محمدعلی غیبی – هرچقدر رژیم جمهوری اسلامی بر جنایات و توطئههای خود علیه ملت ایران میافزاید عدهای از فعالان رسانهای مخالف، کمکم نسبت به آن علاقهمندتر و دلباختهتر میشوند.
اولین پرسشی که مطرح میشود این است: چرا اگر ذرهای از این اقدامات در دوران حکومت پهلوی رخ میداد، آن حکومت بهشدت محکوم میشد، اما اکنون سرکوبهای گسترده و بیسابقه، ویرانگریهای سازمانیافته برای نابودی ساختارهای کشور و ایجاد شبکههای فساد از سوی رژیمی جنایتپیشه نهتنها با همان میزان محکومیت روبرو نمیشود، بلکه حتی بهعنوان حق یک حکومت برای حفظ بقای خود تلقی میشود؟
اولین پاسخی که به ذهن میرسد همان است که در گذشته بسیار روی آن کار کردهام. اینکه افراد توسعهستیز با هر نمادی از نظم و پیشرفت و توسعهخواهی مخالفاند. از این رو، هر زمان تلاشی برای سازندگی، توسعه یا ایجاد زیرساختهای صنعتی صورت گیرد، مخالفت و اعتراض آنان نیز اوج میگیرد. چنانکه براساس این گزاره، هیچ پادشاهی در تاریخ مظلومتر از محمدرضاشاه نداریم.
البته این منحصر به ایران و مردم ایران نیست. چنانچه بهنوشتهی آلن وود، در فاصلهی سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۸۹۴، پیشرفتهای مهمی در صنعتیسازی روسیهی تزاری روی داد که زیرساخت لازم برای انقلابهای روسیه و برآمدن انقلابهای کمونیستی را بنیان نهاد. (آلن وود، خاستگاههای انقلاب روسیه، ترجمهی مجید صادقزاده حمایتی، تهران: ثالث، ۱۴۰۲: ۵۴)
در مقابل قاجاریان از نگاه این افراد توسعهستیز از هر گناه و انتقادی روسفید اند. اگر هم انتقادی به قاجاریان وارد شود، عمدتا بر قرارداد رویتر متمرکز است؛ قراردادی که بر اساس آن قرار بود ایران صاحب راهآهن شود و مسیر توسعه و پیشرفت کشور آغاز گردد. اما اتحاد روسها، بخشی از علما و حرمسرای ناصرالدینشاه به رهبری انیسالدوله، مأموریت خود را برای لغو این امتیاز با موفقیت به انجام رساند.
بههمین ترتیب ایجاد آشوب از سوی رژیم در هر نقطهای از خاک ایران، اعم از کادرسازی در هر اداره و دانشگاهی و هر کارخانه و سازمانی از ناپاکترین و رانتخوارترین افراد بهمنظور از میان بردن هرگونه استخدام جوانان شایسته و تحصیلکرده و بستن هر راه پیشرفتی موجب خرسندی فعالان چپ و ضدتوسعه است. همانهایی که پیشینیانشان زمانی در روسیه هنگام صنعتیسازی دغدغهشان این بود که چرا در لهستان و گرجستان، دانشآموزان حق ندارند به زبان محلیشان تحصیل کنند.
اما علت اساسیتری که عدهای از فعالان و مدعیان تحلیل و دانش را هرچه بیشتر دلباختهی رژیم جمهوری اسلامی میکند ماهیت توتالیتر آن است. یک چنین رژیمی راههای دلبری را خوب میشناسد و مهمترین آن نمایش قدرت و تولید پروپاگاندا است.
رژیم خوب میداند که وقتی کشتار مردم در خیابان حدودمرز را بشکند و وارد آمار بیسابقه شود تأثیر عکس گذاشته و خیلیها را جذب خود میکند. سازمانهای بینالمللی هم بر اثر فزونی غیرقابل باور کشتار همچون کشتار بیش از چهلهزار ایرانی در دو شب در دهها شهر ایران، دیگر ظرفیت رسیدگی و پیگیری را از دست میدهند.
دستگاه رسانهای هم بلافاصله آماده است تا روایت اتاقهای فکر دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی رژیم را تحت عنوان جعلی «فعالان مخالف رژیم» ترویج کند. مثل این روایت ابلهانه که هر بار در دهانها میاندازند و مدعی میشوند «کار خودشان بود». جملهای که خیلی راحت در دهان تودهها میافتد و مردم کوچهوبازار هربار آنرا بدون هیچ آگاهی تکرار میکنند و خیال میکنند چیزهایی میدانند که تحلیلگران نمیدانند.
همین گزاره تاکنون نقشی اساسی در بقای رژیم ایفا کرده است. پس از خیزش مهسا، فعالان وابسته به رژیم که خود را مخالف حکومت معرفی میکردند، مدعی شدند این خیزش کار خود رژیم بوده تا «مخالفانش را شناسایی کند!». سپس همین شیادان رسانهای و پیشگویان مزدبگیر و کذاب ادعا کردند جنگ دوازدهروزه نیز طراحی خود حکومت بوده تا مجتبی خامنهای را به رهبری برساند. پس از خیزش ملی شیروخورشید در دیماه گذشته نیز بیشرمانه مدعی شدند که رژیم، چهلهزار ایرانی را خود قربانی کرده تا آنان را به «بَعل» تقدیم کند. اکنون نیز همین جماعت شارلاتان، جنگ کنونی در جنوب ایران را به «حلقه نارمک» نسبت میدهند.
تمام این اباطیلگویی یک هدف دارد و آن این است که هر اتفاقی که به ضعف و نابودی رژیم منجر میشود را پنهان و تمام آنرا تحت کنترل رژیم جلوه دهد و مهمتر از هرچیزی، به مردم وانمود کند که هیچ توانایی برای نقشآفرینی و ایجاد تغییر در جامعهی خود ندارند. اگر تجمع و اعتراضی در خیابان کنند بازیچهی رژیم شدهاند و خونشان هم بیهوده ریخته میشود.
حلقهی نارمک یک پروژهی امنیتی رژیم است تا به هر ترتیبی رژیم را از جنگ کنونیاش با آمریکا به سلامت عبور دهد. اگر آلترناتیوی هم بهوجود آید نه از سوی مردم و نمایندگان مطلوب آن، بلکه از داخل حلقهی سیاستمداران مفسد رژیم بهوجود آید.
سیاستهای توتالیتر رژیم تنها به این موارد محدود نیست و لیست بسیار بلندبالایی دارد. یکی دیگر از چنین سیاستهایی، سیاست پایین آوردن سطح عقلانیت انسانها با ترویج بلاهتگویی مقامات، و بهدنبال آن تبعیت کارمندهای ادارات از همین سیاست است. سیاستی که بارها در مطالب پیشین و حتی زمانی که مطالبم را در روزنامه اعتماد منتشر میکردم به آن پرداختهام.
سخنانی همچون «تحویل ترامپ و نتانیاهو باید در مذاکرات گنجانده میشد» از سوی یکی از نمایندگان مجلس، چندان هم ناشی از بیعقلی مسئولان و طرفداران رژیم نیست. سیاست پایین آوردن سطوح عقلانیت انسانی به سطوح موجودات پایینتر از انسان، همچون انسان نئاندرتال، سیاستی دیگر از سوی رژیم برای سرکوب مردم است.
از سویی رژیم تبلیغات پروپاگاندای خود را تحت عنوان «روایت رسمی و معتبر» جا میزند و هرکسی را هم که متفاوت بیندیشد برچسب «مخاطبان شبکههای ماهوارهای» میزند.
رژیم با چنین تأکید بیچونوچرایی بر دروغگوییهای خود همچنان روایت میسازد. آنها برای تعداد کسانی که در دیماه بهقتل رساندند باز هم مثل سابق از عدد معروف طلسمهای خود یعنی ۳۱۱۷ نفر استفاده کردند. بدون آنکه باز هم توضیح دهند برای چه تعداد، قربانیان هر جنایت خود را دقیقا همین عدد ذکر میکنند.
مردم تحتتأثیر چنین روایتسازیهایی که شبشتین پذیرش آنها را «متعارفاندیشی آرامشبخش» مینامد، کمکم دیگر توانمندیهای ذهنی و عقلی خود را از دست میدهند. «روایت رسمی» یا بهبیان زیبای هانا آرنت، «افسانهی رسمی حکومت» تنها روایت صحیح تلقی میشود و رخدادهای راستین همچون جنایتکاری حکومت و فعالیت مخالفان غیرواقعی تلقی میشوند. (هانا آرنت، توتالیتاریسم، ترجمهی محسن ثلاثی، تهران: ثالث، ۱۴۰۴: ۲۳)
کار بهجایی میرسد که رضا خجسته رحیمی، سردبیر مجلهی وزین اندیشهی پویا، در یادداشتی بهنام «سوگ بیپایان» برای کشتهشدگان دیماه اشک میریزد. اما درمورد تعداد آنها مینویسد «اگر به روایتها و آمارهای رسمی اتکا کنیم در اعتراضات خیابانی این دو شب حداقل سههزار نفر جان خود را از دست دادهبودند». (رضا خجسته رحیمی، «سوگ بیپایان»، اندیشه پویا، سال چهاردهم، شمارهی صدم، فروردین ۱۴۰۵: ۲۲)
این همان تبعیت از افسانهی رسمی حکومت است که سردبیر یک نشریه به خود اجازهی استقلال از آن را نمیدهد. نشریاتی که بنا به سخن عباس میلانی که در نامهای به اینجانب در پاسخ نامهی من نوشتهبود، «بقا را به هر قیمتی خریدارند»”. یا چنانکه واتسلاو هاول در مقالهی «قدرت بیقدرتان»، نوشت که «”آن آدمهایی که نمیتوانند هیچ استقلالی از حکومت داشتهباشند کسانی هستند که سیستم را تأیید میکنند؛ سیستم را تحقق میبخشند؛ سیستم را میسازند و اصلا خود سیستم هستند.» (ویکتور شبشتین، انقلابهای ۱۹۸۹، ترجمه بیژن اشتری، تهران: ثالث، ۱۴۰۰: ۱۳۳ و ۱۳۴)
در جریان انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، وقتی راهپیمایی کارگران و خانوادههایشان به کشتار صدها نفر و «یکشنبه خونین» منجر شد که جهان را لرزاند، آنچه تزار را به زانو درآورد اعتصاب کارگران بود. ارتباطات فلج شدند و دستگاه دولت به سرعت از کار ایستاد. رژیم درمانده با قدرتمندترین سلاح زرادخانه نافرمانیهای مدنی مواجه شد. (آلن وود، ۶۳- ۶۵)
اینجا باز با یک تفاوت عمدهی یک رژیم دیکتاتوری با یک رژیم توتالیتر مواجهیم. در نقطه مقابل تزار، یک رژیم توتالیتر بجای صدها نفر، دهها هزار جوان بیگناه و پاک را میکشد و در ادامه خبری از اعتصاب اصلا به ذهنها خطور هم نمیکند.
رژیم جمهوری اسلامی همواره شور اعتصاب و مبارزه را نابود کرده و با سرکوب بیاندازه کاری کرده که هرگونه دعوت به اعتصاب یا تجمع و خیزش علیه رژیم «دیوانگی» بهنظر آید و مردم به آنهایی که دربرابر رژیم حقیقت را آشکارا میگویند یا دعوت به اعتصاب و اعتراض میکنند به چشم «دیوانه» نگاه کنند.
بهتازگی در کتابی بهنام «هخامنشیان و ساتراپی مصر» منتشر کردهام – و هماکنون این کتاب در وبسایتهای کتاب و کتابفروشیهای سرتاسر ایران در دسترس است- مسئله این پژوهش را چنین قرار دادهام که چگونه هخامنشیان بر اثر سرکوبهای فراوان و بیوقفهی مردم مصر، این مردم را دچار فروشکستگی کردند و کاری کردند که تا ۲۳ قرن دیگر یعنی تا سال ۱۹۵۳ میلادی، مصریان هیچگاه دیگر روی استقلال بهخود نبینند.
درعوض مصریان که دیگر هیچ ابزاری برای شورشی دیگر علیه هخامنشیان و دولتهای دیگری نداشتند در مقابل هخامنشیان رویکرد دیگری اتخاذ کردند: آنها هنگام حملهی اسکندر، از او بهعنوان یک نیروی خارجی دیگری استقبال شایستهای کردند و حتی او را بهمقام فرزند آمون رساندند.
هماکنون مردم ایران هم در وضعیت کاملا مشابهی حق آنرا دارند که از حملهی خارجی حمایت کنند.
برخی مکاتب فکری با این دیدگاه موافق نیستند که اگر جنگ جهانی اول رخ نمیداد، انقلاب روسیه نیز به وقوع نمیپیوست. (آلن وود، ص. ۷۴) شاید آنان بر این باور باشند که جنگ، زمینهساز سرکوب گسترده و اعمال فشار بر جامعه میشود. اما در اینجا نکتهای مهم نادیده گرفته میشود: اگر جنگ به درازا بکشد و فرسایشی شود، میتواند به تضعیف شدید حکومت و ریزش نیروهای آن بینجامد؛ همانگونه که حکومت قیصر در آلمان و حکومت تزار در روسیه سقوط کردند.
هرچند تخریب نیروگاهها، پلها و زیرساختهای عمومی امری ناخوشایند است و بازسازی آنها ممکن است سالها زمان ببرد، اما به گمان من کمتر کسی در میان مردمانی که وابسته به رژیم نیستند تردید دارد که آثار و پیامدهای هر روز تداوم بقای این حکومت، بهمراتب عمیقتر و جبرانناپذیرتر است.
آنهایی که نیروهای اپوزیسیون را متهم به جنگطلبی میکنند، اصلاحطلبانی که در پاچهخواری برای تروریستهای سپاهی حتی از رقبای منفورشان هم پیشگامتر شدهاند، باید بدانند که اشغال نظامی ایران بهدست آمریکا مطلوب ملت ایران و مخالفان رژیم نیست؛ اما فاصلهی اشغال ایران توسط آمریکا با اشغال نظامی ایران توسط تروریستهای سپاهی، حتی از فاصلهی بین کرهجنوبی تا کرهشمالی هم بیشتر است. چراکه دولت و ارتش کرهشمالی هرچه باشد، تروریست و ضدتوسعه و از جنس افراطگرایی مذهبی و داعش و سپاه نیست.
مردم ایران خودشان راه درست را میدانند و همواره بهترین گزینهها را مییابند. دروغپردازیهای رسانهای تنها مدت اندکی بر روی حقیقت سایه میاندازند و نهایتا کنار زده میشوند. سنگاندازیهای کشورهای فرصتطلبی همچون پاکستان و قطر و دموکراتهای آمریکا هم تنها وقفههای کوتاهمدتی بر روند مبارزهی ملت ایران برای رسیدن به آزادی میاندارند.
خیلیها ایجاد ناامیدی میکنند و فروپاشی را ناممکن میشمارند. من هیچ شباهتی میان انقلاب ملی و لیبرالیستی ملت ایران با انقلاب بلشویکی روسیه قائل نیستم. اما تنها از بابت روند انقلابها که بسیار بههم شباهت دارند، در پایان یادآوری میکنم که چند ماه فبل از انقلاب فوریه در سال ۱۹۱۷، لنین که در زوریخ میزیست گفتهبود همنسلهای انقلابیاش در روسیه آنقدر زنده نخواهندماند که انقلاب روسیه را بهچشم ببینند. (آلن وود، ۸۷) اما یک سال بعد انقلاب شدهبود.
هماکنون که دولت آمریکا و اسرائیل درکنار ملت آزادیخواه ایران ایستادهاند بهترین فرصت برای آن است که ملت ایران با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، خود ابتکار عمل را بدست بگیرند و از نقشآفرینی بازماندههای رژیم فاسد اسلامی در معامله با آمریکا جلوگیری کنند.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

