پزشک خرافهسوز – این روزها فضای مجازی پر شده از دعوای تازهی فردی به نام «زینب موسوی» و شوخیِ تندش با فردوسی. یکی میگوید «توهین است»، دیگری میگوید «آزادی بیان است» و سومی سرگرم فحش و لایک و بازنشر. انگار همهی مشکل مملکت شده همین زینب!
منِ دلنگرانِ فردوسی هم که رفته بودم میدان فردوسی، رو به مجسمهی سنگی گفتم: «استاد! چه کردی که حتی هزار سال بعد از رفتن هم اینها چشم دیدنت را ندارند؟»
هنوز با خودم کلنجار میرفتم که ناگهان گلآقا سر و کلهاش پیدا شد، با همان لبخند کنایهآمیز، عینک نوک بینی و نگاه از بالا، و گفت: «پسرجان، اینها همه بازیه. قصهی زینب موسوی مثل بوی قورمه سبزی تقلبیه؛ همه رو داره دنبال خودش میکشه، بیآنکه کسی بدونه قابلمهی اصلی یه جای دیگه سوخته. اصل ماجرا اینه که سه کشور اروپایی ماشه را کشیدند، پروندهی ایران رفت به شورای ملل، و دلار هم شوت شد بالای صد!»
و در همان میدانِ پردود و پرصدا، شنیدم فردوسی هم با من زیر لب زمزمه کرد:
یکی داستان است پر آبِ خون
یکی بازی و خنده، ز بهرِ فسون
با خودم گفتم: «این گلآقا همیشه دو کلمه حرف حساب میزنه. یعنی وقتی ملت سرگرم جنگ لفظی بر سر فردوسی بودند، نان سفرهشان هم از سفرهی بیگوشتشان بیصدا پر کشید و رفت که رفت. واقعا که وقتی قافیهی سیاست به تنگ آید، زینبی بیربط به جفنگ آید.»
گلآقا، همانطور که آرام داشت دور میشد، خندهای از ته تاریخ سر داد و گفت: «آره پسرم، رسم آخوند اینه: مشغول خنداندن، مشغول خواباندن!»
و من دوباره به فردوسی نگاه کردم؛ به مردی که هزار سال پیش نوشته بود:
خِرَد رهنمای و خِرَد دلگشای
خِرَد دست گیرد به هر دو سرای
آنجا بود که فهمیدم دعوای امروز بر سر فردوسی نیست؛ بر سر این است که ما هنوز نان و خرد خود را در قابلمهی سیاست گم کردهایم.


