س. روزبه – تغییر مسیر گفتگوهای ایران و آمریکا از استانبول به عمان، صرفا یک جابهجایی جغرافیایی نیست؛ جابهجایی در معماری فشار است. وقتی تهران درخواست میکند محل دیدار از ترکیه به عمان منتقل شود و همزمان بر دوجانبه بودن و محدود شدن دستورکار به پرونده هستهای تاکید میگذارد، میکوشد تعداد بازیگران مؤثر را کم کند، دامنه امتیازدهی را کنترل کند و زمان بیشتری بخرد. این تصویر دیپلماتیک همزمان با یک تصویر میدانی همراه شد: نزدیک شدن یک پهپاد ایرانی به ناو هواپیمابر آمریکا و سپس مزاحمت قایقهای تندرو و یک پهپاد بر یک نفتکش با پرچم آمریکا در تنگه هرمز.
چنین همزمانی، یک پرسش مرکزی میسازد: اگر هدف کاهش تنش است، چرا در همان روزها تنش تولید میشود؟ پاسخ در منطق دوگانه جمهوری اسلامی نهفته است: «میز» برای کاهش فشار و خرید زمان، «میدان» برای تولید اهرم و جلوگیری از فرسایش بازدارندگی.
بخش اول: چرا تهران میز را از استانبول به عمان برد؟
۱) کنترل دستورکار و حذف تماشاگران منطقهای
استانبول، بهویژه با نقشآفرینی علنی میزبان و احتمال حضور یا اثرگذاری بازیگران منطقهای، ریسک بازشدن پروندههای موازی را بالا میبرد: موشکهای بالستیک، نیروهای نیابتی، امنیت انرژی و کشتیرانی. انتقال به عمان یعنی کوچک کردن اتاق و کاهش احتمال «چند پرونده، یک میز».
۲) ادامه یک کانال کمحاشیه و امتحانپسداده
عمان برای گفتگوهای حساس، مزیت ثابت دارد: کانالهای آرام، سطح پایینتر نمایش سیاسی و امکان مدیریت نشتی رسانهای. همین ویژگیها، برای تهران که از هزینه داخلی مذاکره میترسد، جذاب است.
۳) بیرون نگه داشتن پروندههای غیرهستهای از متن مذاکرات
گزارشها نشان میدهد تهران از ابتدا بر محدود شدن گفتگوها به هستهای تاکید داشته، در حالی که واشنگتن مایل به گنجاندن موضوعات دیگر بوده است. تغییر مکان و قالب، ابزار عملی همین محدودسازی است.
۴) کاهش هزینه سیاسی داخلی
مذاکره در صحنهای پررنگ مثل استانبول، با دوربینهای بیشتر و نقشآفرینی میزبان، میتواند در داخل ایران به عقبنشینی تعبیر شود. عمان امکان میدهد مذاکرات کارکردیتر و کمنمایشتر پیش برود و رژیم با حداقل هزینه روایی، آن را «تدبیر» معرفی کند.
۵) بیطرفی نسبی میزبان
ترکیه در مدار ناتو و درگیر بازیهای چندلایه منطقهای است. عمان در مقایسه، سیاست خارجی آرامتری دارد و برای تهران قابل پیشبینیتر است.
بخش دوم: چه چیزی دو طرف را پای میز کشانده است؟
انگیزههای آمریکا
برای واشنگتن، مذاکره ابزاری برای مدیریت بحران است: هم برای جلوگیری از لغزش به جنگ منطقهای، هم برای ارائه یک روایت سیاسی که نشان دهد مسیر دیپلماسی طی شده است. در هفتههای اخیر گزارشهایی از افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه منتشر شده و این همزمانی «فشار و گفتگو» را به یک الگوی قابل انتظار تبدیل میکند.
انگیزههای جمهوری اسلامی
برای تهران، مذاکره در درجه اول ابزار کاهش خطر است: کاهش خطر ضربه نظامی، کاهش خطر تشدید تحریم، و کاهش خطر انفجار بحرانهای داخلی. هدف دوم، تنفس اقتصادی است؛ حتی اگر موقت و محدود. هدف سوم، حفظ اصل ظرفیت به عنوان بیمه بقاست: چانهزنی روی درصد، حجم، سرعت و شکل نظارت، اما حفظ «اصل توانمندی» به عنوان کارت آینده.
بخش سوم: قصد آمریکا چیست؟
اهداف واشنگتن را میتوان در سه سطح دید:
سطح فوری: مهار تنش و جلوگیری از جنگ.
سطح میانی: طولانی کردن فاصله ایران تا مواد شکافتپذیر و تقویت نظارت.
سطح بلندمدت: نگه داشتن امکان فشار و بازدارندگی، حتی اگر توافقی محدود حاصل شود. در چنین چارچوبی، حتی اگر مرحله نخست فقط هستهای باشد، آمریکا میتواند موضوعات دیگر را به صورت «گام بعد» یا «شرط استمرار» وارد کند.
بخش چهارم: قصد جمهوری اسلامی چیست؟
قصد تهران را باید میان دو زبان تفکیک کرد: زبان رسمی و زبان عملی. زبان رسمی بر «حق غنیسازی» و «صلحآمیز بودن» میچرخد. زبان عملی اما ترکیبی است از خرید زمان، شکستن فشار و نگه داشتن ظرفیت. در این میان، یک متغیر تعیینکننده وجود دارد: تصمیم نهایی در وزارت خارجه متوقف نمیشود. ساختار تصمیمسازی چندگلوگاهی است و هر گلوگاه میتواند سرعت را کم کند یا مسیر را عوض کند: بیت رهبری، شورای عالی امنیت ملی، سپاه، و شبکههای اقتصادی-امنیتی. همین چندگلوگاهی به رژیم امکان میدهد همزمان مذاکره کند و مسئولیت توقف را به نهادی دیگر حواله دهد و زمان بخرد.
در بیش از دو دهه گذشته، این الگو بارها تکرار شده است: توافقهای موقت، تعلیقهای مقطعی، اختلاف روایت میان نهادها، و بازگشت به نقطه تنش. نتیجه عملی چنین چرخهای روشن است: اگر ضمانت اجرا و شاخصهای قابل سنجش وجود نداشته باشد، مذاکره به «مدیریت بحران» تقلیل مییابد، نه حل بحران.
ده موتور رایج «بازی با زمان» در تهران
۱) تغییر قالب و محل گفتگو برای بازتنظیم فشار.
۲) محدود کردن دستورکار به یک پرونده و قفل کردن بقیه.
۳) چندصدایی سازمانی برای مبهم کردن تعهدات.
۴) حواله دادن تصمیمها به «مراجع بالاتر» و عقب انداختن لحظه قطعیت.
۵) پیشنهادهای کلی و قابل تفسیر برای فرار از شاخصهای دقیق.
۶) تولید بحرانهای کوچک و قابل کنترل برای امتیازگیری.
۷) پیوند زدن اقتصاد به امتیازگیری سیاسی و ایجاد باجخواهی مرحلهای.
۸) استفاده از میانجیها برای انتقال پیامهای متناقض و سنجش واکنش.
۹) بازی با افکار عمومی داخلی: مذاکره برای آرام کردن بازار و خیابان.
۱۰) تکیه بر تغییرات سیاسی در آمریکا و اروپا به عنوان امید زمانی.
بخش پنجم: چرا سپاه همزمان با مذاکره تنش دریایی تولید میکند؟
رخدادهای گزارششده، یک الگوی قدیمی را به روز کردهاند: پهپاد نزدیک ناو و سرنگونی آن، سپس نزدیک شدن قایقهای تندرو و یک پهپاد به نفتکش با پرچم آمریکا و تهدید به توقف و سوار شدن.
این رفتارها تناقض نیست؛ مکمل است. سپاه نشان میدهد که مذاکره بدون تهدید، برای تهران امتیازساز نیست. انگیزههای محتمل این رفتار را میتوان به ترتیب بسامد چنین ردیف کرد:
۱) تولید اهرم برای چانهزنی: ناامنسازی کنترلشده یعنی بالا بردن قیمت امتیاز.
۲) تعیین مرز دستورکار: پیام عملی برای بیرون نگه داشتن موشک و منطقه از میز.
۳) نمایش محوریت میدان: کلید آرامش و بحران نزد سپاه است.
۴) جلوگیری از تصویر ضعف داخلی هنگام مذاکره و تزریق چهره تهاجمی.
۵) آزمون قواعد درگیری آمریکا و سنجش آستانه واکنش.
۶) ایجاد روایت رسانهای برای مصرف داخلی: «اخطار به دشمن».
۷) اثرگذاری بر بازار انرژی از مسیر ریسک بیمه و کشتیرانی.
۸) ارسال پیام به متحدان منطقهای آمریکا: امنیت انرژی شکننده است.
۹) ساختن حادثه قابل معامله: نزدیک شو، عقب بکش، امتیاز بگیر.
۱۰) شکافاندازی میان بازیگران مقابل درباره شدت واکنش.
۱۱) حفظ اقتصاد تنش: آرامش پایدار، توجیه بسیاری از رانتها را کم میکند.
۱۲) پوشاندن بحران داخلی و تولید همبستگی مصنوعی با «تهدید خارجی».
۱۳) داشتن گزینه خرابکاری: اگر توافق نخواسته باشد، حادثه مسیر را مسموم میکند.
۱۴) نگه داشتن ابهام راهبردی: چیزی که نظارت موثر از رژیم میگیرد.
بخش ششم: سناریوهای محتمل
سناریو اول: توافق محدود «فریز در برابر فریز»
توقف بخشی از فعالیتها در برابر امتیازهای محدود اقتصادی و کاهش مقطعی تنش. سریعترین خروجی است، اما بیشترین خطر بازگشت را دارد.
سناریو دوم: توافق مرحلهای با نظارت موثر
گامهای کوچک و قابل راستیآزمایی در برابر گشایشهای مرحلهای. پایدارتر است، اما با منطق «ابهام» در تهران اصطکاک جدی دارد.
سناریو سوم: شکست کنترلشده
گفتگوها انجام میشود اما نتیجه ملموس نمیدهد. آمریکا روایت «فرصت دادیم» را تقویت میکند و فشار و ائتلافسازی را افزایش میدهد؛ ایران هم زمان میخرد و تنش میدانی را نزدیک آستانه نگه میدارد.
سناریو چهارم: لغزش به درگیری محدود
یک حادثه دریایی، یک اشتباه محاسباتی یا یک اقدام نیابتی کافی است تا گفتگوی عمان دود شود. رخدادهای تنگه هرمز نشان میدهد فاصله تا سوءمحاسبه کم است.
بخش هفتم: شاخصهایی که مسیر واقعی را روشن میکند
برای تشخیص «توافق واقعی» از «نمایش زمان بر »، باید به علامتهای عملی نگاه کرد: بازگشت پایدار نظارت و دادهها، تعریف دقیق سقفها و زمانبندیها، تناسب گشایش اقتصادی با اجرای تعهدات، و مهمتر از همه کاهش ملموس رفتارهای اهرمساز در دریا. اگر همزمان با مذاکرات، قایقهای تندرو و پهپادها همچنان نقش چکش را بازی کنند، پیام روشن است: هدف اصلی، مدیریت زمان و فشار است نه حل ریشهای بحران.
جمعبندی
انتقال میز از استانبول به عمان، بخشی از تلاش تهران برای کنترل دامنه و زمان است؛ و تحریک دریایی سپاه، بخشی از تلاش برای تولید اهرم و جلوگیری از فرسایش بازدارندگی. در چنین صحنهای، مذاکره نه نقطه پایان بحران، بلکه یکی از ابزارهای بحرانزیستی رژیم است. اگر توافقی حاصل شود، به احتمال زیاد محدود، مرحلهای و شکننده خواهد بود؛ و اگر حاصل نشود، هر دو طرف آمادهاند روایت خود را بسازند: یکی با عنوان «فرصت دادیم»، دیگری با عنوان «ایستادگی کردیم»
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




