فرد صابری – پیش از انقلاب ۱۹۷۹، ایران در دورهی پهلوی شاهد روندی شتابان از تجدد و مدرنیزاسیون بود؛ روندی که از یک سو بر احیای میراث، هویت و تمدن ایرانی و از سوی دیگر بر الگوهای فرهنگ مدرن اروپایی و غربی تکیه داشت. این رویکرد با گسترش آموزش نوین و دانشگاهها، توسعهی اقتصادی و شهری، افزایش حقوق و حضور اجتماعی زنان، سکولاریزاسیون نهادهای دولتی و گسترش سبک زندگی مدرن و دموکراتیک همراه بود و ایران را در مسیر تبدیلشدن به دولتی مدرن و جامعهای باز و متصلتر به جهان معاصر قرار داد.
هیچ ملت دیگری در خاورمیانه و شاید در جهان، در طول عمرش هم اسلام سیاسی و هم کمونیسم را بصورت تلفیقی تجربه نکرده و ندیده است که هر دو همزمان یک کشور را ببلعند. آنچه از دور تقریبا مضحک به نظر میرسد این است که بخش بزرگی از جهان هنوز نسخهی بهروزشدهی «ممدانی-السید» همان ایدئولوژی را میفروشد، در حالی که ایرانیان آن را پشت سر گذاشتهاند.
آنها دیدهاند که این دو نیروی ویرانگر، کشوری را که زمانی جزو ده اقتصاد بزرگ عصر خود بود، تهی کردند و ارزش واحد پول آن را به جایی رساندند که در هفتههای اخیر تقریبا هر روز نیم درصد از ارزش خود را از دست داده است. بنابراین، سقوط رژیم نه فقط ممکن یا محتمل، بلکه قطعی است.
اکنون باید پرسید که پس از آن چه میشود، ایران به چه سمتی میرود و چه کسی سکان را به دست میگیرد؟
روشنترین پاسخ این است: تجربههای شکستخورده، شامل ایدئولوژیهای اسلامی و مارکسیسم، چه در ایران و چه در مناطق دیگر، جایی در حکمرانی مدرن امروز ندارند. در ایران پساجمهوری اسلامی نیز نمیتوان دوباره به سراغ نسخههایی رفت که با وعدههای مجانی و قانونگریزی، عامل ویرانی بودهاند.
یک پاسخ از هماکنون وجود دارد؛ بازگشت به حاکمیت قانون و روند توسعه، همراه با نهادینهکردن سیستممحوری در چارچوب ارزشهای غربی؛ گفتمانی که شاهزاده رضا پهلوی سالهاست تنها سکاندار آن برای نجات ایران است. در انقلاب شیروخورشید دیماه، میلیونها ایرانی برای همین ارزشهای تمدنی، نام شاهزاده رضا پهلوی را در خیابانها فریاد کشیدند؛ شعاری را سر دادند که به ترجیعبند خواست مردم در خیابانها تبدیل شده است: «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده».
در تازهترین آمار، رئیسجمهور ترامپ رسما به رقم بیش از صد هزار کشته اشاره کرده است. در خارج از کشور، در روز جهانی اقدام، بیش از یک میلیون نفر از ایرانیان خارج از کشور، که شمارشان تقریبا هشت میلیون نفر است، به فراخوان شاهزاده پاسخ دادند و در مونیخ، تورنتو، لسآنجلس و جاهای دیگر گرد آمدند.
این جمعیتها با هر معیاری فوقالعاده بودند و تا امروز، در شهرهای متعدد کشورهای غربی، این گردهماییها در حمایت از انقلاب شیروخورشید و شاهزاده رضا پهلوی ادامه داشته است. این تجمعها سهم بزرگی از کل جمعیت ایرانیان خارج از کشور را نمایندگی میکنند. سیاستمداران کشورهای میزبان هرگز چنین جمعیتی را به خیابان نیاوردهاند. تظاهرات مونیخ بزرگترین گردهمایی سیاسی اروپا از زمان جنگ جهانی دوم و سقوط دیوار برلین بود.
اینها روایت نیستند؛ واقعیتهای زندهای هستند که نشان میدهند ایدهی گذار دموکراتیک از طریق صندوق رأی، هم در داخل ایران و هم در میان ایرانیان خارج از کشور مشروعیت دارد.
شاهزاده پهلوی از تعیین شکل نهایی دولت خودداری کرده است. هیچ خارجیای هم نباید این کار را بکند. پس از خونهایی که ایرانیان تاکنون دادهاند، حق انتخاب نوع نظام سکولار-دموکراتیک فقط و فقط متعلق به خود آنهاست.
دیدگاه دوم الگوی متفاوت اما آشنایی پیشنهاد میکند: «مدل مرد قوی». این اشتباهی بزرگ و نابخشودنی خواهد بود. وقتی مردمی از قبل گزینهی جایگزین معتبری دارند و فعالانه از شخصیتی حمایت میکنند که وعدهی گذار از مسیر انتخابات را میدهد، کنار گذاشتن «جورج واشنگتن» مردم ایران و رفتن به سراغ جولانی یا هر اسلامگرای شیعهی دیگری، واقعگرایی نیست؛ شکست نخبگان سیاسی است.
خود جولانی در کمتر از دو سال نشان داده است که چنین فردی حتی برای سوریه، کشوری که هرگز تجربهی تاریخی ایران در پیگیری دموکراسی را نداشته، چقدر غیرقابلاعتماد و موقتی است. البته رژیم اسلامی همیشه از طریق مزدوران اجیرشده کوشیده است تبلیغات تعصبگرایانه و بنیادگرایانهی خود را در خیابانهای ایران، با سوزاندن پرچم آمریکا و اسرائیل یا اخیرا در تجمعات شبانه، به نمایش بگذارد.
هدف جمهوری اسلامی این است که به دنیا بگوید: «ایران عمدتا از متعصبان و بنیادگرایان مذهبی تشکیل شده و فقط مدل مرد قوی برای کنترل آنها جواب میدهد» و سپس یکی از الیگارشهای خودشان را بعنوان جایگزین ارائه میکند. این طرح نهایی رژیم برای ربودن تغییر رژیم است، تقریبا مثل عراق: سرنگونیای که آمریکا انجام داد، اما حکومت آینده نصیب اسلامگرایان شد. آشنا به نظر میرسد، نه؟ دقیقا همین اتفاق در افغانستان هم افتاد. آنچه باید درک کنیم این است که این جمعیت واقعی نیست و با سقوط خود رژیم از بین خواهد رفت. دقیقا همینجا نکتهی اصلی نهفته است.
قانون مشروطهی ایران کاری دقیق و همچنان مرتبط انجام داد: نمایندهی زمینی خدا را ذیل قانون آورد و او را به شاه مشروطهای تبدیل کرد که نمایندهی مردم است. اینگونه، یک کشور طاعونزده از قاجارها با سلاطین فاسد، به سلسلهی پهلوی با نخستین مجلس خود رسید و ایران برای ۵۷ سال از ویرانهها برخاست.
ایرانیان امروز به دنبال سلطان دیگری نیستند؛ نه روحانی و نه کمونیست. آنها سیاستمداری میخواهند که نمایندهشان باشد و قدرت انتخاب را به آنها بدهد. این همان وعدهای است که رضا پهلوی چهلوهفت سال است برای مشروطهخواهان و جمهوریخواهان تکرار کرده است.
گذار از یک دیکتاتوری مطلقهی اسلامی-کمونیستی به دموکراسی فرانسوی یا سوئدی یکشبه رخ نمیدهد. ایران نخست به انضباط در دورهی گذار نیاز دارد و تنها پس از آن به تحقق ارادهی مردم دست خواهد یافت. اگر این توالی نادیده گرفته شود، ایرانیان دوباره قیام خواهند کرد و منطقه هزینهی یک تغییر رژیم دیگر را چندان دیر پس از سقوط جمهوری اسلامی خواهد پرداخت.
وقتی آمریکا برای دموکراسی خود میجنگید، فرانسه پشت آن ایستاد. رئیسجمهور ترامپ اکنون فرصت تاریخی مشابهی دارد: حمایت از انقلاب مردمی که برخلاف تمام کشورهای خاورمیانه، خواستهی آنها نه ایدئولوژیهای مذهبی و مارکسیسم، بلکه بازگشت به تجربهی ارزشهای تمدنیای است که شاهزاده رضا پهلوی آن را رهبری میکند.


