استحاله‌ی اساطیر و تاریخ به نفع خلق و توده؛ چرا اسطوره‌ها باید فرهنگی شوند، نه سیاسی

- زمانی که اسطوره به‌ عنوان ابزاری در سیاست به کار گرفته شود، تغییر ماهوی رخ می‌دهد. سیاست، به دلیل ضرورت تصمیم‌گیری‌های مشخص، خطوط مشی معین، و تمرکز بر قدرت، ماهیتی بسته‌تر و محدودتر دارد. در این مسیر، اسطوره‌های چندوجهی و پیچیده به روایت‌های تک‌بعدی و جزم‌اندیشانه تبدیل می‌شوند که هدف اصلی آنها تثبیت قدرت و مشروعیت سیاسی است.
- جهان مدرن، با ویژگی‌هایی چون تجدد، عقلانیت ابزاری، تنوع فرهنگی، و نهادهای مدنی، اساساً با سیاست اسطوره‌ای ناسازگار است. در دنیای معاصر، سیاست نیازمند مبانی عقلانی، حقوقی و نهادینه شده است؛ نه بازگشت به روایت‌های اسطوره‌ای محدود و بسته. استفاده سیاسی از اسطوره در دنیای مدرن معمولاً به ایدئولوژی‌های اقتدارگرا، بنیادگرایی‌ها و رادیکالیسم منجر می‌شود.
- استفاده سیاسی از اسطوره‌ها، با وجود قدرت فوری که به سیاست می‌بخشد، در درازمدت به انشقاق، خشونت و ایدئولوژیک شدن فضای اجتماعی منجر می‌شود و ماهیت چندوجهی و زیباشناسانه اسطوره را مخدوش می‌کند.
- برای فتح یک تمدن و استعمار یک ملت، کافیست وجوه فرهنگی آن را به وجوه سیاسی تقلیل داد و هاله‌ای ایدئولوژیک به اساطیر و تاریخ آن پیچید.

جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴ برابر با ۰۸ اوت ۲۰۲۵


بنیامین دیلم کتولی – این نوشتار تلاشی‌ست بر بازنگری در بهره‌ی ایدولوژیک جمهوری اسلامی از اسطوره و فرهنگ. اسطوره را می‌توان روایت‌های نمادینی دانست که سعی دارند رابطه انسان با جهان، خداوند، طبیعت و جامعه را تبیین کنند. این روایت‌ها به صورت داستان‌های جمعی، شکل نمادین دانش و تجربه انسان را حفظ و انتقال می‌دهند.

در فلسفه فرهنگ ارنست کاسیرر فیلسوف آلمانی، اسطوره به عنوان «نظام سمبولیک اولیه» شناخته می‌شود که با ساختارهای زبانی و هنری همبسته است. اسطوره از یکسو «جهان بی‌نظم و پراکنده» را به نظم درمی‌آورد و از سوی دیگر، «جایگاه انسان را در عالم» مشخص می‌کند. بنابراین اسطوره فقط یک داستان قدیمی نیست، بلکه ساختاری از معنا است که به جامعه امکان می‌دهد هویت خود را تعریف کند.

نکته مهم این است که اسطوره، اساساً امری فرهنگی است؛ یعنی محصول مناسبات بلندمدت جمعی، متکی بر زبان، هنر، آیین و ارزش‌های مشترک. اسطوره ساختاری باز و چندلایه دارد و می‌تواند در طول زمان توسط نسل‌های مختلف به شیوه‌های گوناگون تعبیر و تفسیر شود. در این فرآیند، اسطوره بخشی از «فرهنگ» می‌شود؛ فرهنگی که تنوع، انعطاف‌پذیری و ظرفیت ایجاد معنا را حفظ می‌کند.

ویلیام ای. جردن، انسان‌شناس و مورخ فرهنگ، اسطوره را «ابزار فهم جهان» می‌نامد که در تمامی فرهنگ‌ها وجود دارد و بر اساس نیازهای فرهنگی و تاریخی تغییر شکل می‌دهد.

اما در همین نقطه باید به نقش هنر و ادبیات در این فرآیند نیز توجه داشت. در ادبیات و هنر معاصر ایران، نمونه‌هایی چون آثار صمد بهرنگی و احمد شاملو، و همچنین فیلم‌های مسعود کیمیایی مانند «گوزن‌ها» و «قیصر»، بار سیاسی و ایدئولوژیک اسطوره‌ها بر وجوه فرهنگی و اجتماعی آنها غالب شده است. این هنرمندان و آثار، گرچه از زبان اسطوره‌ای بهره می‌برند، اما غالباً اسطوره را به ابزاری برای انتقال پیام‌های سیاسی و ایدئولوژیک محدود کرده‌اند.

به بیان دیگر، در این آثار اسطوره‌ها دیگر صرفاً نمادهای فرهنگی بازتاب‌دهنده‌ی هویت جمعی و تجربه انسانی نیستند، بلکه بیشتر به بستری برای ایدئولوژیک کردن فضای اجتماعی تبدیل شده‌اند. هنر در اینجا رسالت فرهنگی و بازتولید معنا را به نوعی از دست می‌دهد و به سیاست‌زده شدن و تبدیل به ابزار قدرت سیاسی دچار می‌شود.

اسطوره و سیاست: تفاوت ماهوی

اما زمانی که اسطوره به‌ عنوان ابزاری در سیاست به کار گرفته شود، تغییر ماهوی رخ می‌دهد. سیاست، به دلیل ضرورت تصمیم‌گیری‌های مشخص، خطوط مشی معین، و تمرکز بر قدرت، ماهیتی بسته‌تر و محدودتر دارد. در این مسیر، اسطوره‌های چندوجهی و پیچیده به روایت‌های تک‌بعدی و جزم‌اندیشانه تبدیل می‌شوند که هدف اصلی آنها تثبیت قدرت و مشروعیت سیاسی است.

خود کارل مارکس نیز در تفسیر خود بر ایدئولوژی، نشان می‌دهد که چگونه «ایدئولوژی» به عنوان نوعی «نقاب» واقعیت، اغلب از نمادها و اسطوره‌ها برای توجیه مناسبات قدرت بهره می‌برد و به تدریج پیروان او از همین سیاست برای تولید ایدولوژی بهره می‌برند!

در اینجا تبدیل اسطوره به ابزار سیاسی، فرآیندی است که در آن روایت‌های نمادین برای حفظ سلطه به خدمت گرفته می‌شوند.

این فرآیند که می‌توان آن را «ایدئولوژیک کردن اسطوره» نامید، معمولاً با حذف جنبه‌های متضاد، تقلیل معانی و القای دوگانه‌های ساده (خوب/بد، دوست/دشمن) همراه است. در نتیجه، اسطوره نه تنها به «فرهنگ» تبدیل نمی‌شود، بلکه به ابزاری برای تقسیم و انشقاق اجتماعی بدل می‌گردد.

هانا آرنت در تحلیل خود از «ایدئولوژی» و «قدرت» هشدار می‌دهد که اسطوره‌های سیاسی اغلب «حلقه‌های بسته‌ای» می‌سازند که افراد را در دام تعصب و خشونت می‌اندازند و فضای گفتگو و نقد را مسدود می‌کنند.
در جهان مدرن، اسطوره‌ها قرار نیست همچون دوران باستان یا قرون وسطا هاله‌ای متافیزیکی و قدرتی آسمانی داشته باشند که به تولید هژمونی سیاسی برای جریانات فکری و قدرت‌ها بیانجامد؛ اتفاقی که در تاریخ چین، مصر باستان و کلیسا در قرون وسطا بارها رخ داده است. بلکه در عصر مدرن، اسطوره‌ها باید فرآیند سیاست‌زدایی و الهیات‌زدایی را طی کنند تا به فرهنگی باز و چندصدایی تبدیل شوند که به ساختن شهروند مدرن کمک کند.

سیاست اسطوره‌ای و سنت‌گرایی

سیاست اسطوره‌ای پدیده‌ای است که بیشتر در جوامع سنتی قابل مشاهده است؛ جایی که ارتباط میان اسطوره، مذهب، و ساختار قدرت بسیار نزدیک و درهم تنیده است. در این جوامع، اسطوره‌ها منبع مشروعیت سلسله‌مراتبی و نظام‌های حکومتی بوده‌اند و از طریق آیین‌ها و مناسک سیاسی، تثبیت شده‌اند. اما اساطیر کارکرد مدرن نیز دارند.

حتی در تمدن کهن مصر، بین‌النهرین، یا ایران پیش از اسلام که شاهان خود را مظهر خدایان و اسطوره‌های کیهانی می‌دانستند، اسطوره‌ها نه فقط برای توجیه قدرت، بلکه برای حفظ نظم اجتماعی نیز به کار می‌رفتند.

اما جهان مدرن، با ویژگی‌هایی چون تجدد، عقلانیت ابزاری، تنوع فرهنگی، و نهادهای مدنی، اساساً با سیاست اسطوره‌ای ناسازگار است. در دنیای معاصر، سیاست نیازمند مبانی عقلانی، حقوقی و نهادینه شده است؛ نه بازگشت به روایت‌های اسطوره‌ای محدود و بسته. استفاده سیاسی از اسطوره در دنیای مدرن معمولاً به ایدئولوژی‌های اقتدارگرا، بنیادگرایی‌ها و رادیکالیسم منجر می‌شود.

در جهان مدرن اساطیر را باید تبدیل به فرهنگ ساخت و از آن برای توسعه‌ی فرهنگی انسان- شهروند معاصر بهره برد. به نوعی باید گفت که جهان مدرن جایی‌ست که در‌آن انسان منطقی باز نسبت به جهان پیشین اسطوره‌ای خویش دارد ، در حالی که در جهان پیشامدرن انسان ابتدایی معرف زیست اسطوره‌ای خویش بود و از پس آن تلاشی برای عقلانی کردن این ماهیت متافیزیکی خویش داشت.

در ایران معاصر نیز، بار سیاسی و ایدئولوژیک اسطوره‌ها از سوی انقلابیون ۵۷ و روشنفکران این دوره بر بار فرهنگی و اجتماعی آنها غالب شد و فرهنگ در این فرآیند به نوعی در سیاست استحاله گردید.

ایران معاصر: دو تجربه متضاد

یکی، استحاله اسطوره به نفع خلق و توده؛
و دیگری، ایدئولوژیک شدن اسطوره در جمهوری اسلامی.

برخلاف دوران پهلوی، در جمهوری اسلامی و به ویژه پس از انقلاب ۱۳۵۷، اسطوره‌ها به شدت در خدمت ایدئولوژی سیاسی قرار گرفتند. اسطوره‌های دینی و سیاسی به عنوان ابزار مشروعیت‌ بخشیدن و تثبیت قدرت حکومتی به کار گرفته شدند. این تجربه‌ای بود که حاکمان دوران قاجار مانند فتحعلی شاه نیز تلاش بر بهره بردن از آن داشتند.

از روح‌الله خمینی، مرتضی مطهری، علی شریعتی و سایر رهبران ۵۷ تا خود علی خامنه‌ای، میرحسین موسوی و دیگر عوامل رژیم که امروز دوباره به‌ یاد ملی‌گرایی و اساطیر ما افتاده‌اند همواره اسطوره‌ها را در قالب روایت‌هایی به کار گرفته‌اند که معنای فرهنگی و هنری آنها را تقلیل داده و بار سیاسی و ایدئولوژیک آنها را افزایش داده‌اند.

این سیاست اسطوره‌ای جدید، بیشتر ماهیت استبدادی و اقتدارگرایانه داشته و امکان گفتگو، تنوع فرهنگی و نقد را به شدت محدود کرده است. (به چگونگی مواجهه این گفتمان حتی به همان اسطوره‌های دینی خود توجه کنید.)

در این فضای سیاسی، هنر و ادبیات نیز به تدریج تبدیل به ابزارهای ایدئولوژیک شدند که در خدمت ترویج روایت رسمی و حذف دیدگاه‌های مخالف خلقی قرار گرفتند. بی‌آنکه به این مسئله توجه شود که اسطوره‌ها به مثابه زیربنای فرهنگی و نمادین، زمانی می‌توانند نقش خود را به بهترین شکل ایفا کنند که از بار سیاسی سنگین رها شوند و به فرهنگ تبدیل گردند. فرهنگی که تنوع و تکثر معنا را بپذیرد، زمینه‌ساز همبستگی اجتماعی باشد و در خدمت رشد خلاقیت، آموزش و توسعه فردی و جمعی قرار گیرد.

استفاده سیاسی از اسطوره‌ها، با وجود قدرت فوری که به سیاست می‌بخشد، در درازمدت به انشقاق، خشونت و ایدئولوژیک شدن فضای اجتماعی منجر می‌شود و ماهیت چندوجهی و زیباشناسانه اسطوره را مخدوش می‌کند. تجربیات تاریخی ایران، اعم از دوران پهلوی و جمهوری اسلامی، نمونه‌های برجسته‌ای از دو مسیر متضاد فرهنگی‌کردن و سیاسی‌کردن اسطوره‌ها هستند.

بزرگترین بحرانی که انسان معاصر ایرانی باید به آن توجه می‌داشت این بود که متفکران و نویسندگان ۵۷ ، اساطیر را به بستری برای انتقال پیام‌های سیاسی و اجتماعی محدود کرده بودند و در آثار اینان، اسطوره دیگر صرفاً نمادی فرهنگی برای هویت جمعی نبود بلکه به ابزار ایدئولوژیک و سیاسی تبدیل شد و این امر باعث ایدئولوژیک شدن فضای اجتماعی و سیاست‌زایی هنر بدون توجه به کارکردهای فرهنگی آن شد.

در آثار هنرمندان و نویسندگان ایران در دوران انقلاب، از صمد بهرنگی تا مسعود کیمیایی، اساطیر و نمادها ابژه‌هایی هستند برای پیوند نسل‌ها با خلق مورد نظر این افراد و تمامی این صور به شکل کامل در ایدئولوژی استحاله می‌گردند. گویی که اسطوره‌ها هیچ رسالتی جز انتقال ایدئولوژی مورد وفاق این توده ندارد و از هرگونه بار اجتماعی و فرهنگی که پیوندی با روح تاریخی سوژه‌‌ی انسان ایرانی دارد تهی هستند!

به نظریات شبه‌روشنفکران چپ ایرانی چون شریعتی ،شاملو، فرهادپور ،سروش و… که نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم که فهم این افراد از اساطیر ایرانی نیز فهمی ایدئولوژیک یا خلقی‌ست و به همین دلیل نوعی دشمنی نسبت به شاهنامه که یکی از مهمترین متون اسطوره‌ای فرهنگساز ایرانی‌ست در گفتار و آثار اینان دیده می‌شود.
اما برای دفاع از شاهنامه همین بس که در جهان نهیلیستیِ انسان‌ِ صنعتی که هرگونه باور و نمادی که در هاله‌ای متافیزیکی معنا یافته باشد محکوم به مرگ است، ظهور و نامیرایی و انوشگی شاهنامه، نشان از کارکردهای فرهنگی و انطباق آن با جهان منطقی دارد.

همان چیزی که ارنست کاسیرر از صورت‌های نمادین بشری انتظار دارد. همان چیزی که باعث نجات انسان‌ها از هرگونه ابژگی در جهان اسطوره‌ای می‌گردد. (شاید بتوانیم در رویکردی اسطوره‌پژوهانه شورش ۵۷ را شورش نوعی اسطوره‌های سیاست‌زده‌ی خلقی در برابر تاریخ اجتماعی و فرهنگی انسان ایرانی و اسطوره‌های فرهنگی او بدانیم.)

بنابراین بازگشت به اسطوره به عنوان فرهنگی پویا و گشودنی، نه به عنوان اسطوره‌ای بسته و سیاسی، و ایدولوژی‌زدایی از آنها، یکی از راه‌های بنیادین گذر از بحران‌های فرهنگی و سیاسی جامعه معاصر ایران است.
در جهانی که همه‌چیز در جدال روایت‌ها تجلی می‌یابد ، برتری اسطوره‌ها بر هم می‌تواند به برتری روایت‌ها بر هم منجر گردد. و کافیست برای فتح یک تمدن و استعمار یک ملت، وجوه فرهنگی آن را به وجوه سیاسی تقلیل داد و هاله‌ای ایدئولوژیک به اساطیر و تاریخ آن پیچید.

*بنیامین دیلم کتولی دانش‌آموخته ادبیات و پژوهشگر علوم انسانی

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۳ / معدل امتیاز: ۳٫۷

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=383928