فرد صابری – در سال ۱۹۷۹، وقتی اسلامگرایان در ایران روی کار آمدند، غربیها در بنبستی قرار گرفتند که منافع بلندمدت آنها را قربانی مطامع کوتاه مدت نمود. آنها راه سومی نداشتند؛ ملایان را در ایران بهعنوان اشغالگر پذیرفتند و به رسمیت شناختند.

در خیابانهای تهران دو نیروی اصلی اسلامگرایان رادیکال و چپهای مارکسیست از فدائیان خلق تا حزب توده با نعرههای ضدآمریکایی و امپریالیزمستیزی در کنار هم با خمینی بیعت کردند.
کشورهای غربی که راه را برای روحالله خمینی و رفقا باز کرده و فرش قرمز پهن کرده بودند، بهعنوان تسهیلکنندگان هجوم اسلامگرایان به ایران، در صف اول نمازجماعت (نمایش اشغالگری شرعی اسلامگرایان) در تهران شرکت کردند اما خیلی زود زانو زدند زیرا اتفاقات ناگواری روی داد، اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلماتها، اولین هدیهی غربستیزی خمینیسم به حامیان غربی این تفکر ویرانگر بود.
این رخداد عجیب اتفاقی نبود بلکه، میتوان آن را «معامله جنگ سرد» نامید. در آن دوران غربیها اسلامگرایان را اهرمی مناسب علیه شوروی میدانستند در حالیکه کاملاً میدانستند طرفداران چپ مسکو همراه با طیفهای مختلف ضد تمدن غرب نیز در زیر پرچم خمینی سینه میزنند.
چندان طول نکشید که پیامدهای شکست سیاست غرب در همراهی و حمایت از فاجعهی خمینی در ابعاد مختلف خود را نشان داد. آنها همه چیز را باخته بودند؛ هم سیاست و هم اقتصاد و مهمتر ارزشهای غربی را قربانی آتشبازیای کرده بودند که بسیار زود بهسوی خود آنان زبانه کشید.
در آن هنگام تمام نگاهها به ایران بود و تلاشهایی هم فاجعهی به وقوع پیوسته مانند عملیات «پنجه عقاب» برای نجات گروگانها از سوی آمریکا انجام شد اما با شکست مواجه شد. دیگر دیر شده بوده و اسلامگرایان مشغول قتلعام بودند و تنها یک سیاستمدار در قامت محمدرضاشاه پهلوی همهچیز را پیش از وقوع با شناخت در پاسخ به تاریخ بیان کرد که، شاید سقوط ایران در آینده ابعاد گستردهای به خود بگیرد و به دنبال خود کشورهای دوست و متحد را ساقط نماید.
اکنون بعد از ۴۷ سال بعد، پس از آن منطق قدیمی بهعنوان یک تجربه، هنوز در برخی اتاقهای فکر غربی ادعا میشود؛ اگر این رژیم سقوط کند، چه کسی جلوی نفوذ روسیه و چین را میگیرد؟ تئوری خلاء قدرت و هرج و مرج را مطرح میکنند یا میخواهند بدانند اوضاع منطقهای با ایران بدون جمهوری اسلامی قابل به چه سمتی خواهد رفت. تمام این سئوالات در حالی مطرح میشود که غربیها، در روزگار پناه دادن و حمایت از تروریسم خمینیسم هرگز به آن نیاندیشیدند و حال که به عمق خواست اجتماعی در ایران اشراف دارند، چنین استدلالهای بیاساسی را برجسته میسازند.
اروپا بعد از فعالسازی «مکانیسم ماشه» چه کرد؟
اکنون به اروپا یک انتقاد اساسی وارد است؛ بعداز فعال شدن «مکانیسم ماشه» و بازگشت تحریمهای بینالمللی، هیچ ارادهای از سوی سازمان ملل و اتحادیهی اروپا برای اجرای دقیق و عملی مکانیسم وجود ندارد و آن مفاد بر روی کاغذ قید شده است. این در حالی است؛ جمهوری اسلامی کماکان عملاً به جنایات پوتین در اوکراین کمک میکند، به راهزنی دریایی میپردازد و همچنان به گروگانگیری میپردازد و دولتهای اروپایی در مقابل این اعمال دست به معامله و باجدادن متوسل میگردد.
ایرانِ امروز با ایرانِ ۱۳۵۷ بسیار متفاوت است. نسلی که امروز بارها خیابانها را به تسخیر خود درآورده و برای آزادی سیاسی و اجتماعی هزینه میهد؛ نه آرزوی خلافت اسلامی دارد، نه رویای سوسیالیسم قرن بیستم. آنها فقط میخواهند مثل بقیه دنیا زندگی کند و به جهان آزاد بپیوندد؛ اینترنت آزاد، پاسپورت معتبر، دانشگاه بدون حجاب اجباری، اقتصاد بدون تحریم، امنیت بدون «گشت ارشاد» و پلیس شریعت و حقوق فردی میخواهد. این کمترین خواستهای است که یک ملت پس از نیم قرن سرکوب و عقبماندگی میتواند داشته باشد که در ایران به نسل وی یا پیروزی مشهور شده است.
نگاهی به همسایگان ایران نشان میدهد؛ کمتر از پنج دههی گذشته، امارات، قطر و حتی عربستان سعودی روستاهایی با چند صد هزار نفر جمعیت بودند. امروز دبی آسمان را میشکافد، قطر جام جهانی برگزار کرد و ریاض در حال تبدیل شدن به هاب مالی منطقه است. هیچکدام با سلاح هستهای یا موشک بالستیک به این جایگاه نرسیدند؛ با ثبات سیاسی، جذب سرمایه خارجی، باز کردن درها به جهان و احترام به حقوق اولیه شهروندان رسیدند.
ایران اما در همین مدت از کشوری که بزرگترین پالایشگاه خاورمیانه (آبادان) را داشت، دانشگاه پهلوی با امآیتی رقابت میکرد و زنانش آزادانه درس میخواندند و کار میکردند؛ به جایی رسید که جوانانش برای یک ویزای شنگن صف میکشند، بنزین را لیتر لیتر میزنند و دخترانش به خاطر روسری به زندان میروند. این عقبماندگی تصادفی نیست؛ نتیجه مستقیم همان معامله ۱۹۷۹ است که غرب با اسلامگرایان کرد و هنوز هم از ترس «بدتر شدن اوضاع» ادامه میدهد.
اما بدتر از یک رژیم اسلامگرا دیگر وجود ندارد. رژیمی که ۴۶ سال است با گروگانگیری، ترور، سرکوب و صدور بحران زنده مانده، دیگر هیچ مشروعیتی حتی در میان حامیان سابقش ندارد. حکومتی که بر ورودی وزارت خارجهاش حک شده نه شرقی نه غربی، امروز بزرگترین شریک تجاری پکن و مسکو در منطقه است. برنامه هستهای که قرار بود «اهرم مذاکره» باشد، فقط برای انرژی صلحآمیز باشد، امروز به بمب نزدیکتر از همیشه است. موشکهای بالستیک ملایان در ایران نه برای بازدارندگی بلکه، برای شلیک شدن به اروپا است چنانچه امروز آنها در در اوکراین فرود میآیند.
با این حال، برخی سیاستمداران غربی هنوز میگویند: «باید با این رژیم مذاکره کرد، چون جایگزین ندارد». این همان منطقی است که روزگاری صدام حسین را «ضامن ثبات» مینامید و بعد در ۲۰۰۳ به بهانه سلاح کشتار جمعی سرنگونش کردند و منطقه را به آتش کشیدند. تفاوت اینجاست که مردم ایران برخلاف عراق ۲۰۰۳، خودشان جایگزین را ساختهاند؛ ایران نه افغانستان است و نه عراق اما، جمهوری اسلامی، همان طالبان است با این تفاوت که هنوز به طالبان برخلاف ملایان تهران، اعتبار سیاسی بینالمللی اعطاء نشده است!
از شاهزاده رضا پهلوی که پرچم تاریخی و ملی ایران را بالا نگه داشته تا فعالان مدنی، روزنامهنگاران مستقل، کارگران، معلمان، دانشجویان و بهویژه زنان پیشرو، همه یک صدا میگویند: ما آمادهایم. ما دولت آینده را میشناسیم: حکومتی سکولار، دموکراتیک، غیرمتمرکز و پاسخگو که حقوق همه شهروندان ــ فارغ از قوم، مذهب، جنسیت و گرایش ــ را تضمین کند. ما نیازی به دخالت نظامی خارجی نداریم؛ فقط کافی است دست از حمایت ملایان-پاسداران بردارید و از خواست ملت ایران حمایت کنید.
ایران آزاد نه تنها تهدید نیست، بلکه بزرگترین تضمین ثبات خاورمیانه خواهد بود. کشوری با حدود ۹۰ میلیون جمعیت و اکثریت تحصیلکرده، منابع عظیم انرژی، موقعیت ژئوپلیتیک بینظیر با مردمانی که از ایدئولوژی خسته شدهاند، میتواند همان نقشی را ایفا کند که آلمان پس از ۱۹۴۵ یا کره جنوبی پس از ۱۹۸۸ ایفا کرد: از خاکستر دیکتاتوری و جنگ برخیزد و به قدرت اقتصادی و سیاسی تبدیل شود که همه از آن سود میبرند.
چین و روسیه امروز در ایران نفوذ دارند چون تحریمها و انزوای تحمیلی راه دیگری نگذاشته است. اگر درهای ایران به روی جهان باز شود، هیچکدام از این دو کشور نمیتوانند حتی یک درصد آنچه آمریکا، اروپا و ژاپن میتوانند عرضه کنند، ارائه دهند. جوان ایرانی امروز به جای کالای چینی، آیفون میخواهد؛ به جای دانشگاه مسکو و پکن، هاروارد و سوربن؛ به جای گردش در سوچی و شانگهای، به پاریس و نیویورک سفر خواهد رفت و صنعت اروپا بازار بزرگ ایران را قبضه میکند.
غرب دیگر نباید بترسد. نباید به بهانه «خلاء قدرت» یا «هرج و مرج» از تغییر در ایران فرار کند. تجربه سقوط دیوار برلین، انقلاب چکسلواکی، اتحاد مجدد آلمان و دموکراتیزه شدن کره جنوبی نشان داد که وقتی مردم یک کشور تصمیم به تغییر گرفتهاند، هیچ قدرتی نمیتواند جلوی آنها را بگیرد ــ مگر با سرکوب خونین که هزینهاش برای همه بسیار گرانتر است.
زمان آن رسیده که رهبران غربی همان شجاعتی را نشان دهند که رونالد ریگان در ۱۹۸۷ در برابر دیوار برلین نشان داد. همانطور که او خطاب به گورباچف گفت: «این دیوار را خراب کنید»، امروز باید خطاب به خامنهای و دار و دستهاش بگویند: «این بس است. زمان رفتن شماست.»
ایران وملتاش شایستهی آن است که دوباره به جایگاه تاریخی خود بازگردد؛ نه به عنوان یک تهدید، نه به عنوان یک «مسئله»، بلکه به عنوان یک دوست، شریک و قدرتی متمدن، ثروتمند و صلحجو که تعادل واقعی را به خاورمیانه و جهان بازمیگرداند. حمایت از جنبش آزادیخواهی در ایران، معاملهی دو سر باخت غرب را حتی پس از ۴۷ سال فاجعه، به یک معامله دو سر برد برای دو طرف تبدیل خواهد کرد!

