فرد صابری – از زمان بهقدرت رسیدن جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹، ایالات متحده شاهد روی کار آمدن نه رئیسجمهور مختلف بوده است. با این حال، هیچیک از آنها شجاعت سیاسی لازم برای به پایان رساندن کاری را که دونالد ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوری خود آغاز کرد، نداشتهاند.
کارزار «فشار حداکثری» ترامپ، همراه با توافقنامههای ابراهیم و حذف قاسم سلیمانی، نخستین تلاش جدی طی چند دهه – بدون هراس از پیامدهای آن- برای مقابله با ایدئولوژی انقلابی- حکومت اسلامی بود. تکمیل این مأموریت به شجاعت و در عین حال دوراندیشی نیاز دارد. این مسیر مملو از خطراتی است که باید با دقت مدیریت شوند تا آمریکا از گرفتار شدن در یک نسل دیگر از اقدامات نیمهکاره و ناکامیهای راهبردی جلوگیری کند.
سه مسیر واقعبینانه برای رئیسجمهور ایالات متحده ترسیم شده است. نخستین گزینه، ازسرگیری مذاکرات است. چهلوهفت سال تعامل دیپلماتیک یک حقیقت ثابت را نشان داده است: جمهوری اسلامی یک دروغگوی سریالی است.
آخرین حملهی موشکهای بالستیک جمهوری اسلامی به سمت دیهگو گارسیا، بار دیگر ثابت کرد به وعدهها و لابههای پاسداران در قالب پیامهای خصوصی پشتپرده اعتباری نیست و نباید جدی گرفته شوند. بنابراین هرگونه مذاکرات جدید باید با نهایت بدبینی و با سازوکارهای راستیآزمایی سختگیرانه انجام گیرد.
درست است که آمریکا اکنون دست بالا را دارد و در باتلاق جنگ نیست اما، باید از باتلاق مذاکرات نیز دوری کند، زیرا خسارت حاصل از فرسایشی شدن گفتگوها در یک فرآیند بیحاصل که شگرد جمهوری اسلامی است، میتواند به همان اندازه سنگین باشد. اگر رئیسجمهور جورج دبلیو بوش یا باراک اوباما زودتر به این مسئله رسیدگی کرده بودند، هزینه آن به مراتب کمتر از امروز بود.
گزینه دوم، شامل انتقال سریع مواد هستهای جمهوری اسلامی از تأسیسات اصفهان و ایجاد یک منطقه امنیتی به شعاع ۱۰۰ کیلومتر است. این اقدام پنجرهای محدود سه تا شش هفتهای ایجاد میکند که طی آن نیروهای آمریکا و اسرائیل بتوانند مواد هستهای باقیمانده را شناسایی، ایمنسازی و خارج کنند پیش از آنکه رژیم برنامه خود را در تأسیسات مخفی بازسازی کند. همانگونه که پیت هگست، وزیر دفاع، گفته است: این اقدام تمایل رژیم برای دستیابی به سلاح هستهای در آینده را از بین نخواهد برد.
سومین و قاطعترین مسیر، یک عملیات تاکتیکی هدفمند با محوریت «فتح تهران» است که در هماهنگی نزدیک با اسرائیل و بخشهایی از مردم ایران اجرا شود. این گزینه بر این واقعیت استوار است که مرکز ثقل آن مشتمل بر حذف ساختار حکمرانی همراه با فرماندهی سیاسی و مجریان ایدئولوژیک آن است؛ در صورتیکه ارادهی سیاسی و برنامهی عملیاتی تعریفشدهای -برخلاف عملیات سیونهروزه- برای پایان دادن به کار نیمهتمام آغاز گردد.
با این حال، هر گزینهای خطراتی دارد که نیازمند مدیریت دقیق است. نخستین و فوریترین خطر، مهار رژیم در وقتکشی یا همان «باتلاق دیپلماتیک» است. جمهوری اسلامی تبدیل به استاد تأخیر شده است. هر روز اضافی مذاکره یا نمایشهای نظامی نیمهجان در داخل ایران بهعنوان یک پیروزی جلوه داده میشود.
رژیم اسلامی مدام محاسبه میکند اگر بتواند مذاکرات را به اندازهی کافی طولانی کند، شاید بتواند نتیجه انتخابات میاندورهای آمریکا را تغییر دهد یا شاهد تغییر دولت در واشنگتن باشد. رویدادهای اخیر این الگو را نشان میدهد: یک آتشبس دو هفتهای وعده داده شده، اکنون بیش از یک ماه طول کشیده است، و در حالی که تنگه هرمز برای مدتی کوتاه «به درخواست پاکستان» باز شد، دوباره بسته شده و خوراک تبلیغاتی تازهای برای رسانههای حکومتی فراهم کرده است تا ادعا کنند «مقاومت» نتیجه داده است. راهحل ساده است؛ حتی مذاکراتی که با هدف تسلیم رسمی انجام میشوند نیز باید دارای ضربالاجلهای سخت و کوتاه باشند. آمریکا دیگر توان تحمل یک باتلاق دیپلماتیک بیپایان را ندارد.
دومین خطر بزرگ، فقدان یک راهبرد منسجم و یکپارچه است. هیچ جنگی تنها از طریق حملات هوایی پیروز نشده است و تاریخ یک ضربالمثل انگلیسی صریح را به ما یادآوری میکند: «میتوان اسب را تا کنار آب برد، اما نمیتوان آن را وادار به نوشیدن کرد.» حملات دقیق میتوانند تواناییها را تضعیف کنند، اما بدون فشار زمینی یا تهدید معتبر آن، رژیمهایی مانند جمهوری اسلامی ضربات را تحمل میکنند، پراکنده میشوند و منتظر تغییر شرایط سیاسی به نفع خود میمانند. بنابراین هر کارزار جدی علیه جمهوری اسلامی باید شامل برنامهریزی برای عملیاتهای بعدی و قاطعانه باشد که بتوانند تغییر رفتار را تحمیل کنند، نه اینکه صرفا مجازات اعمال نمایند.
در طول تاریخ نظامی، «عصای فرماندهی» همواره نماد نهایی قدرت بوده است. پادشاهان و فاتحان به ندرت آن را داوطلبانه واگذار میکردند؛ بلکه باید با زور از آنها گرفته میشد. امروز، عصای واقعی قدرت جمهوری اسلامی صرفا برنامه هستهای آن نیست، بلکه زرادخانه یکپارچه موشکی و پهپادی آن است؛ ابزاری که از طریق آن ترس را در منطقه گسترش میدهد و همسایگان خود را بازمیدارد.
تهران ممکن است تحت فشار شدید برخی امتیازات هستهای را واگذار کند، اما برای حفظ توان موشکی و پهپادی خود بهشدت مقاومت خواهد کرد. این سلاحها ابزار روزمره باجگیری آن علیه کشورهای خلیج فارس، اسرائیل و پایگاههای آمریکایی هستند. دونالد ترامپ، یا هر رئیسجمهوری که به دنبال پیروزی واقعی باشد، باید آماده باشد این توانایی را از رژیم سلب کند، نه اینکه منتظر بماند خود رژیم آن را واگذار کند؛ چنین اتفاقی نخواهد افتاد.
راهبرد جمهوری اسلامی بیش از هر چیز به کره شمالی شباهت دارد. پیونگیانگ برای گروگان گرفتن سئول هرگز به سلاح هستهای نیاز نداشت؛ توپخانه متعارف آن دهههاست پایتخت کره جنوبی را در تیررس نگه داشته است. به همین ترتیب، شبکهی موشکی و نیروهای نیابتی ایران نیز هماکنون قدرت قابلتوجهی برای اعمال فشار در اختیار آن قرار دادهاند.
اگر واشنگتن خود را متقاعد کند که صرفا محدود کردن برنامه هستهای یا نابودی چند جنگنده و ناوچهی قدیمی به معنای موفقیت است، اصل موضوع را از دست داده است. نیروی هوایی ایران که عمدتا بر پایه طراحیهای آمریکایی و شوروی دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بنا شده و همچنین ناوگان سطحی فرسوده آن، در جنگهای مدرن با شدت بالا نقش محدودی دارند. نابودی آنها شاید تصاویر چشمگیری تولید کند، اما اثر راهبردی اندکی خواهد داشت. هدف واقعی، تغییر رژیم و حذف موتور ایدئولوژیکی است که هم جاهطلبی هستهای و هم بیثباتسازی منطقهای را تغذیه میکند.
هر چیزی کمتر از این، تنها یک پیروزی کاغذی برای ایالات متحده خواهد بود. دموکراتها آن را شکست خواهند خواند و استدلال خواهند کرد که رژیم همچنان در قدرت است، هنوز از نیروهای نیابتی حمایت میکند و در نهایت برنامههای خود را بازسازی خواهد کرد. جمهوریخواهان نیز با اتهام ضعف مواجه خواهند شد. مردم آمریکا که شاهد چرخهی دیگری از عملیاتهای پرهزینه اما بینتیجه بودهاند، بیش از پیش به انزواگرایی گرایش پیدا خواهند کرد. رژیم اسلامی در ایران نیز زخمی اما پابرجا، با ادعای برخورداری از حمایت الهی در برابر «شیطان بزرگ» در داخل کشور قویتر ظاهر خواهد شد.
بنابراین، به پایان رساندن این مأموریت مستلزم شفافیت هدف از همان ابتداست. هدف نمیتواند صرفا یک توافق کنترل تسلیحات دیگر یا توقف موقت غنیسازی باشد. هدف باید پایان دادن به جمهوری اسلامی بهعنوان یک تهدید انقلابی باشد. این امر نیازمند راهبردی است که انزوای دیپلماتیک، فشار اقتصادی شدید، حملات دقیق به مراکز فرماندهی و در صورت لزوم، حضور محدود نیروهای زمینی برای حمایت از نیروهای مخالف داخلی آماده جایگزینی حکومت دینی با دولتی باشد که به مردم خود و همسایگانش احترام میگذارد.
پرزیدنت ترامپ خطرات واقعی را تشدید تنش، موج پناهجویان، شوکهای قیمتی نفت و شکاف سیاسی در داخل آمریکا میبیند اما خطر بزرگتر ادامهی وضع موجود است؛ رژیمی که هر سال جسورتر میشود، یک گام دیگر به توان هستهای نزدیکتر میشود و ترور را در مقیاس جهانی صادر میکند. آمریکا توانایی رهبری یک ائتلاف قاطع را دارد. آنچه طی دههها کم داشته، اراده لازم برای به سرانجام رساندن مأموریت بوده است.
اکنون زمان آن فرا رسیده که این مأموریت به پایان برسد. اقدامات نیمهکاره تاکنون دو نسل را هدر دادهاند. نسل سوم نباید قربانی همان توهماتی شود که دو نسل پیشین را ناکام گذاشت. پیروزی دستیافتنی است، اما تنها در صورتی که راهبرد با شعارها همخوانی داشته باشد و عصای قدرت در دست پاسداران در ایران گرفته شود، نه اینکه مؤدبانه درخواست گردد.
تاریخ قضاوت خواهد کرد که آیا دولت ترامپ از شجاعتی برخوردار است که پیشینیانش فاقد آن بودند یا نه؟
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.


