دکتر رضا سعیدی فیروزآبادی – در شاهنامه فردوسی، نگاه عمیق اسطورهای، اخلاقی و منظر حکمرانی به طبیعت در سراسر اثر حضور دارد. شاهنامه طبیعت را بنیان هستی، معیار عدالت، و مظهر خرد میداند. آنچه امروز «محیط زیست» مینامیم، در شاهنامه در قالب آیینِ خرد، مسئولیت مردم و پادشاه، هماهنگی انسان و طبیعت، و ارزشهای اخلاقی بازتاب یافته است.
در جهانبینی شاهنامه، طبیعت ساختاری هماهنگ و مقدس دارد. جهان با آفرینش چهار عنصر، پیدایش زمان، گردش فلک، و پیدایش گیاه و جانور آغاز میشود:
زمین: نماد پایداری و عدالت.
آب: سرچشمه حیات و پاکی.
آتش: روشنایی، خرد، و پالایش.
باد: حرکت، تغییر، و زندگی.
همین عناصر پایه آداب دینی ایرانیانِ و همچنین اصل بنیادین «پرهیز از آلودگی وتخریب» است.
بزمهای هفتگانه نوشیروان و بزرگمهر یکی از برجستهترین بخشهای «آیین خرد» در شاهنامه است؛ در این گفتوگوها، طبیعت نه فقط زمینه روایی بلکه معیار عدالت، خرد، و سامان سیاسی است. فردوسی از زبان بزرگمهر و نوشیروان نشان میدهد که حفظ نظم طبیعت و محیط زیست یکی از ارکان حکومت شایسته است.
در این تحلیل سه محور اصلی بررسی میشود:
نقش پادشاه دادگر در اعتدال طبیعت
میانهروی و پرهیز از زیادهروی (اصل اساسی محیط زیست)
رابطه آزار رساندن به زمین و موجودات با فساد اخلاقی و سقوط سیاسی
«به داد و دهش گر بَرآید ز شاه
برآید ز هر سو خجسته گیاه»
در آغاز بزمها، نوشیروان از بزرگمهر میپرسد که «پایه پایداری مُلک چیست؟» و بزرگمهر پاسخ میدهد که با دادگری، جهان و هستی استوار میماند.
بزرگمهر میگوید:
«چو از شاه بیدادگر بد خَراج
بگردد ز رایِ جهان، برِ آج
نبارد گهِ ابرِ بارانفشان
نیابد پدیدار، نیکو نشان»
این ابیات نشان میدهد که در شاهنامه بیعدالتی مستقیما باعث برهم خوردن نظم طبیعی میشود:
در نگاه فردوسی، محیط زیست، آیینه سیاست است. اگر شاه ستم کند، طبیعت «بیمار » میشود؛ اگر دادگر باشد، طبیعت شکوفا و بارور میگردد.
در بزم چهارم ، نوشیروان از بزرگمهر میپرسد: «بهترین خوی که مردمان را سود رساند چیست؟»
بزرگمهر پاسخ میدهد:
«میان را گُزین، کارِ هر چیز جوی
که از حد گُذشتن نَبُوَد کارِ خوی»
این اصل درست همان بنیان تفکر امروزین محیط زیست است:
پرهیز از مصرف بیش از حد
هماهنگی با ریتم طبیعی
نگاه به طبیعت به عنوان موجودی زنده که «حدّ» دارد
در بزم ششم، بزرگمهر درباره «گزند زبان و آز» هشدار میدهد. او بارها تأکید میکند که «آز» (زیادهخواهی) ریشه ویرانی جهان است:
«ز آز آید آوارگی و تباه
بگیرد ز هر سو جهاندار راه»
زیاده روی انسان -چه در مصرف، چه در شکار، چه در بهرهبرداری از منابع- باعث تباهی زمین میشود. شاهنامه میان «آز» و «ویرانی طبیعت» پیوند مستقیم مینهد.
در بزم پنجم، نوشیروان میپرسد: «چه چیز مایه تباهیِ بختِ مرد است؟»
بزرگمهر پاسخ میدهد:
«دلِ بدکنش، ناپسند اندری
که ویران کند گِردِ کشور بَری»
نتیجه ناپاکیِ دل، ویرانی کشور و زمین است.
یعنی تباهی اخلاقی به تخریب محیط زیست منجر میشود.
در بزم ششم ، در بحث درباره «خشم و تندی»، بزرگمهر میگوید:
«کسی کو به خشم اندر آرد زبان
نماند بَرِ او نه کِشت و نه دان»
اینجا کشتزار و دانه (یعنی محیط زنده) در اثر خشم و بیخردی آسیب میبیند.
فردوسی میگوید منش انسانی مستقیم بر محیط اثر دارد؛ خشونت درونی به ویرانی بیرونی بدل میشود.
در بزم سوم ، نوشیروان دربارهه «بهترین کار پادشاه» میپرسد.
بزرگمهر پاسخ میدهد:
«به آباد کردن بود شهریار
که از داد او شاد گردد دیار»
آباد کردن، در شاهنامه فقط ساخت شهر نیست؛ یعنی:
مراقبت از آب
تقسیم عادلانهٔ زمین
حفظ مراتع و کشتزار
کاهش جنگ و تخریب طبیعت
صیانت از جانوران و انسانها
این دقیقا همان چیزی است که امروز «سیاست محیط زیستی» خوانده میشود.
در تمام بزمها، بزرگمهر شایستکی پادشاه را با «طبیعت» میسنجد:
اگر شاه خردمند باشد، زمین آباد میشود
اگر شاه خودکامه باشد، خشکسالی حاصل میگرد
اگر شاه با عدالت رفتار کند، باران، برکت، فراوانی گیاه و جانور حاصل میشود.
«ز کردار بدْ شاه را بد رسَد
جهان را ز کردار او کژ بُوَد»
این «جهان» فقط جامعه نیست، جهان طبیعی هم هست؛
یعنی طبیعت در برابر رفتار شاه واکنش نشان میدهد.
از مجموع گفتوگوهای نوشیروان و بزرگمهر میتوان این اصول را استخراج کرد:
۱) طبیعت یک سامانهٔ اخلاقی–سیاسی است
برهم زدن عدالت، آبوهوا را نیز بر هم میزند.
۲) میانهروی قانون مادرِ طبیعت است
زیادهروی برابر است با تخریب طبیعت.
۳) ویرانی محیط زیست، نتیجهٔ فساد اخلاقی انسان است
پادشاه بد، دلِ بد و خشم ناکجاآباد طبیعت را آشفته میکند.
۴) آباد کردن، مهمترین وظیفهٔ شاه است
تضمین آب، کشاورزی، امنیت طبیعت و انسان.
۵) جهان زنده است؛ پاسخ میدهد
در شاهنامه، طبیعت موجودی فعال و اخلاقی است—نه بیجان.
شاهنامه (بزمها): رابطه سببی و نمادینِ مستقیمی میان رفتارِ شاه و برکتِ طبیعت برقرار میشود: دادگری -نزولِ باران و آبادانی؛ ستم- خشکسالی و آفت. این پیوند هم هنجاری (اخلاقی) است و هم تبیینی در روایتِ حماسی. (مثلاً در بزمها بزرگمهر این رابطه را روشن میسازد.)
این نگاه به محیطزیست، در آثار دیگر بزرگان اندیشه ایران شهری نیز مشهود است. بعنوان مثال:
نظامالملک (سیاستنامه): تأکیدی عملی و اداری بر آبادانی و حفظِ منابع وجود دارد: پدیدآوری و نگهداریِ قنوات، تنظیمِ مالیات، رسیدگی به امورِ کشاورزی و شهرسازی به شکلِ دستورالعملهای حکومتی ذکر شده است. رویکرد نظامالملک تکنوکراتیکتر و سازوکاریتر است؛ او ابزارهای بوروکراتیک را برای تضمینِ «آبادانی» توصیه میکند. بنابراین نظامالملک تکمیلکنندهٔ بعد «چگونگیِ اجرا» است که شاهنامه در قالب «چراییِ اخلاقی» بیان میکند. هر دوی این دیدگاهها -فردوسی و نِظامالملک- بر لزومِ توجه حکمران به آب، زمین و آبادانی تأکید میکنند، اما شاهنامه این ضرورت را در قالبِ نماد و قضاوتِ اخلاقی پیامی میآفریند، در حالی که نظامالملک برنامهٔ اجرایی میدهد.
فارابی: نظریهٔ «شهرِ فاضله» فارابی بر نقشِ حکیم/فیلسوف بهعنوان رهبرِ عقلانی تکیه دارد؛ جامعهٔ خوب زمانی محقق میشود که حاکم بر پایهٔ حکمتِ عملی و نظری تصمیم بگیرد. تنظیمِ منابع در دیدگاه فارابی تابعِ نظم عقلانی و غایتمحورِ جامعه است.
سهروردی: در حکمتِ اشراقی، طبیعت و هستی با ساختارِ نوری-متافیزیکی تبیین میشوند؛ مراتبِ وجود و یکپارچگیِ عالم بر پایهٔ نور و ظلمت مطرح است. این نگرش معنابخش به طبیعت میتواند پایهٔ یک «اخلاق محیطزیستیِ عرفانی» شود، زیرا طبیعت دارای وجهی مقدس و رابطهای نزدیک با آدمی است.
شاهنامه: فردوسی طبیعت را «زندگیبخش» و «واکنشدهنده» میبیند اما نه به زبانِ متافیزیکیِ سهروردی؛ او طبیعت را در قالبِ سنجشِ اخلاق سیاسی و پیامدهای رفتاریِ انسانی نمایش میدهد. این دو رویکرد از منظرِ معرفتشناختی متفاوتاند اما از منظرِ ارزشگذاریِ اخلاقی همراستا: هر دو نسبتِ محترمانه و مقدسی به طبیعت را تأیید میکنند.
همهٔ منابع اشارهشده — شاهنامه، نظامالملک، فارابی، و سهروردی — به نوعی رابطهٔ میان اخلاق/حکمت و تداومِ اجتماعی-طبیعی را تأیید میکنند.: تلفیق این دیدگاهها میتواند الگوی نظریِ ارزشمندی برای پیوندِ میراثِ ادبی-فلسفی ایران با روشهای نوین سیاستگذاری محیطزیستی فراهم کند.

