پس گرفتن ایران از «نام‌جو»ها

دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۰۷ سپتامبر ۲۰۲۶


برای غربتِ شریف «عبدی بهروانفر»

حامد احمدی – «محسن نامجو به ایران بازگشت» این تیتر بزودی سرآغاز نبرد خیر و شر در شبکه‌های اجتماعی خواهد شد. اکانت‌هایی که پرچم شیر و خورشید دارند، تمام دیروز خراب این خواننده را به یادمان می‌آورند [نفسِ «حافظه تاریخی» گرم!] و آنهایی که از اساس و ذات بی‌پرچم و هزار قلعه هستند، رخت شوالیه و قهرمانی بر تن نحیف مرد می‌پوشانند تا او را با نبردی خیالی در ذهن‌شان پیوند بدهند و پیروز بشوند.

من اما «عبدی بهروانفر» را یاد می‌کنم. او و نامجو قدم‌های ابتدایی‌شان در صحنه موسیقی را کم و بیش با هم برداشتند؛ در قامت گروه «ماد» و بر صحنه‌های کوچک و نیمه‌ممنوع مشهد. عبدی موسیقی می‌دانست و نامجو نه آن‌چنان. به گفته خود نامجو، عبدی بود که او را با موسیقی راک و بلوز آشنا کرد. زمانی که هر دو تهران بودند و با گروه‌های تئاتری همکاری داشتند، نام نامجو بیشتر شنیده می‌شد؛ شاید به سبب هم‌نشینی‌های بیشتر و خاصیت نمایشی بودنش. بعدتر هم که پا به صدا و سیما گذاشت و در همخوانی با رضا عطاران، ترانه سریال نوروزی «ترش و شیرین» را اجرا کرد.

***

دستِ روزگار یا تندباد حادثه‌های سیاسی و اجتماعی، هر دو را با خود به خارج از ایران آورد. صحنه آزاد، در هر کجا، زایشگاهِ استعداد است. صحنه تبعید هنرمند ایرانی هم باید چنین باشد. اما سال‌هاست که در بر پایه لابی‌های دانشگاهی، رسانه‌ای مشکوک می‌چرخد. اینجا، جایی بود که دنیای وارونه، نامجو را بر موج شهرت و موقعیت نشاند و عبدی را در سایه گذاشت.

نامجو در غربت چند آلبوم منتشر کرد، با ارکسترهای هلندی و سوئدی بر صحنه رفت، فاندهای دانشگاهی گرفت، در تحلیل‌های رسانه‌ای نام «باب دیلن»ایران را برایش برگزیدند، در رسانه‌های پارسی‌زبان مدام جلو دوربین رفت، چند کتابی منتشر کرد و آخر جلو دوربین گوشی خودش نشست تا به یاری یکی از بدنام‌ترین خبرنگارهای حوزه موسیقی در ایران، بازگشت خود را به ایران اعلام کند. این سرگذشت می‌تواند فیلم زیبای «بری لیندون»- از استنلی کوبریک- را به یاد بیاورد. داستان «مردی محلی»  که پس از یک دوئل، می‌گریزد و در پس این گریز، حضور در جنگ، جاسوسی، قمار و حقه‌زنی را تجربه می‌کند و می‌آموزد. با یک بیوه‌زنِ اشرافی ازدواج می‌کند، نام فامیل او را می‌گیرد و پا به یک زندگی اشرافی می‌گذارد که فاصله‌ای بزرگ با خاستگاه‌اش دارد. پایان اما چیزی نیست جز شکستی از سر تا پا و بازگشت به همان هویتِ قبلی. پایان جعل و بازگشت به اصل.

***

 قصدی برای مقایسه این دو نیست؛ که عبدی هنرمند است و نامجو مرد نمایشی. اگر کسی مثل محصص در نقاشی، نعلبندیان در تئاتر، سهراب شهیدثالث در سینما را به هنر می‌شناسیم، عبدی از جنس و جنم آنهاست، و نامجو هم پایه و هم‌گروه کسانی چون کیمیایی، ساعدی و آغداشلو. کسانی که جدا از استعداد داشته یا نداشته‌شان، عاشق نورافکن، صحنه‌های شلوغ و سرِ زبان‌ها هستند؛ حتی به قیمت هیاهو برای هیچ، حتی به بهای بدنامی.

مسئله، نگاهِ اشتباهِ  ما به تبعید است؛ این که دارایی‌های خودمان را نمی‌شناسیم، مدام دنبال سلبریتی‌های پُر سر و صدا می‌دویم و دست آخر چیزی جز یک انبانِ از باد پُر شده نصیب‌مان نمی‌شود که باد خالی کردن‌شان مشام و گوش‌هایمان را آزار می‌دهد؛ در این نقطه دیگر تفاوتی میان نامجوی برگشته به «تنگ پر تبرک آن نازنین عبا»* با آن جادوگر مستطیل سبز نیست که به گفته خودش با «رژیم شیعه» همچنان در نبرد است.

***

صحنه تبعید ایرانی باید به نخستین روزهایش بازگردد. به روزهایی که همه به سببی در تبعید بودند. به روزگاری که ایرانی می‌دانست از چه گریخته و چه می‌خواهد. این دانستن تا ابد برای من در صدای رافی خاچاطوریان طنین دارد. او که پس حمله مأموران «فرنگی‌کار» رژیم، چشم خود را از دست داده بود، از دیدار با ولیعهد می‌گفت. در دیداری که ولیعهد به رافی می‌گوید: هر کمکی خواستی به من بگو. و پاسخ رافی، پاسخی است سرشار؛ سرشار از انسان بودن، آزادگی و اصالت: «چیزی برای خودم نمی‌خواهم. فقط ایران را آزاد کنید.»

امروز اما این صحنه مملو از کرکس‌های سهم‌خواه است. کرکس‌های گرسنه‌ای که اگر به حقیرترین خواسته‌های شکمی و زیرشکمی‌شان نرسند، دلشان هوای ولایت را می‌کند. دوستی می‌گفت: نامجو به «ایران» برنگشت. به سرزمینِ امنِ «پژمان جمشیدی»ها پا گذاشت.

***

ایران، ایران آینده  باید جایی باشد برای تمام استعدادها. استعدادهایی که نام‌جو نیستند و برای نام‌آور شدن، نیازی به پشتک زدن برای قدرت‌های ریز و درشت ندارند. ایرانی که مثل پیش از پنجاه و هفت، یک شاگرد روزنامه‌فروشی به نام عباس نعلبندیان، به یاری جوهر ذاتی، دانش و قلم‌اش می‌توانست تا مدیریت کارگاه نمایش بالا بیاید و همان جا بماند. نه ایرانی که محسن‌هایش، از آن چریک سابق تا این گُنگ از چُرت پریده، صحنه‌ها را صاحب شده‌اند. ایران را فقط در چنین مسیر و با چنین خواستی می‌توانیم پس بگیریم و هر آنچه جز این، بیراهه‌هایی است که پیشتر به اسم اصلاحات و جنبش‌های سبز و بنفش تجربه کرده‌ایم و میوه‌های کال و پوسیده‌اش را چشیده‌ایم.

 


*اشاره به شعر «والا پیامدار» از سیاوش کسرایی که با این کلمات عبای محمد پیامبر مسلمانان را توصیف می‌کند و برای خود و همفکران‌اش جایی کوچک زیر این عبا می‌خواهد.

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱ / معدل امتیاز: ۴

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=408122