محمد خوش بیان – اعلیحضرت همایونی، محمدرضا شاه پهلوی، شاهنشاه آریامهر، نام بلندتان را با احترام بر زبان میآورم، نه از سر عادت، که از ژرفای باور به فرزانگی، دوراندیشی و عشق کمنظیرتان به ایران.
سخن گفتن از شما، تنها روایت تاریخ نیست، بلکه بازتاب آرزویی است که در دل نسلی تازه شکل گرفته؛ نسلی که در هوای فروخورده امروز، به افقهایی میاندیشد که در دوران شما ممکن بود.
دورانی که ایران در مسیر اقتدار، شکوفایی و منزلت گام مینهاد. درخت تمدن با دستان شما آبیاری میشد، و بذر پیشرفت در جایجای این سرزمین کاشته میگردید. آواز علم و صنعت، از خلیجفارس تا دریای مازندران طنین انداخته بود، و نام ایران، با احترام و وقار در مجامع جهانی برده میشد.
اما در کوران آن مسیر امید، فتنهای برخاست؛ تندبادی برخاسته از عمق جهل تاریخی، پیچیده در ظاهری دینی و آراسته با زبانی عوامفریب.
آنکه آمد، لباس سیاه بر تن داشت، نه تنها در جامه، بلکه در نیت. با لبخند ظاهر شد و با نیرنگ فرمان راند؛ و بدتر از او، وارثی خامنگر و سنگدل، بر خرابههای فرهنگ و انسانیت تکیه زد.
گاه تاریخ چنان غبارآلود میشود که دیدهی حقیقتجو نیز دچار خطا میگردد؛ و این، نه از ناآگاهی مردم، که از قدرت مهیب فریبکاران است.
و چنین شد که صدای عقل، در هیاهوی شعارها گم شد. آنان که با نقاب تقوا، نیت تاریکی داشتند، بر منبر نشستند و آنچه را که با هزاران زحمت ساخته شده بود، در اندکزمانی به قهقرا کشاندند.
اعلیحضرتا،
آنگاه که ناگزیر شدید خاک ایران را ترک گویید، آن سفر نه پایان راه پادشاهی، بلکه آغاز فصلی تلخ برای ملتی بود که شما را بدرقه کرد و ناخواسته، با سرنوشت خویش وداع گفت. چه بسیار دلهایی که در آن روزها شکست، و چه امیدهایی که خاموش شد.
اما شما، حتی در تنگنای غربت، با وقار و نجابت یک پادشاه باقی ماندید؛ با همان فروتنی نجیبانه، همان نگاه ژرف، همان سکوت سنگینِ آمیخته با حکمت.
تاریخ ایران، شاهد است که شما نه از مردم گله کردید، نه به انتقام اندیشیدید. در واپسین سخنانتان، از ایران گفتید، از عزت، از صلح، و از آیندهای که هنوز امید به آن زنده بود.
سرزمینتان را ترک گفتید، اما در دل ایران ماندید. قامتتان از مرزها عبور کرد و در حافظه تاریخی ملتی جای گرفت که امروز، با تمام زخمهای خویش، به حقیقتی دیر شناخته بازمیگردد. حقیقتی که نامش پادشاهِ ایراندوست است.
اعلیحضرتا،
امروز، در هر فریادی که در خیابانهای این سرزمین برخاسته از درد و بیداری بلند میشود، نام خاندانتان زنده است.
در نگاه جوانانی که از سرنوشت خود خستهاند، احترام به دوران شما چون شعلهای آرام اما پیوسته در دلها زبانه میکشد.
امروز، آنکه دروغ گفت رسوا شده، و آنکه ساخت، سربلند.
یاد شما، نه فقط در آئینها و یادبودها، بلکه در تپش هر ایرانیِ دغدغهمند جاریست. در حسرت گذشتهای که میتوانست مسیر آینده باشد، و در آرزوی بازگشت به عقلانیت، عزت و قانون.
ما نه با افسوس، که با تعهد، نامتان را گرامی میداریم.
نه با حسرت، که با بینش، راهتان را مرور میکنیم.
و نه با نگاه به گذشته، که با امید به بازسازی آینده، شما را میخوانیم.
باشد که نسل آینده، ایران را آنگونه بسازد که شایسته آن است:
سرزمینی در خور بزرگی، فرهنگ، آزادگی و جایگاهی که شما برای آن ترسیم کرده بودید.
یاد و نامتان تا ابد در قلب ایران زنده باد،
و راهتان، الهامبخش فرداهایی باشد که هنوز برنیامدهاند.
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

