چرا پینوشه را می‌شد بخشید، اما خامنه‌ای و مادورو را نه؟

دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴ برابر با ۰۸ دسامبر ۲۰۲۵


بهزاد پرنیان – آنچه در ادامه می‌آید، برآمده از مباحث طرح‌شده در سمینار اخیر خانه مشروطه لندن (در تبعید) و نیز گفت‌وگوهایی است که پس از این نشست میان نگارنده و حامد جعفریان، که خود یکی از سخنرانان اصلی آن سمینار بود؛ صورت گرفت.

این مقاله تلاش دارد از دل آن مباحث و بحث‌های تکمیلی بعدی، یک چارچوب تحلیلی تازه برای مقایسه سه تجربه متفاوت گذار از دیکتاتوری استخراج کند: شیلیِ پینوشه، ونزوئلای مادورو و رژیم ولایت‌فقیه خامنه‌ای.

یادداشتی ضروری در آغاز

تجربه تاریخ نشان می‌دهد که برخی دیکتاتورها اگر کمی و حتی کمی باهوش باشند، در لحظه بحران می‌توانند جان خود را نجات دهند. پینوشه دقیقا یکی از همین نمونه‌ها بود. او فهمید که بقا در تاریخ گاه تنها با نیم‌قدم عقب‌نشینی ممکن است.

اما دو نمونه امروز جهان «خامنه‌ای و مادورو» حتی این حداقل هوشمندی را نیز ندارند. هر دو ساختار قدرت خود را «مطلق»، «غیرقابل‌عزل» و «فرا قانونی» تعریف کرده‌اند؛ و همین مطلق‌انگاری آنان را به مسیر بی‌بازگشت سقوط هدایت می‌کند.

برای آنکه روشن کنیم چرا جمهوری اسلامی به رهبری علی خامنه‌ای از سرنوشت سقوط گریزی ندارد، به دو الگوی نسبتا مشابه از ساختارهای دیکتاتوری می‌پردازیم؛ الگوهایی که در ظاهر شباهت‌هایی با نظام ولایت‌فقیه دارند، اما در عمل مسیرهای کاملا متفاوتی را طی کردند. هدف آن است که نشان دهیم:

چرا مدل شیلی نمی‌تواند الگویی برای گذار در ایران باشد؛

و چرا مدل ونزوئلا، به‌رغم تفاوت‌های جغرافیایی و سیاسی و ژئوپلوتیکی، با توجه به شباهت ساختاری حکمرانی که با جمهوری اسلامی دارد؛ چرا آن سرنوشت محتوم ونزوئلاگونه که می‌رود تا رقم بخورد (اولتیماتوم آمریکا برای تسلیم شدن)، در برابر رژیم خامنه‌ای با شدت و وضوح بیشتری قد علم کرده است.

مدل شیلی و مدل ونزوئلا:

۱) مدل شیلی؛ چرا در ایران مطلقا غیرقابل تکرار است؟

در سال ۱۹۸۰، رژیم نظامی پینوشه با وجود سرکوب و نقض حقوق بشر، به یک اصل بنیادین تن داد.
قانون، ولو محدود، فراتر از اراده شخص حاکم حتی در قاموس دیکتاتوری مانند پینوشه!

قانون اساسی جدید، رفراندوم سال ۱۹۸۸ را الزامی کرده بود.
پینوشه می‌توانست تقلب کند، می‌توانست انتخابات را لغو کند، اما نکرد.
نتیجه رأی «نه» را پذیرفت و از ریاست‌جمهوری کنار رفت؛ هر چند فرماندهی ارتش را برای خود نگه داشت.

این اتفاق تنها در یک بستر ممکن بود.
وجود نهاد انتخابات،
وجود اپوزیسیون قانونی (Concertación)،
و از همه مهمتر، وجود یک سنت حداقلی از حاکمیت قانون.

اما در رژیم ولایت‌فقیه حاکم بر ایران، هیچ‌یک از این سه بستر وجود ندارد.
چرا؟
زیرا اصل بنیادین در جمهوری اسلامی چنین می‌گوید که  رهبر، خودِ قانون است و قانون تابع اوست، نه بالعکس.

در اصل ولایت‌فقیه، فرآورده اصلی «حاکم مطلق» است و رهبر مصون از عزل، مصون از بررسی و فراتر از همه نهادهاست.

از طرف دیگر، انتخابات ابزاری نمایشی است، نه مکانیسم انتقال قدرت و به تبع آن، اپوزیسیون داخلی یا نابود شده، یا زندانی، یا تبعید.
در چنین ساختاری، نه رفراندوم ممکن است، نه پذیرش شکست، نه انتقال مسالمت‌آمیز قدرت.

به همین دلیل، حتی با بالاترین درجه از مثبت گرایی قابل تصور، و آسمان و ریسمان بافتن برای ترتیب دادن یک مدول ریاضی براساس احتمالات، در پیوند با محتمل دانستن پیروی حاکمان رژیم جمهوری اسلامی از مدل شیلی، باید گفت که:
مدل شیلی صفر درصد امکان فراوانی، در ایران دارد.

۲) مدل ونزوئلا؛ چرا شبیه‌ترین و محتمل‌ترین الگو برای جمهوری اسلامی و رژیم ولایت‌فقیه است؟

اگر به تحولات ساختاری حاکمیت ونزوئلا از سال ۲۰۱۴ به بعد با دقت بنگریم، درمی‌یابیم که این کشور، برخلاف تجربه شیلی، وارد الگویی کاملا متفاوت شد؛ الگویی که اجزای آن با دقتی هشداردهنده، شبیه به ساختار رژیم ولایت‌فقیه است.

در ونزوئلا، مجموعه‌ای از عناصر کلیدی به‌تدریج شکل گرفت: رهبر غیرقابل‌عزل، انتخابات نمایشی، سرکوب سیستماتیک، فروپاشی اقتصادی، تضعیف سازمان‌یافته اپوزیسیون و در نهایت فشار خارجی فزاینده. این پازل دقیقا همان الگویی است که امروز در جمهوری اسلامی بازتولید شده است.

نکته اساسی آن است که در ونزوئلا «تحول نهایی از درون آغاز نشد»؛ ظرفیت داخلی به‌تنهایی توان شکستن ساختار قدرت را نداشت. آنچه روند را تسریع کرد، فشار خارجی سازمان‌یافته بود:

تحریم‌های آمریکا و بریتانیا شدت گرفت؛

اتهام رسمی «نارکوتروریسم» علیه مادورو مطرح شد؛

فشارهای دیپلماتیک و امنیتی به سطح بی‌سابقه‌ای رسید؛

و نهایتا اولتیماتوم‌های صریح واشنگتن، حکومت ونزوئلا را با واقعیتی روبه‌رو کرد که گریز از آن ناممکن بود.

اپوزیسیون ونزوئلا در این فرآیند نقش داشت، اما نقش آن مکمل بود، نه موتور اصلی. موتور اصلی همان عامل بیرونی بود.

اکنون بیایید جزء به جزء، نسبت‌های این‌همانی میان الگوی ونزوئلا و جمهوری اسلامی را بررسی کنیم تا ببینیم چرا ونزوئلا، به‌ مثابه آینه‌ای بزرگ، آینده محتوم رژیم ولایت‌ فقیه را نشان می‌دهد:

الف) رهبر غیرقابل‌عزل (مادورو – خامنه‌ای)

هر دو قدرت خود را «مطلق» تعریف کرده‌اند.

ب) اپوزیسیون داخلی عقیم و سرکوب‌شده
و البته در ایران شدیدتر از ونزوئلا.

پ) بحران اقتصادی ساختاری

ایران در آستانه فروپاشی اقتصادی است؛ دقیقا مانند ونزوئلا، اما با ابعاد بزرگ‌تر.

ت) فشار خارجی واقعی و رو به افزایش
به‌ ویژه پس از جنگ ۱۲ روزهٔ ایران و اسرائیل در تابستان ۲۰۲۵،
حمله مستقیم آمریکا به فردو،
اشاره اِف بی آی به نقش رژیم جمهوری اسلامی در سوءقصد دوم به دونالد ترامپ، و در نهایت، تصمیم امنیتی اسرائیل پس از رخداد ۷ اکتبر که می‌توان به عنوان پازل تکمیل کننده به حساب آورد.

این‌ها رژیم ولایت فقیه را به یک «موقعیت ونزوئلایی، اما شدیدتر» کشانده است.

۳) آیا می‌توانیم الگوی احتمالی برای تغییر رژیم در ایران را به صورت ضربِ «الگوی ونزوئلا در (یک عدد ثابت بزرگتر از یک)» نشان دهیم؟

برای اثبات آن چند واقعیت برهنه، میتوانند فرضیاتِ بدیهی در اثبات حکم بالا در نظر گرفته شوند که رژیم ملاها، برخلاف رژیم حاکم در ونزوئلا:

پرونده هسته‌ای دارد،
شبکه نیابتی منطقه‌ای دارد،
چندین بار به پایگاه‌های آمریکا و اسرائیل حمله کرده،
در سوءقصد ترامپ دست داشته،
و ایران موقعیت ژئوپلیتیک کاملا متفاوتی با ونزوئلا دارد، فارغ از نوع حکومت و رژیم‌های حاکم بر دو کشور.

به همین دلیل، فشار خارجی در مورد رژیم ملاها نه صرفا سیاسی، بلکه امنیتی و وجودی است.
برای اسرائیل، این رژیم «تهدید مرگ و زندگی» است، نه یک بحران منطقه‌ای.

و این می‌تواند به این معنا باشد که:
الگوی ونزوئلا برای ایران واقعی‌تر و حتی محتمل‌تر از خود ونزوئلاست.

۴) سناریوی سه‌مرحله‌ای محتمل برای فروپاشی رژیم جمهوری اسلامی

با توجه به الگوهای شیلی و ونزوئلا و ویژگی منحصربه‌فرد ایران،
سناریوی گذار از جمهوری اسلامی را شاید بتوان در سه مرحله تقریبی توضیح داد:

مرحله اول: فلج‌سازی امنیتی از بیرون (Trigger Phase)

این مرحله با یکی از عوامل زیر م‌یتواند آغاز بشود:

افزایش دوبارهٔ غنی‌سازی در حد بالا،
حمله نیابتی یا مستقیم رژیم به آمریکا یا اسرائیل،
تلاش برای طراحی یک حمله مشابه ۷ اکتبر، و یا نقش‌آفرینی امنیتی جدید رژیم در خاک غرب.

در این سناریو، تأسیسات هسته‌ای دوباره هدف قرار می‌گیرد، فرماندهی سپاه ضربه می‌بیند؛ ارتباطات سرکوب از هم می‌پاشد؛ و در ادامه برخی چهره‌های کلیدی هدف قرار می‌گیرند و بدون نیاز به ورود به یک جنگ همه جانبه مرکز فرماندهی رژیم فلج می‌شود.

البته حتی اگر جمهوری اسلامی (چه در کوتاه‌مدت و چه در میان‌مدت ) از سرگیری غنی‌سازی در حد بالا را آغاز نکند، به‌نظر می‌رسد اسرائیل همچنان در پی ـ«زدنِ سرِ مار» در درون مرزهای جمهوری اسلامی برخواهد آمد. دلیل روشن است؛ رژیم ولایت فقیه در طول چهار دهه، بارها و بارها نابودی اسرائیل را نه‌تنها یک هدف سیاسی، بلکه «تکلیف الهی» خود اعلام کرده و آن را بخشی از موجودیت ایدئولوژیک‌اش دانسته است. چنین گفتمانی، حتی در غیاب اقدامات هسته‌ای فوری، تهدیدی ذاتی تلقی می‌شود و در محاسبات امنیتی اسرائیل، مجوز استمرار اقدام پیش‌دستانه باقی می‌ماند.

مرحلهدوم: آغاز فروپاشی داخلی (Collapse Phase)

می‌توان گفت که وقتی فرماندهی سپاه و نظم امنیتی از هم بپاشد؛ به حرکت افتادن دُمینوی زیر دور از واقعیت نخواهد بود:

نیروهای سرکوب بدون فرمانده می‌شوند، شکاف درون سپاه آشکارتر و شیب تندی به خود خواهد گرفت، اعتراضات پراکنده تبدیل به موج می‌شود، و در نهایت ترس نهادینه‌شده می‌شکند.

این دقیقا همان لحظه‌ای است که در ونزوئلا نیز می‌توان دید با این تفاوت که به احتمال بسیار بالا، در ایران، شدت آن چند برابر خواهد بود.

مرحله سوم: ورود بدیل ملی برای مدیریت گذار (Transition Phase)

در این مرحله، نقش اپوزیسیون ملی‌گرای ایرانی حیاتی و تعیین‌کننده می‌شود. اگر چنین اپوزیسیونی همچنان در محاق، پراکندگی یا بی‌عملی به‌سر بَرَد، خلاء سیاسیِ حاصل، ناگزیر شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی را مطابق نقشی که سال‌ها پیش نیز ضرورت آن را یادآور شده بود به‌عنوان تنها چهره برخوردار از اعتماد گسترده ملی به صحنه رهبری می‌راند تا هم در جایگاه اپوزیسیون واقعی و سازمان‌دهنده انرژی انقلابی جامعه، و هم به‌عنوان خاستگاه اراده سیاسی آیندهٔ ایران، بتواند با ملت و با کنشگران انقلابی وارد تعامل رهبری، هم‌افزایی و سامان‌دهی دوران گذار شود.

در این میان، واقعیتی غیرقابل‌گریز وجود دارد که به ما می‌گوید؛ هیچ بدیل قابل‌قبولی برای گذار نمی‌تواند بدون برخورداری از مختصات مشخصی شکل بگیرد؛ و خوشبختانه، بر پایه تحلیل منطقی گزاره‌ها، می‌توان دید که افراز بُرداریِ تمام این مختصات، در سیره مبارزاتی و نگرش سیاسیِ شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی به‌وضوح مشاهده می‌شود.
مختصاتی شامل:
۱) مشروعیت اجتماعی گسترده
۲) چهره محوری مورد اعتماد مردم و ارتش
۳) ارتباط معتبر و قابل‌اعتنا با غرب و جامعه جهانی
۴) نقشه راه مدون و برنامه روشن برای دولت موقت

در میان تمام الگوهای ممکن، گفتمان پهلوی‌گرای ملی (به محوریت رضا شاه دوم ) تنها مدلی است که؛
الف) در حافظه ملت، دارای مشروعیت تاریخی و کارنامه موفق حکومت‌داری است؛
ب) برای ارتش و بدنه میانی ساختار امنیتی قابل‌پذیرش و برانگیزاننده اعتماد است؛
پ) برای غرب، مدل حکمرانیِ قابل‌فهم، قابل‌معامله و دارای ظرفیت همکاری پایدار محسوب می‌شود.

در پایان ذکر این نکته الزامی است که پینوشه، سازوکاری حداقلی برای عقب‌نشینی داشت؛ خامنه‌ای و مادورو فاقد چنین مکانیسمی‌اند؛ از همین روی مدل شیلی برای ایران مطلقا ناممکن است.

از طرف دیگر باید در نظر داشته باشیم که ایران، به دلیل پرونده هسته‌ای، موقعیت ژئوپلیتیک و رفتارهای تهاجمی رژیم، در آستانه ورود به فاز جدیدی از فشار خارجی است و مسیر آینده ایران توسط سه‌گانه‌ای تعیین می‌شود که بدون آن هیچ تغییر پایداری امکان‌پذیر نیست:
فشار خارجی ، فروپاشی داخلی، و حضور یک بدیل ملی‌گرا و مشروع.

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۰ / معدل امتیاز: ۴٫۱

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=392079