به یونان و روم باستان می‌رسد.

حکومت‌های دموکراتیک مانند تمام حکومت‌های دیگر، پس از تشکیل، دوران اوجی دارند و در این دوران افتخارات بسیار بزرگی را می‌آفرینند. چنانکه رومیان باستان، پس از سقوط پادشاهی روم در اواخر قرن ششم پیش از میلاد، قلمروی خود را از یک شهر گستراندند؛ ابتدا ایتالیا را تصرف کردند؛ سپس کارتاژ را در سه جنگ پونیک از میان برداشتند، اسپانیا و ایلیری و مقدونیه و یونان و شمال آفریقا را تصرف کردند؛ با شکست سلوکیان، غرب آناتولی را و نهایتا در دوران اوج قدرت خود با سردارانی همچون پمپه و سزار، سوریه و مصر و گل (فرانسه) و جنوب بریتانیا را فتح کردند.

اما چنین فتوحات باشکوهی، نشان از درونی یکپارچه نداشت. حکومت روم گرچه جمهوری بود، اما از نظریه‌ی انحطاط ابن‌خلدون (که قرن‌ها بعد با مطالعه‌ی دولت‌ها و خصوصا روم باستان توسط ابن‌خلدون صورت‌بندی شد) برکنار نبود. این یک نگاه لزوما دورانی نیست. در واقع ابن‌خلدون و هگل و توین‌بی و نیچه، با تمام اشتراکات و تفاوت دیدگاه‌هایشان، ناخواسته بر یک موضوع تأکید دارند؛ اولی با انحطاطی که با یک الگو، جوامع مختلف را با جزئیات مختلف دچار انحطاط می‌کند؛ دیگری معتقد است تحول انسان برای آزادی، شبیه نمونه‌های پیشین است، گرچه از آن نمونه‌های پیشین آگاهی نداشته باشد.

توین‌بی هم معتقد است تاریخ گرچه تکرار نمی‌شود، اما از الگوهای تاریخی یکسانی تبعیت می‌کند و نهایتا نیچه در مفهوم «بازگشت» معتقد است همان‌گونه که انسان با حفظ حافظه و تجربه‌اش اگر به اولین روز زندگی خود بازگردد و قرار باشد به همان شکل زندگی را تکرار کند، باز هم بنا به تجربه، قدری متفاوت عمل می‌کند. هرچند ممکن است تجربه‌ی ملت‌ها لزوما به پیشرفت آنها منتهی نشود.

با این تفاسیر، ما این شباهت‌های کلی حاکم را در تجربیات مردمان مختلف شاهدیم. امروزه مردمان کشورهای اروپایی، با وجود تفاوت‌های حکومتشان با حکومت پهلوی در ایران، تجربیات مردم ایران در ۱۹۷۹ را شاهدند. گرچه حکومت پهلوی، با وجود آزادی‌های اجتماعی فراوان، آزادی سیاسی کمتری داشت، اما نوع برخورد پلیس و ارتش و عدم سرکوبگری، شباهت فراوانی با برخورد پلیس فرانسه و آلمان و ایتالیا دارد. اما در این میان، مخالفان دموکراسی که برای شورش آستین را بالا زده‌اند، با همان الگوی انقلابیون ۱۹۷۹ در ایران رفتار می‌کنند.

کتاب «دموکراسی‌ها چگونه می‌میرند؟» نوشته‌ی استیون لویتسکی و دانیل زیبلات است. این دو استاد دانشگاه هاروارد مسئله‌ی تحقیق کتاب را این قرار داده‌اند که نشان دهند چگونه رؤسای جمهور آمریکا و اعضای کنگره و اصحاب رسانه و…، رفته‌رفته تمام قوانین نانوشته یا هنجارهایی را که مقامات پیشین در قرون گذشته رعایت می‌کردند، کنار می‌گذارند و بدین‌ترتیب دموکراسی آمریکایی با افتادن به سرنوشت دموکراسی‌های آمریکای لاتین در حال از بین رفتن است.

از نظر نویسندگان، رؤسای جمهور آمریکا و اعضای سنا، به‌مرور زمان هرچه بیشتر از اختیارات ویژه‌ی خود استفاده می‌کنند، در حالی که در گذشته به‌ندرت چنین بود. نویسنده این رفتار را به‌خاطر دشمن شدن دو جناح جمهوری‌خواه و دموکرات می‌داند. در حالی که تا پیش از نیکسون، این دو جناح همدیگر را رقیب خود می‌دانستند. از نظر نویسندگان، بسیاری از تهدیدات دموکراسی در آمریکا، از دوران نیکسون آغاز می‌شود یا راست‌های اروپا «فاشیست» نامیده می‌شوند (ر.ک. به همان، ترجمه‌ی سیامک دل‌آرا و اعظم ورشوچی‌فرد، تهران: پارسه، ۱۴۰۳: ص ۱۴۱).

از نظر این نویسندگان، این دسته‌ها با علاقه به اقتدارگرایی، دموکراسی را تهدید می‌کنند و چپ‌ها و دموکرات‌ها را با خود دشمن می‌کنند. در این مجال تلاش داریم با قدری بررسی بیشتر از جناح چپ و جناح دموکرات‌های آمریکایی، تهدیدهایی را هم که از سوی آنها متوجه دموکراسی می‌شود، بیان کنیم و این کلان‌روایت اصحاب قلم را قدری به چالش بکشیم.

در این میان اول از همه باید مسئله‌ی نفوذ کشورهای دیکتاتوری اسلام‌گرا را بررسی کرد. با تجربیات جنگ‌های اخیر ایالات متحده‌ی آمریکا با جمهوری اسلامی، چشم امید رژیم جمهوری اسلامی، به لابی‌گری برای به شکست کشاندن سیاست‌های آمریکا همچون پدید آوردن بحث‌وجدل در کنگره و ایجاد تعلل در اقدامات نظامی و نهایتا ناکام گذاشتن آنهاست. استفاده‌ی دوم رژیم‌های دیکتاتوری اسلامی، استفاده از پیاده‌نظامی به نام مهاجران اسلام‌گرا و جهادی است که بدون ترس از هیچ محاکمه‌ای، ساختمان‌های تاریخی و پرچم کشور میزبان را به آتش می‌کشند، ترور می‌کنند و دنبال تأسیس خلافت و ولایت در اروپا و آمریکا هستند.

نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهد برخلاف ادعای نویسندگان چپ‌گرا و یا دموکرات، نه‌تنها راست‌گرایان مخالف و دشمن دموکراسی نیستند، بلکه خود آنها با وارد کردن گروه‌های فشار، قضاوت و تبلیغات نادرست و وارونه و عوام‌فریبی، مهمترین تهدید دموکراسی به‌شمار می‌آیند. دموکرات‌ها برای آنکه کم‌شدن رأی‌دهندگان خود را جبران کنند، به مهاجران غیرقانونی که وارد آمریکا می‌شوند، وعده‌ی کارت اقامت می‌دهند، بدین‌گونه هرساله مهاجران بیشتری با افراطی‌ترین عقاید و خطرناکترین سوابق خود را به آمریکا می‌رسانند.

آنها پس از ورود، به‌خاطر وابستگی وضعیت خود، از دموکرات‌ها حمایت می‌کنند و راه بیشتری برای ورود مهاجران خطرناک و جهادی و اسلام‌گرا باز می‌کنند. این شبیه مفهوم حالت «فیدبک مثبت» در مهندسی برق است که در آن نه‌تنها علت سبب معلول می‌شود، بلکه معلول هم علت را سبب می‌شود. بدین‌گونه علت و معلول همدیگر را تقویت می‌کنند؛ جوری که از یک علت کوچک، نیرویی بزرگ برمی‌خیزد که دیگر هیچ نیرویی قادر به مقابله با آن نباشد.

بدین‌گونه ایالات متحده هم رفته‌رفته به سرزمینی با مردمان اسلام‌گرای افراطی تبدیل می‌شود، چنانکه از نمایندگان کنگره و انتخابات شهرداری‌ها… هم مشخص می‌شود. نمایندگانی که بنا به دین خود، هیچ اعتقادی به دموکراسی ندارند و حاکمیت را موضوعی الهی دانسته و اگر مسئله‌ی خلافت یا ولایت را هنوز بیان نمی‌کنند، به‌خاطر این است که هنوز موقعیت را برای صراحت بیشتر مناسب نمی‌بینند.

آنها با سیر تغییر و تحول جمعیتی خود و جامعه‌ی میزبان تا چند دهه‌ی دیگر کشور میزبان را هم صاحب خواهند شد؛ چنانکه در طول تاریخ هم اعراب این‌چنین با مهاجرت سازمان‌یافته، از شبه‌جزیره خارج شده و از بین‌النهرین تا غرب آفریقا را به قلمرو اعراب افزوده‌اند. البته این مختص اعراب نیست. ترکمن‌ها شمال غرب و شمال شرق ایران و سرتاسر آناتولی را برای همیشه به سرزمین خود تبدیل کرده و مردمان میزبان و زبان و فرهنگشان را در خود مستحیل کردند.

و نهایتا بالاترین و آخرین ضربه بر پیکره‌ی دموکراسی‌های غربی، این است که شاهدیم این جریان‌های چپ اروپایی یا دموکرات‌های آمریکا، در طول سال‌های گذشته همواره با به‌رسمیت شناختن رژیم نسل‌کش جمهوری اسلامی، همواره دنبال توافقی با آن بوده‌اند. گویی دیگر غیر از راست‌های اروپایی و جمهوری‌خواهان آمریکا، هیچ جناح و کشوری، مردم ایران و مطالبات دموکراتیک آن را به‌رسمیت نمی‌شناسد. این رفتارها نه جنبه‌ی دموکراتیک دارند و نه وجاهتی از سوی جناح‌هایی که خود را لیبرال می‌دانند. چنانکه دیگر به نظر می‌رسد چپ‌گرایان، راست میانه و دموکرات‌های آمریکا، برخلاف آنچه بر جمهوری‌خواهان آمریکا و راست افراطی اروپا تحت عنوان «فاشیست» و «دشمن دموکراسی» لقب می‌دهند، خودشان دیگر دموکراسی ممالک خود را یک‌بار برای همیشه دفن کرده باشند.

این افراد از گسترش فردگرایی در دولت دونالد ترامپ انتقاد می‌کنند. بله، ساختار بر افراد ارجحیت دارد، اما اگر در دولتی ساختار آلوده و پوسیده شود، بازیابی دموکراسی ناممکن است، در حالی که آلوده و یا پوسیده شدن یک فرد پس از پایان وقت قانونی‌اش هم اثر خود را از دست می‌دهد. اما ماهیت ویرانگر جناح رقیب همچون خیانت جیمی کارتر به متحد آمریکا، یعنی شاه و مردم ایران، تنها مختص او نبود.

تغییر جمهوری‌خواهان سنتی و ریگانیست به جمهوری‌خواهان جدید و انزواگرا، تنها مختص آنها نیست. در واقع دموکرات‌ها بیشتر تغییر کرده‌اند. سیاست‌هایی که کلینتون و اوباما و بایدن در حمایت از رژیم اسلامی و بر ضد منافع آمریکا در پیش گرفتند هرگز تغییر نکرده و حزب دموکرات دیگر هیچ‌گاه یک دموکرات سنتی همچون ترومن یا جانسون را به کاخ سفید نفرستاده است. دموکرات‌هایی که زمانی بنا به اطلاعات همین کتاب، مانع از رأی دادن سیاهان در ایالات جنوبی می‌شدند، هم‌اکنون بنا به مندرجات همین کتاب، با اتخاذ سیاست‌هایی، رفته‌رفته حزب خود را مختص سیاهان می‌کنند و نتیجه این است که این دو جناح، دیگر نه جمهوری‌خواه و دموکرات، بلکه تبدیل به شکافی به نام حزب سفیدپوستان و حزب سیاه‌پوستان می‌گردد. این تغییرات بخصوص از زمان روی کار آمدن باراک اوباما شدت بیشتری یافته است.

آنچه نویسندگان کتاب مزبور از آن به نام «دشمن شدن» احزاب رقیب در آمریکا یاد می‌کنند و آن را تهدیدی برای دموکراسی می‌دانند، دقیقا نشانه‌های انحطاط جمهوری روم است. ادعای کتاب در مورد تلاش برای دستکاری ترکیب و تغییر نمایندگان کنگره و دیوان عالی، شبیه اقدامات متضاد ماریوس و سولا در مورد ترکیب سنای روم است.

همچنین گسترش دشمنی احزاب، شبیه زمانی است که دیگر رقابت‌های بین جمهوری‌خواهانی همچون پمپه و پوپولیست‌هایی همچون سزار، به جنگی میان وارثانشان تبدیل شد. پس از قتل سزار برای نجات جمهوریت، طرفداران سزار از جمهوری‌خواهان روم انتقام سختی گرفتند. آنها کنترل روم را به دست گرفته و صد و پنجاه سناتور من‌جمله سیسرون و دو هزار شوالیه را به قتل رساندند. آخرین نبرد دفاع از جمهوریت، جنگ‌های فیلیپ بود که کاسیوس و بروتوس پس از شکست در آن خودکشی کردند. «جمهوریت، آخرین حامیان خود را از دست داده بود.» در سال ۲۷ قبل از میلاد، جمهوریت به امپراتوری روم تبدیل شد. (آلبر ماله و ژول ایزاک، تاریخ رم، ترجمه‌ی غلامحسین زیرک‌زاده، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۶۲: ۲۰۱-۲۰۲)

هم‌اکنون حرکت دموکراسی‌های غربی به سوی سرنوشت روم، از بعد دیگری هم گریزناپذیر است. از سویی جناح متشکل از چپ‌گرایان و اسلام‌گرایان، جلو افتاده و تلاش خواهند کرد تا دموکراسی‌های غربی را از بین برده و نوعی نظام شبیه خلافت یا ولایت بر سر کار بیاورند. باید توجه داشت که مطلوب چپ‌ها در این شرایط دیگر یک انقلاب کارگری و دهقانی نیست. مطلوب چپ‌های امروزی نبود هر مظهری از نظم و توسعه و بخصوص نمادهای گذشته‌ی باشکوه است. لذا اسلام‌گرایی برای آنها بهترین سکو است. چون اسلام به هر جامعه‌ای وارد شده، تمام فرهنگ و تمدن آن را زیرورو کرده است. از سوی دیگر راست‌گرایان برای جلوگیری از این وضعیت، دموکراسی را قدری «سخت‌گیرانه‌تر» می‌خواهند تا مانع از نابودی آن شوند. چنانکه چپ‌ها دموکراسی را چنان افراطی می‌خواهند تا آن را نابود کنند.

در کتاب مذکور مقصر اصلی جمهوری‌خواهان معرفی شده‌اند چون مدام به دموکرات‌ها تهمت می‌زنند. بدون آنکه دموکرات‌ها از بابت صحت این اتهامات زیر سؤال بروند. چکیده‌ی این کتاب این است که دموکراسی آمریکایی با این رویکرد در حال از بین رفتن است. اما اقدامات جمهوری‌خواهان در اصل یک واکنش به اقدامات بی‌سابقه‌ی دموکرات‌ها در از بین بردن دموکراسی است. اگر اکتاویان به اقتدار شاهنشاهان اشکانی غبطه می‌خورد و آرکادیوس بیزانس، به اقتدار شاهنشاه ساسانی، در مقابل بی‌قدرتی خود می‌اندیشید، اکنون به نظر می‌رسد اقتدار خلافت و ولایت و تروریسم و…، مطلوب سیاستمداران چپ‌گرای غربی شده است.

چنین تضادهایی در مورد جنگ‌های آمریکا هم مصداق دارد. دونالد ترامپ از بمباران سنگین و گسترده‌ی مواضع سپاه خودداری می‌کند. چون از نظر او این کار به ایجاد تلفات در میان اعضای سپاه منجر می‌شود. اما نگاه رژیم اسلامی، نگاهی قرینه‌ی آن نیست. سپاهی‌ها چنین وضعیتی را نه‌تنها نمی‌فهمند، بلکه با فرصت زندگی که به دست می‌آورند ایرانیان بیشتری را همچون ژانویه‌ی ۲۰۲۶ و در ادامه حتی بیشتر از آن را خواهند کشت.

نمونه‌ی بارز این رفتارها، پاسخ یحیی سنوار بود که در جوانی وقتی توسط پزشکی اسرائیلی مورد عمل جراحی قرار گرفت، پس از به هوش آمدن به پزشک گفت که «تو جان مرا نجات دادی اما من روزی تو را خواهم کشت.» اکنون منطق غالب بر بسیاری از جریان‌های غرب این نیست که یحیی سنوار مسئول کشتار هفتم اکتبر است؛ بیشتر افراد برای جنایتکاران اشک می‌ریزند و کشتار مردم ایران، برای جریانات غالب رسانه‌های غرب اهمیتی نمی‌یابد. وقایع در جریان است و البته ما انتظار نداریم که مردمان جوامع غرب، با نصیحت ایرانیان از فروپاشی دموکراسی‌های خود جلوگیری کنند. تاریخ همواره با تحولات زنده مانده و چنانکه نیچه می‌گوید، این تحولات همیشه مثبت و سازنده نیستند.

 

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=410992