Page 38 - (کیهان لندن - سال چهل و یکم ـ شماره ۵۳۴ (دوره جديد
P. 38
صفحه ۳8شماره ۲000
جمعه ۲۵مهر تا پنجشنبه 1آبان 14۰4خورشیدی
ﴎنوش ِت ما بین دو تجربهی پهلوی و جمهوری اسﻼمی معلق است:
نه در گذشته میماند ،نه به آینده میرسد…
پیش گرفتند .کشوری که روزی امی ِد توسعه داشت ،دوباره به وحدت ساختند و از ای ن ،پرچم .کشور آرام گرفت ،اما در در این خاک ،عظمت همیشه با اندوه همراه بوده=
بقا رضایت داد .دانشگاه هست ،اما اندیشه نیست؛ صنعت ه ن آرامش خشک شد .تش ّیع ،هویت شد؛ آیین ،دولت
را نگه داشت؛ اما اندیشه از میدان بیرون رفت .اصفهان است .تاری ِخ ما رشتهای از پیروزیها نیست؛ زنجیرهای از
هست ،اما کار نیست؛ ای ن هست ،اما معنا نه. در آینه کاشی میدرخشید ،بیآنکه صدایی از آینده در آن دوام است .پس از هر ویرانی ،چیزی از نو برپا کردهایم ،اما
اگر مغول خاک را تباه کرد ،این نظام ،ذهن را تباه کرده شنیده شود .در ه ن سالهایی که غرب ،علم و صنعت را هیچگاه مجا ِل امکردن نیافتهایم .از مغول تا امروز ،هر
است .یکی قنات را خشکاند ،دیگری اندیشه را .هر دو
به زندگی برد ،ما زینت و تﴩیف را بر عقل ترجیح دادیم. نوزایی نیمه ام مانده است؛ گویی در این ﴎزمین ،ساخ
بیابانی برجای گذاشتند :یکی از خاک ،یکی از روح. قاجار ،ادامه ه ن خستگی بود .ایران هنوز زنده بود، آغاز میشود تا روزی دوباره ویران شود.
در کنار این ویرانی انسانی ،طبیعت نیز به شورش آمده اما در خوابی سنگین .روس و انگلیس نیامدند تا کشور را
است .رودها خشکیده ،زمین ترک برداشته ،هوا سنگین بگیرند؛ آمدند تا اراده را بﱪند .امتیازها واگذار شد ،زمینها تا اینکه پهلوی آمد و چرخ از نو چرخید .رضاشاه=
است .دریاچهها میمیرند و مردم در سکوت نگاه میکنند. سوخت ،و ملت به اشاگ ِر ضعف خود بدل شد .دارالفنون
ساخته شد ،اما دریا در کوزه یگنجید .در میان قحطی و با نظم و قهر ،پایهای تازه گذاشت :ارتش ،راه ،مدرسه،
ویرانی دیگر حادثه نیست؛ عادت است. طاعون ،شعر هنوز میگفتیم ،اما صدا از گرسنگی میلرزید. دادگسﱰی ،مالیات ،قانون .پﴪش ه ن راه را با آهنگی
قرنهاست که در این ﴎزمین ،قدرت بر اندیشه پیشی تا اینکه پهلوی آمد و چرخ از نو چرخید .رضاشاه با نظم دیگر ادامه داد :دانشگاه ،صنعت ،حقوق زنان ،آموزش
گرفته است .هربار که خرد خواسته است پا بگیرد ،یا با و قهر ،پایهای تازه گذاشت :ارتش ،راه ،مدرسه ،دادگسﱰی، همگانی ...اما این نظم تازه بر پایه فردی بود ،نه نهادی...
شمشیر بریده شده یا با تقدس خفه .ملت ،حافظهای عظیم مالیات ،قانون .پﴪش ه ن راه را با آهنگی دیگر ادامه داد: اشتباه از مردم بود ،که در خستگی و فریب ،همهچیز را
دانشگاه ،صنعت ،حقوق زنان ،آموزش همگانی .در فاصله واگذاشتند .اشتباهی چنان بزرگ که شاید جﱪانناپذیر باشد.
دارد ،اما از آن بجای نیرو ،اندوه میگیرد. سه دهه ،زندگی در ایران رنگی از امید گرفت .شهرها جان
دیگران از چرخه زوال بیرون زدند :عث نی با اصﻼح ،ژاپن گرفتند و مردم ،نخستین بار در قرنها ،امیدی به فردا پیدا قرنهاست که در این ﴎزمین ،قدرت بر اندیشه=
با نظم ،ﴍق آسیا با کار .ما اما هنوز در گفتگوی بیپایان
کردند. پیشی گرفته است .هربار که خرد خواسته است پا بگیرد،
با گذشتهایم. اما این نظم تازه بر پایه فردی بود ،نه نهادی .قدرت ،در یا با شمشیر بریده شده یا با تقدس خفه .ملت ،حافظهای
تراژدی ما کمبو ِد نبوغ نیست؛ نبوغ در این خاک فراوان عین ساخ ،از سایه خود میترسید .پهلوی اشتباهاتی داشت،
است .آنچه نیست ،نظمی است که آن را به عمل بدل کند. اما مستب ِد کامل نبود .در نیتاش ،ایران را میخواست ،نه عظیم دارد ،اما از آن بجای نیرو ،اندوه میگیرد.
ما قانون را نوشتهایم ،اما در سایه اراده فردی نگه داشتهایم. خود را .اشتباه بزرگﱰ اما از مردم بود ،که در خستگی و
دروغ بیهزینه مانده ،و شایستگی بیپاداش .هرچه فریب ،همهچیز را واگذاشتند .اشتباهی چنان بزرگ که شاید پهلوی نشان داد که میتوان برخاست؛ جمهوری=
ساختهایم ،بیریشه مانده است. جﱪانناپذیر باشد. اسﻼمی نشان داد که میتوان دوباره فرو افتاد .میان این
پهلوی نشان داد که میتوان برخاست؛ جمهوری اسﻼمی با اینهمه ،آن دوران تنها فصل برخاس ِ واقع ِی ایران بود؛ دو تجربه ،ﴎنوش ِت ما هنوز معلق است :نه در گذشته
نشان داد که میتوان دوباره فرو افتاد .میان این دو تجربه، میماند ،نه به آینده میرسد .تا روزی که این ﴎزمین
ﴎنوش ِت ما هنوز معلق است :نه در گذشته میماند ،نه به فصلی کوتاه ،اما بیدار. نهادهایی نسازد که راستی را تاب بیاورد و شایستگی را
انقﻼب آمد و را ِه رفته برگشت .روحانیت ،به نا ِم مردم، پاداش دهد ،همین خواهیم بود :دنی با حافظهای سنگین
آینده میرسد. عقل را کنار زد و ای ن را ابزا ِر قدرت کرد .جنگ ،یک نسل و حرکتی اندک؛ باشکوه در یاد ،اما ناتوان از برخاس ِ
تا روزی که این ﴎزمین نهادهایی نسازد که راستی را را بلعید؛ تحریم ،اقتصاد را فلج کرد؛ و نخبگان ،را ِه مهاجرت
تاب بیاورد و شایستگی را پاداش دهد ،همین خواهیم بود: دوباره.
دنی با حافظهای سنگین و حرکتی اندک؛ باشکوه در یاد،
(امضاء محفوظ) – هنوز سنگهای تختجمشید در
اما ناتوان از برخاس ِ دوباره. آفتاب میدرخشند .باد خشک از روی کتیبهها میگذرد و
صدای خامو ِش گذشته در سنگها میپیچد .گویی زمان در
آنجا ایستاده است و ما از کنارش میگذریم ،بیآنکه بدانیم
چه بر ِﴎ خود آوردهایم.
شکوه مانده است ،اما آن نظ ِم درونی ،آن ارادهای که این
سنگها را برپا داشت ،دیگر در ما نیست.
در این خاک ،عظمت همیشه با اندوه همراه بوده
است .تاری ِخ ما رشتهای از پیروزیها نیست؛ زنجیرهای از
دوام است .پس از هر ویرانی ،چیزی از نو برپا کردهایم ،اما
هیچگاه مجا ِل امکردن نیافتهایم .از مغول تا امروز ،هر
نوزایی نیمه ام مانده است؛ گویی در این ﴎزمین ،ساخ
آغاز میشود تا روزی دوباره ویران شود.
ایرانیان در روزگار شکست ،بجای شمشیر ،شعر را
برگزیدند .از دل فروپاشی ،زبان برخاست و جانی تازه در
اندیشه دمید .قرنها با کلمه زیستیم و جهان را به رن ِگ
خیال خود دیدیم .اما شعر نیز خسته شد؛ از روشن ِی خرد
کاسته شد و سایه دین گسﱰدهتر گشت .آنچه ماند ،یا ِد
شکوه بود ،نه توا ِن بازآفرینیاش.
مغول که آمد ،زمین سوخت و جا ِن مردم خشکید .شهرها
از رونق افتاد ،قناتها فروریخت ،و دانشی که قرنها در
دیوان و مدارس میچرخید ،به سکوت افتاد .در کتابها نا ِم
حکمت ماند ،اما خو ِد حکمت رفت .ایران زنده ماند ،اما
پیوندش با خویش گسسته بود .از آن پس ،هرچه ساخت،
سایهای از گذشته بود؛ ساخت نی بیپی ،شکوهی بیجان.
صفویان آمدند تا ویرانه را به دولت بدل کنند .از تفرقه،

