چگونه جمهوری اسلامی انتظار مرگ را به ابزار شکنجه، ارعاب و قدرت تبدیل کرده است؟
س.روزبه – صبح سی و یک خرداد ۱۳۶۰ را به یاد دارم. وقتی رادیو را روشن کردیم، در آغاز برنامه اطلاعیه دادستانی انقلاب را میخواندند. نام اعدامشدگان یکی پس از دیگری اعلام میشد؛ فهرستی طولانی که گویی پایانی نداشت شاید بالغ بر صد نفر میشد و این روند در چندین روز در تهران و شهرهای دیگر وجود و ادامه داشت؛ بعد از گذشت سالها هنوز خاطر اعدام چند دوست و معلمم را فراموش نمیکنم.
با شنیدن هر نام، گوشهای از قلب انسان به درد میآمد. این فقط خواندن چند اسم نبود. هر نام مانند تیشهای بود که بر ریشه یک خانواده فرود میآمد؛ مادری، پدری، همسری، فرزندی و جمعی از دوستان را زخمی میکرد.
در میان نامها، سعید سلطانپور را شنیدم؛ او شاعر، نویسنده، نمایشنامهنویس و عضو کانون نویسندگان ایران که در مراسم عروسی خود بازداشت و سپس تیرباران شد.
سه روز بعد، روزنامه اطلاعات عکس شماری از اعدامشدگانی را منتشر کرد که حتی هویت آنان برای حکومت مشخص نبود. در اطلاعیه از خانوادههایی که فرزندانشان ناپدید شده بودند خواسته شده بود با شناسنامه و عکس به زندان اوین مراجعه کنند و آنان را شناسایی کنند و نوشته شده بود آنها را در راهپیمایی دستگیر نمودند.
یعنی انسانهایی را بازداشت و اعدام کرده بودند و پس از کشتن آنان، از خانوادهها میخواستند عکسها را ببینند و بگویند کدام چهره متعلق به فرزندشان است و خشونت در حدی بود که حتی هویت آنان را نمیدانستند و به صرف دستگیر شدن در راهیپیمایی بر علیه رژیم !!!.
این فقط کشتن چند انسان نبود؛ خشونتی سازمانیافته علیه خانوادهها و جامعه بود. مادری ممکن بود با دیدن عکس روزنامه بفهمد فرزندش دیگر زنده نیست؛ بیآنکه آخرین دیداری، تماسی یا فرصتی برای خداحافظی داشته باشد.این واقعه تاریخی را نقل نمودم که خودم شاهد آن بودم و خواستم نسل جوان بداند رژیم تغییری نکرده و بلکه از همان سالهای تشکیل با اعدام ها نطفه خود را بنیان کردهاست.
آن روزها بسیاری از اعدامهای سیاسی با تیرباران انجام میشد. چون چوبه دار به اندازه کافی نداشتند. بعدها طناب دار به روش غالب تبدیل شد و در کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ نیز به شکلی گسترده بهکار رفت. شیوه اجرا تغییر کرد، اما منطق حکومت تغییر نکرد: محاکمه شتابزده، پنهانکاری، بیخبری خانوادهها و استفاده از مرگ برای ترساندن جامعه.
از آن روز تا امروز، در این چهل و هفت سال، هرگاه جمهوری اسلامی خود را در تنگنا دیده، بار دیگر به زندان، شکنجه و اعدام پناه برده است. اما شاید هولناکترین بخش اعدام، همان لحظهای نباشد که گلوله شلیک میشود یا طناب بر گردن انسان میافتد؛ بلکه زمانی باشد که فرد مجبور میشود پیش از مرگ، بارها مرگ خود را زندگی کند.
سالها درباره اعدام نوشتهاند؛ از حق حیات، اعترافات اجباری، دادگاههای ناعادلانه و استفاده سیاسی از مجازات مرگ؛ اما یکی از پنهانترین ابعاد اعدام کمتر بررسی شده است: تولید انتظار مرگ.
اعدام برای بسیاری از زندانیان از زمان اجرای حکم آغاز نمیشود؛ از لحظهای آغاز میشود که به آنان میگویند ممکن است فردا کشته شوند. از آن پس هر صدای پا در راهرو، هر باز شدن در سلول و هر انتقال ناگهانی میتواند نشانه پایان زندگی باشد. جمهوری اسلامی پرونده بچههای اکباتان را ماهها با حکم اعدام و انتظار آن، خانواده و مردم را شکنجه میکند.
در زندانهای جمهوری اسلامی، تنها انتظار اجرای یک حکم مطرح نیست. بنا بر روایت شماری از زندانیان سابق، آنان را گاه چندین بار برای شکنجه روانی تا پای چوبه دار بردهاند. به زندانی گفتهاند: «آماده شو، فردا صبح اعدامت میکنیم.»
او نمیداند آیا خانوادهاش خبر دارد، آیا اجازه آخرین تماس داده خواهد شد و آیا فرصت خداحافظی خواهد داشت یا نه. ممکن است تمام شب را با تصور مرگ سپری کند، به محل اجرای حکم برده شود و سپس دوباره به سلول بازگردانده شود.
این کار فقط تهدید نیست؛ وادار کردن انسان به تجربه مکرر مرگ خویش است.
گزارشهایی نیز وجود دارد که نشان میدهد فشار انتظار اعدام میتواند جسم انسان را پیش از اجرای حکم از پا درآورد. حجت استادآسیابی روی سکوی اعدام دچار حمله قلبی شد. خسموراد سعیدی گراوند نیز پس از اطلاع از انتقال برای اجرای حکم سکته کرد و جان باخت. و علیرضا سپاهی ۲۴ ساله که سکته نمود و حکم موقتا اجرا نگردید نمونه هایی از این شکنجهها هستند؛ بدن آنان پیش از رسیدن طناب، زیر فشار تصور مرگ فروپاشید.
چندی پیش با فردی گفتگو میکردم که در دهه شصت مدتی در زندان جمهوری اسلامی در انتظار اعدام بوده است. او به گفته خودش نه کسی را کشته بود و نه در عملیات مسلحانهای شرکت داشت. اتهامش فعالیت سیاسی و پخش چند مجله و نوشته بود.
او میگفت: «ماهها هر شب با این فکر میخوابیدم که شاید فردا نوبت من باشد. چون هدف داشتم از مرگ هراسی نداشتم؛ ولی هر صدای پا، هر باز شدن در و هر صدایی در راهرو میتوانست پایان زندگی باشد. شبها کابوس میدیدم و دچار اضطراب، گرفتگی و فروپاشی عصبی شده بودم. من شاید از خود موضوع اعدام نمیترسیدم؛ بلکه این که چندین بار تا پای مرگ برده شدم، بیشترین آسیب را به من وارد کرد. حتی پس از آزادی، زندگی من و خانوادهام دیگر هرگز به حالت عادی برنگشت و سالها بعد من از زندان بیرون آمدم، اما ذهنم هرگز آزاد نشد.»
این روایت، معنای «اعدام پیش از اعدام» را آشکار میکند. ممکن است انسانی از زندان آزاد شود یا از اجرای حکم جان سالم به در ببرد، اما طناب دار همچنان در ذهن او باقی بماند. صدای قدمها، باز شدن در و تاریکی شب ممکن است سالها در کابوسهایش تکرار شود.
اعدام فقط یک نفر را مجازات نمیکند. پدر، مادر، همسر، فرزند، خواهر، برادر و دوستان زندانی نیز وارد همان زمان معلق میشوند. هر زنگ تلفن ممکن است خبر مرگ باشد، هر ملاقات میتواند آخرین ملاقات و هر خداحافظی ممکن است خداحافظی نهایی باشد.
در پروندههای سیاسی، پیام اعدام از خانواده نیز فراتر میرود. حکومت میکوشد با کشتن یک نفر، هزاران نفر را بترساند؛ با بردن یک زندانی تا پای مرگ، اعتراض را در جامعه خاموش کند و جامعه را نیز بکشد .
اما نتیجه همیشه همان چیزی نیست که حکومت میخواهد. گاهی نام فرد اعدامشده به حافظه جمعی راه پیدا میکند، خانواده به دادخواه تبدیل میشود و ترس جای خود را به خشم و همبستگی میدهد.
اعدام فقط لحظه توقف قلب نیست. میتواند از لحظه بازداشت آغاز شود، در شبهای انتظار و اعدامهای نمایشی ادامه پیدا کند، به خانه و خانواده برسد و سالها در حافظه بازماندگان باقی بماند.
طناب دار ممکن است فقط بر گردن یک انسان قرار گیرد، اما سایه آن بر روان یک خانواده و امنیت روانی یک جامعه میافتد.
و گاه کسی که از اعدام جان سالم به در می برد، سال ها بعد هنوز هر شب در ذهن خود اعدام می شود. اما داستان مبارزه مردم ایران به این زخم پایان نمی یابد.
بسیاری از مبارزان نسل دهه شصت، با وجود دیدن تیربارانها، زندانها و چوبههای دار، از آرمان آزادیخواهی دست نکشیدند. آنان در زمانی ایستادگی کردند که جامعه از ارتباط آزاد، رسانههای مستقل و حمایت گسترده جهانی محروم بود. بهای این مقاومت سنگین بود؛ اما تجربه آنان به حافظه نسلهای بعد منتقل شد.
تفاوت بزرگ امروز این است که نسل Z و نسلهای جوانتر ایران فقط وارث رنج گذشته نیستند؛ آنان تجربه چند نسل را پیش روی خود دارند، ابزارهای ارتباطی گستردهتری در اختیارشان است و میدانند که صدایشان میتواند از دیوار زندان و مرزهای کشور عبور کند. آنان ممکن است زیر فشار اعدام، سرکوب و انتظار مرگ زخمی شوند، اما لزوما شکسته نمیشوند. حمایت خانوادهها، دادخواهان، بخش بزرگی از جامعه و ایرانیان خارج از کشور نیز به آنان نشان میدهد که تنها نیستند.
رضا پهلوی در پیام ۳۰ دی ۱۴۰۴، برابر با ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶، خطاب به مردم ایران گفت: «ما اجازه نمیدهیم اندوهمان به ناامیدی تبدیل شود… ما این سوگ را به خشم آگاهانه و ارادهای شکستناپذیر تبدیل میکنیم.»
او در همان پیام تاکید کرد: «شما تنها نیستید. ایستادگی شما تاریخ را تغییر داده است… ما از همیشه به پایان این رژیم نزدیکتریم.»
این سخنان به معنای انکار زخمهای روانی اعدام نیست. انتظار مرگ میتواند انسان و خانوادهاش را تا سالها آسیب بزند. اما خشم آگاهانه با خشم کور تفاوت دارد؛ خشم آگاهانه میتواند سوگ را به دادخواهی، ترس را به همبستگی و احساس ناتوانی را به ارادهای سازمانیافته برای تغییر تبدیل کند.
جمهوری اسلامی در طول این چهل و هفت سال کوشیده است با کشتن یک انسان، هزاران نفر را بترساند. اما نسلی که از گذشته آموخته، به آینده امیدوار است و برای دوران پس از جمهوری اسلامی چشمانداز و برنامه میخواهد، میتواند این معادله را تغییر دهد.
طناب دار ممکن است زندگی یک انسان را پایان دهد و روان خانوادهای را زخمی کند، اما نمیتواند خواست آزادی را اعدام کند. تا زمانی که نام جان باختگان زنده میماند، دادخواهی ادامه دارد و نسلهای تازه راه مبارزه را دنبال میکنند، هدف حکومت برای تبدیل اعدام به سکوت کامل نشده است.
پیروزی را نباید قطعی و بیهزینه دانست؛ اما امید امروز فقط یک آرزو نیست. بر حافظه تاریخی، همبستگی ملی و اراده نسلی استوار است که میخواهد چرخه ترس را بشکند. همین است که به مردم امکان میدهد سوگ خود را به خشم آگاهانه، و خشم خود را به نیرویی برای ادامه مبارزه و رسیدن به آزادی تبدیل کند.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

