بهروز فتحعلی – اگر بخواهیم صادقانه و بیپرده، بدون رو برتافتن از حقیقت و پناه بردن به شعار، به صحنه واقعی سیاست ایران بنگریم ناگزیر خواهیم بود که از این پرسش کلیدی آغاز نماییم: در توازن قوای موجود، با بازیگران واقعی و نه خیالی آن، آیا اساسا بهجز جریان پادشاهی خواهی، آن هم با محوریت شاهزاده رضا پهلوی، هیچ بدیل ملی و عملی برای مقابله با جمهوری اسلامی و در جهت بازگشت به ریل ثبات و توسعه در فردای ایران دیده میشود؟

پاسخ به این پرسش، برخلاف جنجالهای رسانهای بسیار روشنتر از آن است که وانمود میشود. چرا که با کمی دقت در طیفهای مختلف جمهوریخواهان میتوان دریافت:
– نیروهای رادیکال، تجزیهطلب یا برانداز بیریشه که بهکل از دایره سیاست ملی خارج هستند.
– جمهوریخواهان غیرحکومتی خارج از کشور نیز عملا وزنهای در معادلات قدرت به شمار نمیآیند؛ چرا که علاوه بر آنکه سخت آلوده به معاملات باندی و ناسالم هستند، نه از پایگاه اجتماعی قابل توجهی برخوردار هستند، نه در ارتباط ارگانیک با داخل کشورند و نه امکان مداخله در لحظه تصمیم را دارند.
– میماند طیف جمهوریخواهان درونساختاری یا نیمهدرونساختاری با چهرههایی مانند مصطفی تاجزاده که نه به سرنگونی باور دارند و نه به بدیلسازی ملی؛ بلکه چشم به شکافهای درونی قدرت و بزنگاههایی چون مرگ خامنه ای دوختهاند.
چهرههایی که برخلاف جمهوریخواهان بیرون از کشور، «اعتبار» دارند؛ اما این اعتبار نه از دل جامعه، بلکه از سابقه حضور آنان در ساختار قدرت برمیآید. به دیگر سخن، سرمایه چهرههای شاخص این جریان را نه اعتماد عمومی، بلکه تجربه اداره سیاسی، فعالیت در شبکههای بوروکراتیک و داشتن زبان مشترک با هسته سخت نظام تشکیل میدهد. درست همین واقعیت است که مرز این جریان را با مفهوم «بدیل ملی» روشن میسازد: این جریان، اساساً برای «عبور از جمهوری اسلامی» ساخته نشده و برعکس، برای «مدیریت پس از خامنهای در چارچوب همان نظام» شکل گرفته است. جمهوریخواهی این جریان، نه به مثابه یک آلترناتیو برای حکومت خانمان برانداز اسلامی، بلکه به عنوان سناریوی تداوم اصول این نظام با اصلاح چهره آن عمل میکند.
در مقابل، سامانه پادشاهی را داریم که تمام قد، به مثابه جایگزین جمهوری نکبت اسلامی ایستاده و به پشتوانه کارنامه درخشانی که دو حکومت ایرانگرای پهلوی از خود برجای گذاشتهاند، مسیر عملی آینده آباد و آزاد ایران را ترسیم میکند. پادشاهی، در وضعیت فاجعهبار کنونی ایران، آینده روشن آن را تضمین نموده و بسیار فراتر از آنکه یکاندیشه باشد، یک امکان سیاسی عملی را به نمایش میگذارد و تنها محوری است که میتواند نیروهای متکثر را با وجود داشتن اختلافات نظری، حول نقطه مشترک ایرانگرایی، جمع کند.
در عین حال، هیچ طیفی از جریان جمهوریخواه نبوده و نیست که از اعتباری که از جانب ملت ایران به گزینه پادشاهی داده شده است، برخوردار باشد. این اعتبار که سرمایه سیاسی غیر قابل انکار این جریان را تشکیل میدهد، ناشی از تجربه دولت مدرن در دو حکومت دورانساز پهلوی و نیز «عدم حضور شاهزاده» در ساختار قدرت است.
نکته تعیینکننده دیگر در برتری بلا منازع جریان پادشاهیخواهی، در این واقعیت نهفته است که جمهوریخواهی موجود، حتی در عقلانیترین و کمهزینهترین شکل آن، یعنی جریان مصطفی تاجزاده، فاقد سه عنصر حیاتی است:
۱ – رهبری ملی فراتر از نظام و جناحبندیهای آن
۲ – برنامه شفاف انتقال قدرت
۳ – پایگاه اجتماعی قابل سازماندهی
این جریان اگر هم به قدرت برسد، نه از مسیر اراده عمومی، بلکه از مسیر چانه زنی در بالا خواهد بود. امری که آن را از هم اکنون با بحران مشروعیت مواجه ساخته است. جمهوریخواهی آن، بیش از آنکه «آری» به ایرانی آزاد و آباد باشد، «نه» به فروپاشی نظام اسلامی است. این جریان، اگر بتواند شانسی برای موج سواری در بزنگاههای تاریخی داشته باشد، تمام تلاش خود را خواهد کرد تا قدرت را کماکان در دست نیروهای مذهبی یا همان «خودی» نگاه دارد.
مسأله اصلی تمامی نیروهای اصلاحطلب «ملی- مذهبی» و چپ را همچنان، ناتوانی در تسویه حساب انتقادی با تاریخ خودشان تشکیل میدهد. آنان، نه تنها هنوز حاضر نیستند بپذیرند که شورش ۵۷ محصول دشمنی کور ایدئولوژیک با نهاد دولت و پادشاهی بود، بلکه امروز نیز همان الگو را در شکلی دیگر باز تولید میکنند: مخالفت با پادشاهی، نه از موضع ارائه بدیلی قویتر، بلکه از ترس از دست دادن نقش تاریخی و نمادینی که خود برای خود برگزیدهاند.
تجربه نشان داده است که مشکل کشور ما بیش از آنکه «فرد» باشد، ضعف نهاد بوده است. روی همین اصل، پادشاهی مشروطه در چارچوب حقوقی و نهادی خود، یگانه بدیل عملی است که میتواند ثبات، انتقال کمهزینه قدرت و تداوم را تضمین کند؛ امری که هیچ نسخه جمهوری خواهانه موجود، چه بیرونی و چه درون ساختاری، قادر به ارائه آن نیست. در این معنا، پادشاهی نه بازگشت به گذشته، بلکه عبور عقلانی از بنبست کنونی خواهد بود.
در این میان، خطری که جریان پادشاهیخواهی را تهدید میکند، عدم استفاده هوشیارانه از فرصتی است که اقبال گسترده مردم نسبت به پادشاهی فراهم آورده است و به خودی خود قادر به حفظ شدن نمیباشد. سیاست، میدان شفافیت و مرزبندی است؛ پادشاهی خواهی میبایست از ملاحظهکاریهای دائمی فاصله بگیرد. هرچه این شفافیت به تعویق بیافتد، امکان عمل بیشتری در اختیار نیروهای فرصتطلب و پروژههای انتقال قدرت از بالا قرار خواهد گرفت. تکرار هر گونه ابهام، تعارف سیاسی و تلاش برای راضی نگاه داشتن جمهوریخواهان و ادامه بیتوجهی به خواسته اصلی بدنه پادشاهیخواهان که در فریاد «جاوید شاه» انعکاس مییابد، خطر فرسایش این سرمایه ملی را در پی خواهد داشت.
جان کلام آنکه واقعیت موجود، نشان از آن دارد که جمهوریخواهی در ایران، حتی در معقولترین شکلی که از خود بروز میدهد، بدیل ملی قدرت نیست. پادشاهی، تنها امکان عملی نمادین و سیاسی برای عبور از بنبست جمهوری اسلامی است. اگر این امکان، بههر دلیل، خواه از روی تردید در تصمیمگیری روشن درایستادن در جایگاه رهبری جنبش بزرگ پادشاهیخواهی باشد و خواه از روی ناتوانی در شفافیت سیاسی و عبور از ملاحظات فرسوده، خطر آن میرود که اقبال بزرگ پادشاهی خواهی در این پیچ سرنوشتساز تاریخی از دست رفته و تاریخ ۴۷ سال پیش، بار دیگر تکرار شود. هزینه این غفلت، در بهترین حالت، جامعهای فقیرتر و فرسودهتر و در بدترین حالت، سقوط حتمی کشور در سراشیب از هم پاشیدگی سیاسی و جغرافیایی خواهد بود.
پیام تجمع مردم در مراسم خسرو علیکردی، وکیل جانباخته، در مشهد، به مصداق «آفتاب آمد دلیل آفتاب»، روشن، ساده و بدون ابهام بود و راه برون رفت از بنبست جمهوری اسلامی را در این دو کلمه که از دل تاریخ میهنمان درآمد، به فریاد کشید: «جاوید شاه!»

