Page 12 - (کیهان لندن - سال چهل و دومـ شماره ۵۵۷ (دوره جديد
P. 12
صفحه 12شماره ۲۰۲۳
جمعه ۲۱تا پنجشنبه ۲۷فروردین 14۰۵
خانم! با ۵میلیون تومان جان شوهرتان را بخرید بازنشر
پیشنهاد پزشک انقلابی برای فراری دادن شوهرم از زندان
(تاریخ نشر در کیهان لندن :مهر تا آذر ماه - ۱۳۸۱شمارههای ۹۲۴تا )۹۳۳
پشت تا زندان» حكایت كرده است .حكایتی به گفته فردوسی دكتر شجاعالدین شیخالاسلام زاده ،وزیر بهداری و
دیوارهای بلند «پر آب چشم». بهزیستی در كابینه هویدا ،از جمله دولتمردان رژیم
گذشته بود كه در سال 1357هنگامی كه اغتشاشات اوج
از کاخ تا زندان ()۲ آذر آریانپور كه با فرزندانش (روشنك و رامین و بابك) میگرفت ،به امید آرام كردن اوضاع ،از طرف دولت وقت و
در آمریكا بسر میبرد از خاندان معروف آریانپور كاشانی
آذر آریانپور و خواهر شادروان دكتر امیرحسین آریانپور استاد دانشكده به موجب مقررات حكومت نظامی بازداشت شدند.
ادبیات دانشگاه تهران است .او پس از پایان تحصیلات در غوغای 22بهمن ،تعدادی از آنان موفق به فرار شدند
«-پنج میلیون تومان؟» دبیرستانی با شجا ع الدین شیخ الاسلام زاده ــ پزشكی و جان خود را از خطر رهانیدند .دكتر شیخ الاسلام زاده به
آهم بلند شد. جوان ــ ازدواج كرد و به همراه وی برای ادامه تحصیلات طوری كه شاهدان عینی گواهی میدهند ،شانس فرار را
به دلیل پرداختن به یك سرباز زخمی از دست داد و سپس
«-پنج میلیون تومان؟ چنین پولی در خانواده ما وجود روانه آمریكا شد.
ندارد» در آمریكا ،شیخ الاسلام زاده دوره تخصصی را در رشته خود را به انقلابیون تسلیم كرد.
جراحی استخوان گذراند و همسرش در رشته ادبیات او خطر اعدام را بدین سبب كه در زندان به خدمات
با انگشت سبابهاش که به بینی نزدیک برد ،اشاره کرد که پزشكی پرداخته و وجودش مورد نیاز بود ،از سر گذرانید
آهستهتر صحبت بکنم .میترسید منشیاش در اتاق مجاور انگلیسی و آموزش و پرورش لیسانس گرفت. و در دادگاه انقلاب به حبس ابد محكوم شد .حكم صادره
زندگی مشترك این دو ،پس از آزادی شیخ الاسلام زاده از ابتدا به پانزده سال و سپس به پنج سال تخفیف یافت و
به مکالمه ما گوش بدهد .سپس اظهار کرد: زندان ،پایان گرفت ،زیرا «شیخ» میخواست در ایران بماند
«-خانم این مبلغ در ازای جان شوهرتان ارزشی ندارد. وزیر پیشین ،پس از 5سال از زندانآزاد شد.
انسان باید برای حفظ عزیزان خود از مال دنیا صرف نظر و «آذر» در آمریكا ماندنی شده بود. همسر دكتر شیخ الاسلام زاده ،آذر آریانپور ،این سالهای
بخشی از كتاب «پشت دیوارهای بلند» را كه به اوایل رنج را در كتابی با عنوان «پشت دیوارهای بلند… از كاخ
بکند». انقلاب ــ ششماهه اول سال 1358ــ مربوط میشود برای مقابل ساختمان شماره ۱۲۰در خیابان شیخ هادی از
تردید به جانم افتاد .از کجا که جاسوس خود دستگاه اتومبیل پیاده شدم و با تأنی به داخل ساختمانی رفتم که
مطالعه شما برگزیدهایم. روی در آن یک پلاک برنجی قرار داشت و صاحب خانه
را معرفی میکرد :دکتر راستی ،متخصص امراض داخلی و
دکتر شیخ الاسلامزاده با همسر و فرزندانش (رامین ،بابک روشنک) در سال ۱۳۵۶هنگامی که وزارت بهداری و بهزیستی را به عهده داشت عفونی .از راهروی کوتاهی گذشتم و وارد اتاق انتظار دکتر
راستی شدم .به مریضی برنخوردم .اما دختر جوانی که نقش
نباشد؟ از جایم بلند شدم و جواب دادم: «-آقای دکتر ،چه کمکی از دست من برای او بر می آید؟ منشی او را داشت مرا به دفتر دکتر راهنمایی کرد .راستی،
«-البته! به شرطی که مال دنیا وجود داشته باشد .آقا ،از راستی نگاه سریعی به اطرافش کرد و بدون تأمل به نجوا خودش به استقبالم آمد .دقیقا سه روز از شب هولناک
توجه شما به شوهرم خیلی ممنون هستم .اگر چنان پولی به تیرباران می گذشت و شوک آن مرا رها نکرده بود .مغزم
گفت: درست کار نمیکرد و احساس خستگی مزمن میکردم .با
دست آوردم با شما تماس میگیرم». «-کمک بکنید تا فرارش بدهیم!» وجود این به پزشک غریبه لبخند زدم و دست او را که
«راستی» دست پاچه شد: «-فرار؟ با آن همه محافظ و سیم خاردار الکتریکی؟» به طرفم در از شده بود .آهسته فشردم .مرد میانه سال و
لبخند پرمعنایی تحویلم داد و روی یک قطعه یادداشت
«-خانم ،تأمل بفرمائید .بنده پیشنهاد میکنم که با دوست ظریفی بود که کمی حالت زنانه داشت.
مشترکمان آقای دکتر شاهین مشورت بکنید .ایشان خودشان نوشت: با صدای ریز و ژست فرنگی مآبانه به من خوش آمد گفت:
در جریان این گونه مسایل هستند .فرار از زندان هزار مرتبه «-با پول همه کار میسر است». «-خانم از آشنایی تان خیلی مسرورم .بفرمائید .بفرمائید؟»
خطرناکتر و به همان نسبت هم هزینه اش گرانتر است». «-چقدر پول؟» در حالی که روی صندلی می نشستم ،پرسیدم:
کنجکاویم عود کرد ولی باز تصمیم به رفتن گرفتم. زیر همان یادداشت اضافه کرد: «-در تلفن گفتید که با من کار فوری دارید؟»
«-بله ،خانم عرضی داشتم .اول بفرمائید که قهوه میل
دارید؟»
«-نه ،ممنونم .فقط بفرمائید که با من چکار دارید؟»
خودش هم نشست و شروع به صحبت کرد:
«-بنده طبیب بهداری زندان قصرهستم .شوهر شما
مریض من است».
در صندلی نیمه خیز شدم و با نگرانی پرسیدم :
«-چه بر سرش آمده؟»
پزشک به چشمهای من زل زد تا توجه ام را کاملا جلب
بکند.
«-پس از ماجرای اعدامهای اخیر ،فشارخون شوهرتان
خیلی بالا رفت و ضربان قلبش نامنظم شد .فعلا تحت
مراقبت است ولی هنوز خطر رفع نشده».
حس کردم که ضریان قلب خودم هم نامنظم شده است.

