بنیامین دیلمکتولی* – بحث دربارهی «تمامیت سرزمینی» در ایران معاصر اغلب یا به سطحی احساسی و امنیتی فرو کاسته میشود، یا در واکنش به همین نگاه، به کلی مورد سوءظن قرار میگیرد. در نتیجه، یکی از بنیادیترین مفاهیم فلسفهی سیاسی مدرن، بجای آنکه در افق نظم سیاسی، همزیستی و حقوق عمومی فهم شود، به میدان جدالهای ایدئولوژیک بدل میگردد.
در بسیاری از روایتهای رسمی، دفاع از تمامیت سرزمینی به نوعی تقدیس خاک و تاریخ تبدیل میشود؛ گویی «سرزمین» امری متافیزیکی و فراتاریخی است که هرگونه پرسش از آن، خیانت تلقی میشود. در مقابل، بخشی از گفتمانهای واکنشی نیز، به دلیل تجربهی سرکوب، هرگونه سخن از وحدت سیاسی را همارز حذف تفاوتها میفهمند. هر دو رویکرد گرفتار نوعی تقلیلگراییاند: یکی سیاست را به اسطورهی هویت تقلیل میدهد و دیگری امکان هرگونه افق مشترک سیاسی را از میان میبرد.
مسئله اما این است: آیا میتوان از تمامیت سرزمینی دفاع کرد، بیآنکه به ناسیونالیسم طردکننده و هویتمحور فرو غلتید؟ و در مقابل، آیا میتوان از کثرت فرهنگی و حقوق تفاوت دفاع کرد، بیآنکه بنیان امکان همزیستی سیاسی فرو بپاشد؟
برای پاسخ به این پرسش، باید ابتدا روشن کرد که «تمامیت» یک کشور دقیقا به چه معناست. اگر تمامیت صرفا به معنای حفاظت از «خاک» فهم شود، ناگزیر به ایدئولوژی تبدیل خواهد شد. اما اگر آن را در افق فلسفهی سیاسی ببینیم، با پرسشی بنیادین مواجه میشویم: چه چیزی یک جمع انسانی را به واحدی سیاسی تبدیل میکند که حفظ آن معنادار و ضروری باشد؟
در سنت دولت مدرن، این پرسش پیش از هر چیز با مسئلهی نظم گره خورده است. توماس هابز در «لِویاتان»، وضعیت پیشاسیاسی انسان را وضعیتی میداند که در آن امنیت، ثبات و اعتماد پایدار ممکن نیست؛ وضعیتی که در آن، زندگی انسان «تنها، فقیر، نفرتانگیز، حیوانی و کوتاه» میشود. راه خروج از این وضعیت، شکل گرفتن اقتداری مشترک است؛ اقتداری که بتواند قانون را تضمین کند و خشونت را مهار سازد.
اما این اقتدار، بدون قلمرو، فاقد معنای سیاسی است. دولت مدرن همواره با نوعی نظم قلمرویی تعریف میشود. قلمرو صرفا «زمین» نیست؛ بلکه فضای اعمال قانون، تضمین حقوق، انحصار مشروع خشونت و امکان تداوم نهادهای سیاسی است. به همین دلیل، تمامیت سرزمینی را میتوان شرط امکان سیاست مدرن دانست. بدون قلمرو، قانون به شبکهای پراکنده و بیثبات تبدیل میشود و امر سیاسی به میدان رقابت نیروهای متخاصم فرو میغلتد.
کارل اشمیت نیز، با وجود تفاوت بنیادیناش با سنت لیبرال، بر اهمیت پیوند میان نظم سیاسی و نظم مکانی تأکید میکند. او در مفهوم «نوموس» نشان میدهد که هر نظم سیاسی، مبتنی بر نوعی تقسیم و تثبیت فضاست. از نظر او، سیاست بدون مرز و بدون تمایز فضایی، به وضعیت بیثباتی دائمی فرو میپاشد. هرچند اندیشهی اشمیت بعدها در خدمت برخی اشکال اقتدارگرایی قرار گرفت، اما تأکید او بر پیوند میان نظم و قلمرو، همچنان در فهم دولت مدرن اهمیت دارد.
با این حال، قلمرو به تنهایی «ملت» نمیسازد. هیچ جغرافیایی صرفا به خاطر وجود مرزهایش، واجد وحدت سیاسی پایدار نمیشود. اینجاست که اندیشهی ارنست رنان اهمیت پیدا میکند. رنان در سخنرانی مشهور خود، «ملت چیست؟»، ملت را نه بر اساس نژاد، زبان، دین یا حتی جغرافیا، بلکه بر پایهی «ارادهی مداوم برای با هم بودن» تعریف میکند. ملت، از نظر او، نوعی «همهپرسی روزانه» است؛ تصمیمی دائما بازتولیدشونده برای ادامهی زندگی مشترک.
این تعریف، ملت را از یک ذات طبیعی یا قومی، به پروژهای تاریخی و سیاسی تبدیل میکند. ملت نه یک حقیقت ازلی، بلکه نوعی قرارداد تاریخیِ مبتنی بر حافظه، مشارکت و ارادهی مشترک است. از همین منظر است که بندیکت اندرسون بعدها ملت را «جماعتی خیالشده» مینامد؛ نه به این معنا که ملت توهم است، بلکه از آن رو که اعضای آن، با وجود ناشناختگی متقابل، خود را بخشی از یک افق مشترک تصور میکنند.
در نتیجه، تمامیت سیاسی در تلاقی دو ساحت معنا مییابد: از یکسو، قلمرو به مثابه شرط نظم و قانون؛ و از سوی دیگر، ارادهی مشترک به مثابه شرط مشروعیت و دوام.
هرگاه یکی از این دو ساحت حذف شود، بحران آغاز میشود. اگر فقط بر نظم قلمرویی تأکید شود، دولت به ماشین امنیتی فروکاسته خواهد شد؛ و اگر فقط بر ارادهی جمعی تأکید شود، بدون نهاد و قانون، سیاست به عاطفهای ناپایدار بدل میگردد.
ناسیونالیسم دقیقا در همین نقطه پدیدار میشود و شاید بتوان آن را با مفهوم یونانیِ «فارماکون» فهمید؛ مفهومی که ژاک دریدا بر دوگانگی آن تأکید میکرد: همزمان دارو و زهر.
ناسیونالیسم در لحظات بحران تاریخی، میتواند نیرویی ترمیمکننده باشد. میتواند مردمانی پراکنده را در افق مشارکت سیاسی گرد آورد، حس تعلق ایجاد کند و مانع فروپاشی اجتماعی شود. بسیاری از جنبشهای ضد استعماری قرن بیستم، بدون نوعی تخیل ملی، امکان سازمانیابی نمیداشتند. حتی در ایرانِ عصر مشروطه و سپس در دوران دولتسازی مدرن، ایدهی ملت نقشی اساسی در گذار از مناسبات ایلی، رعیتی و فروپاشیده ایفا کرد.
اما همین ناسیونالیسم، اگر از ابزار گذار به حقیقتی مقدس تبدیل شود، به ایدئولوژی حذف بدل میشود. در این وضعیت، ملت دیگر پروژهای باز و تاریخی نیست، بلکه به جوهری ثابت و مقدس تبدیل میشود که هر تفاوتی را تهدید تلقی میکند.
هانا آرنت در تحلیل توتالیتاریسم نشان میدهد که چگونه دولتهای مدرن، زمانی که ملت را با یک هویت خالص و یکدست یکی میگیرند، به سمت حذف امر سیاسی حرکت میکنند. زیرا سیاست، اساسا بر کثرت استوار است. جامعهای که در آن تفاوتها امکان ظهور نداشته باشند، دیگر عرصهی سیاست نیست؛ بلکه صحنهی انضباط و اطاعت است.
پارادوکس دقیقا همینجاست:
ناسیونالیسمی که به نام حفظ وحدت عمل میکند، اگر جای عدالت، مشارکت و برابری را بگیرد، خود بجای همگرایی، به مولد واگرایی تبدیل میشود. زیرا ارادهی همزیستی، بدون امکان دیدهشدن و مشارکت برابر، فرسوده خواهد شد. مردمانی که احساس کنند صرفا موضوع انقیادند و نه بخشی از ارادهی مشترک، دیر یا زود پیوند عاطفی و سیاسی خود را با کلیت از دست میدهند.
در این وضعیت، آنچه از درون تهی میشود، صرفا دولت نیست؛ بلکه خود معنای «با هم بودن» است.
بخشی از بحران فهم سیاسی در زبان فارسی نیز، به ترجمههای نادقیق بازمیگردد. یکی از نمونههای مهم آن، ترجمهی «تمامیت ارضی» برای مفهوم «تمامیت سرزمینی» است.
واژهی «قلمرو» یا «سرزمین» در سنت حقوقی و سیاسی مدرن، صرفا به «زمین» اشاره ندارد. قلمرو فضایی سیاسی است که در آن، حاکمیت، قانون، نهاد، مرز، حافظهی تاریخی و جمعیت انسانی در هم تنیدهاند. اما ترجمهی «ارضی»، با تأکید بر واژهی «ارض»، این مفهوم را به معنایی صرفا جغرافیایی و زمینی تقلیل میدهد.
در حالی که «سرزمین» در زبان فارسی، ظرفیت مفهومی گستردهتری دارد. سرزمین نه فقط خاک، بلکه فضای زیست تاریخی و سیاسی یک جامعه است؛ جایی که انسانها در آن قانون میسازند، حافظه تولید میکنند، نهاد میآفرینند و نسبت خود را با دیگری تعریف میکنند.
از این رو، استفاده از مفهوم «تمامیت سرزمینی» میتواند ترجمهای دقیقتر و فلسفیتر باشد؛ مفهومی که با معنای مورد نظر در حقوق بینالملل و منشور سازمان ملل سازگاری بیشتری دارد.
در اینجا، خود واژهی «تمامیت» نیز نیازمند دقت است. این مفهوم بر «تمام بودن»، «واحد بودن» و «تقسیمناپذیری» دلالت میکند. تمامیت، بر حفظ یک واحد سیاسی تأکید دارد، نه بر نحوهی ترکیب اجزای آن.
این معنا را نباید با مفهوم «یکپارچگی» خلط کرد. «یکپارچگی» ناظر به پیوند عناصر متکثر برای شکلگیری یک کلِ هماهنگ است؛ وضعیتی که در آن اجزا میتوانند تفاوت و استقلال نسبی خود را حفظ کنند و در عین حال، در قالب یک نظام مشترک عمل نمایند.
برای مثال، در علوم اجتماعی، «یکپارچگی اجتماعی» دقیقا بر امکان همزیستی تفاوتها استوار است، نه بر حذف آنها. یا در یک سیستم فنی، اجزای متفاوت با کارکردهای گوناگون، درون یک کل هماهنگ عمل میکنند. بنابراین، یکپارچگی به معنای همگنسازی نیست، بلکه به معنای امکان همکاری در عین تفاوت است.
خلط میان این دو مفهوم، پیامدهای سیاسی مهمی دارد. زیرا اگر تمامیت سرزمینی به معنای «یکدستی اجتماعی» فهم شود، هر خواست فرهنگی، زبانی یا قومی میتواند به عنوان تهدیدی علیه وحدت تلقی شود. در مقابل، اگر وحدت سیاسی صرفا به «تکثر نامحدود» فروکاسته شود، امکان شکلگیری ارادهی عمومی و نهاد مشترک از میان خواهد رفت.
بنابراین، دفاع عقلانی از تمامیت سرزمینی تنها زمانی ممکن است که:
از نظر مفهومی، میان «واحد بودن قلمرو سیاسی» و «تنوع درون جامعه» تمایز قائل شویم؛
و از نظر سیاسی، تمامیت سرزمینی را شرط امکان همزیستی عادلانه بدانیم، نه جانشین آن.
تمامیت سرزمینی، اگر به ایدئولوژی خاک و خون فرو کاسته شود، میتواند به ابزار حذف و سرکوب تبدیل گردد؛ اما اگر به مثابه چارچوب امکان سیاست فهم شود، شرط ضروری هر شکل از همزیستی پایدار خواهد بود.
هیچ جامعهای بدون نوعی افق مشترک سیاسی دوام نمیآورد، همانگونه که هیچ وحدتی بدون به رسمیت شناختن کثرت انسانی پایدار نمیماند. مسئلهی اصلی، نه انتخاب میان وحدت و تفاوت، بلکه یافتن شکلی از نظم سیاسی است که بتواند هر دو را همزمان حفظ کند.
در این افق، تمامیت سرزمینی نه یک بت ایدئولوژیک، بلکه ظرفی تاریخی و سیاسی است؛ ظرفی که تنها زمانی مشروعیت دارد که بتواند امکان مشارکت، عدالت و دیدهشدن را برای همهی ساکنان خود فراهم کند.
و شاید معنای واقعی ملت نیز دقیقا همین باشد:
نه یگانگی اجباری، بلکه تداوم دشوارِ تصمیم برای با هم بودن.
* بنیامین دیلمکتولی، پژوهشگر و استاد علوم انسانی
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

