…و اشک می‌چکد از چشم‌های آیینه

[رضا مقصدی]

زمین
چه تلخ، چه غمناک
با تو حرف زده‌ست.

تو ای تبار ِطربناک ِ پاک ِ دیرینه!
سرود ِ سوگ ِ تو اینک به جان ِ باغم ریخت
واشک می‌چکد از چشم‌های آیینه.

به سینه، آتش ِ آهت بلند وُ شعله‌ور است
زمان، به کینه، فروکُشت خنده‌هایت را
و آرزوی در ختان ِ باغ ِ خوشبویت
فرو خمید وُ به غم، درنشست و ُپرپر گشت
و روزگار تو دیگر، گشت.

بگو به خاطره‌هایت، درین تباهی وُ درد
سرود ِسوگ ِ ترا بر زمانه، نقش زنند.

بگو به عاطفه‌هایت، به سینه‌های سپید
سلام ِ سرخِ ترا عاشقانه، نقش زنند.

درین دریغ ِ بلند
کجاست «بی‌کس ِ» شاعر؟
کجاست «شِرکو»یت؟*
که غمگنانه‌ترین شعرهای جانش را
برای عشق تو بنویسد.


*زنده‌یاد «شِرکو بی‌کس»، شاعر ِکردستان.

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/fa/?p=95830

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):