سپیده حجامی – در جمهوری اسلامی، زندان تنها دیواری نیست که انسان را از آزادی محروم میکند. دیوارهای ناپیداتری هم هست؛ دیوارهایی که میان کودک و کودکیاش، میان نوجوان و آیندهاش، میان خانواده و آرامش وی کشیده میشود. بازداشت و صدور حکمهای سنگین برای کنشگران سیاسی و مدنی، فقط یک فرد را هدف نمیگیرد. سیاست «مجازات دستجمعی» که به صورت غیررسمی اما سازمانیافته اعمال میشود، یکی از خشنترین اشکال نقض حقوق بشر در ایران است؛ شکلی که کمتر دیده میشود اما بیش از همه تداوم دارد.
این سیاست سرکوب، خانواده را نشانه میگیرد. و از میان تمام اعضای خانواده، فرزندان، بیدفاعترین و بیصداترین قربانیاناند.
فرزندان زندانیان سیاسی، کودکانیاند که اغلب در فضای پرتنش بازداشت، بازجویی، محاکمه و اجرای احکام بزرگ میشوند. فرزندانی که ناچارند از سنین کودکی و نوجوانی، درگیر روندهای حقوقی، رسانهای و حمایتی برای نجات جان پدر و مادر خود شوند، عملاً از مسیر طبیعی رشد و تجربه کودکی و جوانی باز میمانند.
ژینو بابامیری، دختر رزگار بیگزاده بابامیری، در روزهایی که باید در کلاس درس، مشغول ساخت آیندهاش باشد، برای نجات جان پدرش میجنگد؛ پدری که فقط به خاطر رساندن دارو به مجروحان اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ به اعدام محکوم شده است.
مریم حسنی، دختر مهدی حسنی، زندانی سیاسی محبوس در قزلحصار، چهار بار طعم تلخ رد شدن اعاده دادرسی را چشیده؛ چهار بار در ذهنش پدر را تا پای چوبهدار برده و بازگردانده…
روناهی، دختر حمید حسیننژاد حیدرانلو، دیگر حتی این فرصت را هم ندارد. پدرش را اعدام کردند. بدون فرصت دفاع، بدون رسیدگی عادلانه…
باید تأکید کرد که این وضعیت، نه یک پیامد فرعی، بلکه بخشی از ساز و کار عامدانهی سرکوب در نظام جمهوری اسلامی است. هدف این شیوه، نهفقط خاموش کردن فرد معترض، بلکه ایجاد رعب اجتماعی از طریق ضربه به نزدیکترین و آسیبپذیرترین حلقههای اطراف اوست.
اینجا مسئله فقط یک فرد نیست. ما با نسلی از دختران و پسرانی روبرو هستیم که زندگیشان درگیر دردهای مزمن، اضطراب دائمی، و ترس بیپایان از آینده شده است. کودکانی که پیش از آنکه معنای عدالت را بفهمند، بیعدالتی را با گوشت و پوست تجربه کردهاند. نوجوانانی که بجای شور زندگی، هر روز در انتظار یک تلفن از زنداناند، یک خبر فوری، یک نامه یا ملاقات آخر.
مطالعات روانشناختی سالهاست نشان دادهاند که بازداشت والدین، به ویژه در شرایط سیاسی و خشونتآمیز، یکی از مخربترین تجربههاییست که کودک میتواند از سر بگذراند. آسیبهایی نظیر افسردگی، انزوای اجتماعی، بحران اعتماد، افت تحصیلی، احساس شرم یا خشم مزمن، بخشی از پیامدهای شناختهشده این وضعیتاند. این آسیبها، به ویژه وقتی با فقر اقتصادی و بیسرپرستی همراه شود، میتوانند آینده فردی و اجتماعی این نسل را تهدید کنند.
اما در ایران، این آسیبها فقط پیامد نیستند؛ بخشی از برنامهی سرکوباند. مجازات خانوادهها، تضعیف ساختار روانی نزدیکان زندانی، ابزار فشار بر خود زندانی یا دیگر فعالان، بخشی از ساز و کار رسمی جمهوری اسلامی در مدیریت اعتراض است.
این یادآوری ضروریست:
وقتی یک والد به دلیل آزادیخواهی و پایبندی به شرافت اعدام میشود، خانواده و به ویژه فرزندان هم اعدام میشوند؛ نه در جسم، بلکه در رؤیاهایشان، امیدشان، اعتمادشان، و در آرامشی که دیگر هرگز بازنخواهد گشت.
اکنون بیش از هر زمان دیگری لازم است که توجه افکار عمومی، نهادهای مدنی، رسانهها و جامعه جهانی، متوجه این قربانیان خاموش باشد. فرزندان زندانیان سیاسی، حامل زخمهاییاند که تا نسلها باقی میماند. سکوت در برابر سرنوشت این کودکان، به معنای عادیسازی جنایتیست که هر روز در سایه رخ میدهد. نامهای آنها را باید به خاطر سپرد، روایتهایشان را باید گفت، و حق زیستن در آرامش را برایشان مطالبه کرد. چون آنچه این نظام میکوشد از آنها بگیرد، تنها پدر یا مادر نیست؛ آینده است.


