Page 13 - (کیهان لندن - سال چهل و دومـ شماره ۵۵۷ (دوره جديد
P. 13

‫صفحه ‪ 13‬شماره ‪۲۰۲۳‬‬                                        ‫‪«-‬اگر شجاع آزاد بود با دویست سیصد هزار تومان‬              ‫‪«-‬همانطور که عرض کردم‪ .‬بعدًاً با شما تماس می‬
‫‪ ۱۰‬تا پنجشنبه ‪ ۱۶‬آوریل ‪۲۰۲۶‬‬                               ‫میتوانست فرار بکند‪ .‬اما فرار از زندان مسأله دیگری است‬                               ‫گیرم‪ .‬فعلا خدا حافظ!»‬
                                                                                                                                             ‫‪«-‬به امید دیدار خانم»‬
‫نگاه مامور روی نام فامیل پسرم خیره ماند‪ .‬با خودم گفتم‬       ‫و خطر زیاد دارد‪ .‬اگر گیر بیفتد‪ ،‬آنها اعدامش میکنند!»‬
              ‫الان کمیته را خبر میکند‪ .‬آهسته گفت‪:‬‬         ‫‪«-‬به هر حال ما که چنان پولی نداریم و مسأله منتفی‬                           ‫در خیابان پیشنهاد پزشک ناشناس‬
                                                                                                                    ‫را در سرم مرور کردم‪ .‬میدانستم اگر معجزهای روی‬
‫‪«-‬خانم میدانید که اسم فامیل پسرتان ممکن است باعث‬                                                ‫است‪».‬‬               ‫ندهد‪ ،‬شجاع از بین میرود‪ .‬اما تهیه آن مبلغ برایم میسر‬
                           ‫اشکال تراشی بشود؟»‬             ‫قبل از بازگشت‪ ،‬دکتر شاهین پدرانه به من اندرز داد که‬       ‫نبود‪ .‬طبق قوانین جدید من حق هیچگونه معامله نداشتم‪.‬‬
                                                          ‫برای خودم و بابک گذرنامه تهیه بکنم تا در صورت لزوم‬        ‫خانوادهام به علت عوارض ناشی از انقلاب دست تنگ شده‬
‫با ترس یک هزار تومانی زیر شناسنامه بابک لغزاندم و‬
                                       ‫گفتم‪:‬‬                                  ‫بتوانیم از مملکت خارج بشویم‪.‬‬                           ‫بودند‪ .‬دو برادر بزرگم بیکار بودند‪.‬‬
                                                          ‫چندی بعد شاهین و پسرش موفق به فرار از ایران شدند‪.‬‬         ‫شرکت کشتی سازی هوشنگ هم در اثر اعتصابهای متوالی‬
‫‪«-‬یقین دارم که شما اجازه نمیدهید کار به آنجا بکشد!»‬                                                                 ‫خوابیده بود‪ .‬خواهرم و شوهرش گرفتاریهای خودشان را‬
‫این نخستین باری در عمرم بود که به یک کارمند دولت‬                                                 ‫***‬                ‫داشتند‪ .‬مادرم هم که هر چه داشت با من و فرزندانم سهیم‬
‫رشوه میدادم و از این لحاظ احساس خجالت میکردم‪.‬‬             ‫در شعبه اداره گذرنامه در خیابان فرح سابق‪ ،‬مدتی صبر‬        ‫شده بود‪ .‬تازه از کجا معلوم که دکتر راستی قصد اخاذی‬
‫دستهای مامور به سرعت به حرکت درآمدند و اسکناس به‬          ‫کردم تا مأمور سرش خلوت بشود‪ .‬آنگاه جلو رفتم و پس از‬
‫جیباش منتقل گردید‪ .‬سپس دو ورقه جلوی من گذاشت تا‬           ‫سلام مؤدبانه درخواستم را با آن مرد در میان گذاشتم‪ .‬شنیده‬                                       ‫نداشت؟‬
‫پر بکنم‪ .‬همین کار را کردم و آنها را تحویلش دادم‪ .‬با صدای‬                                                            ‫پس از قدری تفکر تصمیم گرفتم که هر طور شده با دکتر‬
                                                              ‫بودم که اهل حقالزحمه است و آدم را سر نمیدواند‪.‬‬        ‫شاهین تماس برقرار بکنم‪ .‬به نظر میرسید که او از اوضاع‬
                                  ‫رسمی گفت‪:‬‬               ‫مامور نگاه زیرکانهای به سراپایم کرد تا نرخ دستش بیاید‪.‬‬
‫‪«-‬سه هفته دیگر برای گرفتن گذرنامهها مراجعه بکنید!»‬                                                                                               ‫اطلاع بیشتری دارد‪.‬‬
‫در ظرف سه هفته خیلی اتفاقها میتوانست روی بدهد‪.‬‬                                              ‫سپس پرسید‪:‬‬                                 ‫***‬
                                                                            ‫‪«-‬چند تا گذرنامه می خواهید؟»‬            ‫چند روز بعد‪ ،‬توسط نادر شاهین موفق به این ملاقات‬
            ‫من نمیتوانستم فرصت را از دست بدهم‪.‬‬            ‫‪«-‬دو تا برای خودم و پسرم که زیر هیجده سال دارد و‬          ‫شدم‪ .‬نادر پس از تعویض دو اتومبیل و قدری پیاده روی مرا‬
    ‫‪«-‬آقا نمی شود در این امر قدری تسریع بفرمائید؟»‬                                                                  ‫از کوچههای الهیه به خانه دور افتادهای رساند که مخفیگاه‬
                                                                                    ‫ممنوع الخروج نیست‪».‬‬             ‫پدرش بود‪ .‬دکتر شاهین که هفتههای متمادی در انزوا به‬
                    ‫‪«-‬سرمان خیلی شلوغ است!»‬                                           ‫‪«-‬خودتان چطور؟»‬               ‫سر برده بود از دیدار من اظهار مسرت کرد‪ .‬چرا قبلا از‬
‫بدون یک کلمه دیگر‪ .‬آخرین داراییام را که پانصد تومانی‬                                                                ‫ایران نگریخته بود؟ وی برای این که شناخته نشود موهای‬
‫بود‪ ،‬توی دستش گذاشتم سرش را به رضایت تکان داد و به‬            ‫‪«-‬آقا‪ ...‬مگر من چکاره ام که ممنوعالخروج باشم؟»‬        ‫خاکستری خود را به رنگ مشکی در آورده و ریش کوتاهی‬
                                                                                   ‫مرد با سماجت پرسید‪:‬‬              ‫گذاشته بود‪ .‬حلقههای سیاه دور چشمهایش از بیخوابی‬
                            ‫کار خود مشغول شد‪.‬‬                                                                       ‫متوالی خبر می داد‪ .‬اضطرب او را معتاد به سیگار کرده‬
       ‫سه روز بعد پاسپورتهای من و بابک آماده بود‪.‬‬                               ‫‪«-‬قبلا گذرنامه داشته اید؟»‬          ‫بود‪ .‬مدتی از همه جا صحبت کردیم از دوستانی که گریخته‬
                                                          ‫اگرچه سابقا زیر نام فامیل شوهرم پاسپورت دیپلماتیک‬         ‫بودند‪ .‬از آشنایانی که اعدام شده بودند از کشوری که زیر‬
                   ‫***‬                                    ‫داشتم‪ ،‬ولی بدون داشتن کامپیوتر محال بود که مرد به‬
‫در ایوان حیاط مادرم برای شجاع نامه مینوشتم‪ .‬بوتههای‬                                                                                                 ‫و رو شده بود‪.‬‬
‫گلسرخ بعد از ظهر یک روز گرم اردیبهشت ماه را عطر‬                      ‫وجودش پی ببرد‪ .‬لذا بی درنگ جواب دادم‪:‬‬          ‫بیشتر از همه از شجاع که تا پای مرگ رفته و زنده مانده‬
‫افشانی میکردند خدا میدانست که باغچه خانه خودمان‬                     ‫‪«-‬خیر‪ .‬بار اولی است که گذرنامه میگیرم‪».‬‬         ‫بود‪ ،‬حرف زدیم‪ .‬سپس صحبت را به ملاقات اخیرم با دکتر‬
‫در چه حال بود‪ .‬مدتها میشد که به آنجا پا نگذاشته بودم‪.‬‬
                                                                        ‫‪«-‬قصدتان از تهیه گذرنامه چیست؟»‬                               ‫راستی کشاندم و به شاهین گفتم‪:‬‬
                   ‫بابک از داخل آپارتمان صدا زد‪:‬‬          ‫‪«-‬خیال دارم با پسرم برای تابستان به آمریکا بروم بیشتر از‬  ‫‪«-‬شما این شخص را می شناسید؟ ظاهرا اظهار آشنایی‬
‫‪««-‬ماما‪ ،‬یک نفر از طرف پدرم آمده و میخواهد شما‬
                                                                                   ‫یکی ‪ -‬دو ماه نمیمانیم»‬                                                ‫میکرد‪».‬‬
                                    ‫را ببیند!»‬            ‫جرأت نکردم به فرزندانم در آمریکا اشاره بکنم مامور از‬      ‫شاهین پکی به سیگارش زد و گفت‪ :‬او همان کسی است‬
‫با شتاب به اتاق بازگشتم‪ .‬مهمان در سالن پذیرایی مادرم‬
‫انتظارم را میکشید‪ .‬مردی بود چهل ساله با اسباب صورت‬              ‫من خواست که شناسنامههایمان را نشانش بدهم‪.‬‬                           ‫که مرا در جریان تیربارانها قرار داد!»‬
‫مشخص و یک دست و پایش در گچ قرار داشت‪ .‬با زحمت‬             ‫مال خودم را جلویش گذاشتم او شروع به ورق زدن کرد‪.‬‬                          ‫با دهان باز به مخاطبم نگاه کردم‪.‬‬
                                                          ‫خاطرم آسوده بود که بر حسب تصادف نام شوهرم در آن‬           ‫‪«-‬پس این خبرش هم که شجاع مریض و در بیمارستان‬
  ‫خود را در مبل راحتی جا داد‪ .‬سپس خود را معرفی کرد‪.‬‬       ‫درج نشده و نیاز به موافقت او نبود‪ .‬نوبت به شناسنامه‬       ‫زندان بستری است میتواند صحت داشته باشد‪ .‬به من گفت‬
‫‪«-‬نام من حریری است‪ .‬مرا به اتهام واهی همکاری با‬                                                                             ‫که فشارخون شجاع به حد خطرناکی بالا رفته‪».‬‬
‫ساواک بازداشت کرده بودند‪ .‬همین الان آزاد شدم‪ .‬در زندان‬            ‫بابک رسید ضربان قلبم شدید شد‪ .‬مامور پرسید‪:‬‬           ‫دکتر شاهین در قالب یک پزشک به من دلداری داد‪:‬‬
                                                                                     ‫‪«-‬خودش کجاست؟»‬                 ‫‪«-‬نگران نباش با داروهای جدید فشار خون را کنترل‬
                          ‫با دکتر شیخ آشنا شدم‪».‬‬
                             ‫بیاختیار پرسیدم‪:‬‬                      ‫‪«-‬مدرسه داشت‪ .‬من جایش امضاء میکنم‪».‬‬                                                  ‫میکنند‪».‬‬
                                                                                                                                          ‫نفسی تازه کردم و پرسیدم‪:‬‬
‫‪«-‬حالش چطور است؟ شنیدم که قدری کسالت پیدا‬                                                                           ‫‪«-‬برای من آسان نیست که به آن شب فکر بکنم اما دلم‬
                                      ‫کرده‪».‬‬                                                                        ‫میخواهد بدانم که چطور شجاع از‪ ...‬تیرباران نجات پیدا‬

                          ‫با بی شکیبایی گفت‪:‬‬                                                                                                               ‫کرد‪».‬‬
‫‪«-‬اگر اجاره بدهید خودم تعریف میکنم‪ .‬همانطور که‬                                                                      ‫شاهین پک دیگری به سیگارش زد و در حالی که دود آن‬
‫گفتم من با دکتر شیخ در قصر آشنا شدم‪ .‬هر دویمان را‬
‫در یک سلول گذاشته بودند‪ .‬از غذای آلوده و فضای کثیف‬                                                                                     ‫را به هوا می فرستاد‪ ،‬جواب داد‪:‬‬
‫دچار عوارض معده شدم که تقریبا مرا از پای در آورد‪ .‬اگر‬                                                               ‫‪«-‬راستش من هم نمی دانم‪ .‬راستی‪ ،‬حرفی در این مورد به‬

            ‫مراقبتهای دکتر شیخ نبود زنده نمیماندم‪».‬‬                                                                        ‫من نزد‪ .‬شاید خودش هم اطلاعی نداشت که چه‬
        ‫مکث کرد نفسی تازه بکند‪ .‬با احتیاط پرسیدم‪:‬‬                                                                   ‫دستهایی در آن پشت در کار بوده اند‪ .‬به هر حال زنده‬

                ‫‪«-‬دست و پایتان چطور شکست؟»‬                                                                                                  ‫ماندن شجاع معجزه بود‪».‬‬
‫صورت حریری در هم رفت و پای آسیب دیده خود را‬                                                                         ‫‪«-‬راستی‪ ،‬مدعی است که در مقابل دریافت پنج میلیون‬
                                                                                                                    ‫تومان میتواند شجاع را از زندان فرار بدهد‪ .‬شما چه فکر‬
                                 ‫جا به جا کرد‪.‬‬
‫‪«-‬موقع دستگیری آسیب دیدم این گچها یادگاری شوهر‬                                                                                                          ‫میکنید؟»‬
                                                                                                                                  ‫شاهین حالت تفکر به خودش گرفت‪.‬‬
                                    ‫شماست!»‬
                      ‫بابک مضطربانه سؤال کرد‪:‬‬
                      ‫‪«-‬پدرم هم صدمه دیده؟»‬
                 ‫مرد سر خود را با تأسف تکان داد‪.‬‬
‫‪«-‬هیچ کس در زندان قصر نیست که نوعی آسیب ندیده‬
‫باشد‪ .‬هفته قبل به قدری فشارخون پدرت بالا رفت که‬
     ‫اجبارا بستریش کردند‪ .‬بعد از آن دیگر او را ندیدم‪.‬‬
   8   9   10   11   12   13   14   15   16   17   18