س.روزبه – شاهنامه تنها دفتر افسانهها نیست. این کتاب آینهای است که هر بار جامعهای زیر فشار «عادت به مرگ» میرود، دوباره روشن میشود. فردوسی ضحاک را نه صرفا یک پادشاه، بلکه یک «دستگاه» میسازد.سیستمی که حقیقت را پنهان میکند، زبان را به نجوا میاندازد و مرگ را به یک برنامه اداری تبدیل میکند. به همین دلیل است که بسیاری از بیتهای او امروز فراتر از ادبیات، شبیه به گزارشهای روزانه خوانده میشوند.
جامعهای که خیر در آن نجوا میشود
فردوسی نخستین نشانه ضحاکزدگی را در فروپاشی اخلاق عمومی و جابهجایی ارزشها میبیند. در این فضا، حقیقت از میدان شهر به لایههای پنهان رانده میشود:
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
این «راز» فقط یک سکوت سیاسی ساده نیست. این نقطهای است که کمک به یک مجروح، روایت یک حقیقت یا حتی سوگواری برای عزیزان هزینه امنیتی پیدا میکند. در چنین وضعیتی، خیر از خیابان به زیرزمین کوچ میکند و جامعه به جای گفتگو، به نجوا پناه میبرد.
مرگ روالمند: جنایت در لباس ضرورت
ضحاک در شاهنامه با عدد آغاز نمیشود بلکه با «تکرار» هویت مییابد. قتل در دستگاه او یک استثنا نیست، بلکه یک آیین روزانه برای بقای قدرت است:
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمه پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
عبارت «هر شب» نشاندهنده سیستمی است که جنایت را عادیسازی کرده است. «درمان ضحاک » نیز توجیهی است که دستگاه برای ضرورتِ این کشتار ارائه میدهد.
در روایت امروز، اگر برآورد تلویزیون ایران اینترنشنال را مبنا قرار دهیم که شمار کشتهشدگان اعتراضات دی ۱۴۰۴ را دستکم ۳۶۵۰۰ نفر دانسته است، با دستگاهی مواجهیم که در ظرف چند روز، هزاران تن را «خوراک» بقای ضحاک زمان که به مثابه حکومت جمهوری اسلامی کرده است. اگرچه در شرایط قطع ارتباطات راستیآزمایی دقیق دشوار است، اما همین تاریکی و اختلاف آمارها، خود نشانه همان فضای ضحاکی است.
ارمایل و گرمایل: وقتی نجات هم مخفیانه است
فردوسی حتی از دستکاری آمار و پنهانکاری جانباختگان پرده برمیدارد. ارمایل و گرمایل برای نجات جان نیمی از قربانیان، چارهای تلخ میجویند تا دستگاه گمان کند برنامه دقیق پیش میرود:
برون کرد مغز سر گوسفند
بیامیخت با مغز آن ارجمند
یکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
این نجاتیافتگان طبق متن شاهنامه باید «ناشناخته» بمانند و به دشت و کوه رانده شوند تا تعدادشان فاش نشود. امروز نیز بخش بزرگی از حقیقت در سایه میماند؛ خانوادههایی که جرئت روایت ندارند، مجروحانی که از بیم بازداشت به درمانگاه نمیروند و کشتههایی که هرگز در آمار رسمی جایی ندارند، و کسانی که دور از وطن تبعید شدند.
ارمایل و گرمایلهای مدرن هستند که در سکوت، بقا را جستجو میکنند.
کارمندان خشونت و کشتار : چهره اجرایی دستگاه
عاملان میانی که فرمان قتل را اجرا میکنند نیز در شاهنامه حضور دارند. آنها کسانی هستند که خشونت را به عنوان یک وظیفه شغلی پذیرفتهاند:
از آن روزبانان مردمکشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
این تصویر «ماموران خشونت» است. در هر دستگاه ضحاکی، کسانی هستند که میبرند و میکشند و نام آن را «ماموریت و وظیفه » میگذارند. تفاوت زمانهها تنها در ابزار است، اما ماهیت «مردمکشی» ثابت میماند.
ضحاک عددها: تقویم مرگ
فردوسی برای آنکه عمق فاجعه ضحاک را نشان دهد، به «هر شب دو قربانی» بسنده کرد؛ عددی که در خیالِ هزار سال پیش، اوجِ قساوت بود. اما وقتی به کارنامه ۴۷ ساله ضحاکِ زمانه نگاه میکنیم و با پیکر ۸۰ هزار جانباخته روبرو میشویم برابر آمار استخراج شده، درمییابیم که ما با پدیدهای روبرو هستیم که دو برابر و نیم از ضحاک شاهنامه حریصتر است.
اگر ضحاک برای مارهایش ۲ قربانی میخواست، آمارها میگویند مارهای زمانه ما روزی ۵ بار گرسنه شدهاند. اینجاست که میفهمیم چرا فردوسی میگفت: «نهان گشت کردار فرزانگان». چون وقتی حجم خون از ظرف اسطوره سرریز میکند، دیگر کلمات عادی برای توصیف فاجعه کافی نیستند.
این محاسبه نشان میدهد که «ماشین مرگ» در دنیای مدرن، با استفاده از ابزارهای اداری، زندانهای وسیع و چوبههای اعدام، توانسته است رکوردی را جابجا کند که حتی اهریمن در تخیل فردوسی هم به آن نرسیده بود.
وقتی اعدام به خبر روزمره تبدیل میشود، جامعه دوباره وارد منطق «هر شب» میشود. مرگ صاحب تقویم میشود و این تقویم پیش از آنکه ابزار عدالت باشد، ابزار تولید ترس است.
عبور تیغ از مرز اخلاق: هدف قرار دادن کودکان
مرز نهایی فروپاشی اخلاقی یک دستگاه، جایی است که خشونت به زنان و کودکان میرسد. فردوسی در داستان سیاوش این تصویر را عریان میکند:
همی سر بریدند برنا و پیر
زن و کودک خرد کردند اسیر
این بیت یک معیار است. وقتی کودک وارد روایت سرکوب میشود، دیگر بحث کنترل نیست، بلکه بحث تعریف حاکمیت از ارزش جان انسان است. گزارشهای کیهان لندن و ایرانوایر مبنی بر کشته شدن ۱۵۰ تا ۲۰۰ دانشآموز و نوجوان، نشان میدهد که این تیغِ بیرحم هیچ مرزی را به رسمیت نمیشناسد.
بیمارستان و بازگشت ترس به اتاق درمان
گزارشهای بینالمللی از جمله رویترز به نقل از کارشناسان سازمان ملل بیانگر آن است که بازداشت زخمیها از بیمارستانها، مردم را از درمان منصرف کرده است. وقتی اتاق درمان به میدان ترس تبدیل شود، همان بیت فردوسی محقق میشود: «به نیکی نرفتی سخن جز به راز». در این فضا، حتی درمان هم به یک فعالیت زیرزمینی و مخفیانه تبدیل میگردد.
از نان فردا تا دادخواهی خانواده
فردوسی پاسخ نهایی را در چهره کاوه آهنگر میگذارد. او از رنج طبقه کارگر میگوید اما این رنج را به خون فرزندانش پیوند میزند:
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
که گر هفت کشور به شاهی تو راست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی به من چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن
در اینجا خانواده دیگر فقط سوگوار نیست، بلکه به یک «دادخواه» تبدیل شده است. نان فردا با خون امروز گره میخورد و پرسش کاوه به مطالبهای جمعی بدل میشود. در سوی دیگر، فردوسی به «محضر» یا همان طومار تاییدیه اجباری اشاره میکند که مردم از روی ترس امضا میکنند تا ضحاک را عادل جلوه دهند. و این درست همان کاری است که رژیم با تهدید و زر و زور عوامل و حتی مردم را برای ۲۲ بهمن به خیابان کشاند .
لحظه بریدن طومار: گذار به خشم اخلاقی
پاسخ کاوه، جواب قطعی یک ملت به عادیسازی مرگ است. او ترس را پشت سر میگذارد و به خشم وجدان میرسد:
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
این لحظه، پایانِ مشروعیتِ ساختگی است. کاوه با پاره کردن آن کاغذ، سکوت را میشکند و از «راز» به «داد» میرسد.
فرجام: ضحاک شناخته شده است
وقتی کاوه از کاخ بیرون میآید، دردِ یک خانه به خروشِ یک بازار و یک شهر تبدیل میشود:
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
ضحاک تنها کسی نیست که میکشد؛ او ساختاری است که حقیقت را پنهان میکند و از مردم امضای تسلیم میگیرد. اما وقتی عددها، نامها و روایتها ثبت میشوند، یعنی حافظه زنده است. ضحاک زمان ما با همین شناخت، ترک برداشته است. این شناخت، نخستین گام برای عبور از ترس و رسیدن به همبستگی است.
قسمت بعد، به تحلیل نمادین شخصیت «فریدون» و چگونگی شکلگیری هستههای مقاومت مردمی در برابر این دستگاه می پردازیم.
«سرود رهایی و داد»
چو ضحاک دوران به خون دست شست
فریدون فرخ ز میهن بجست
ز بیداری دل سپاهی پدید
که جز راه ایران به راهی ندید
درفشی برآمد به خورشید و شیر
که لرزد از آن جان کفتار پیر
صف مرد و زن گرد هم صفزنان
به نام فریدون و با کاوهگان
همه همسخن گشته در راه داد
که ایران شود از دد و دیو شاد
س.روزبه
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




