بهزاد پرنیان – بعضی ویدئوها را نمیشود فقط تماشا کرد؛ باید میانِ قابهایشان قدم زد.
«شاهراه» برای من، از همان چند ثانیهی نخست، شبیهِ باز شدنِ ناگهانیِ دَری بود به حافظهای که هرگز خاموش نخواهد شد؛ حافظهی روزهایی که در مونیخ، برای نخستین بار پس از سالها، ایران را نه در قالبِ چند صدایِ پراکنده، بلکه در هیأتِ یک ملت دیدم، و نه یک نشستِ سیاسی صِرف که بیشتر شبیه به تکهای فشرده از خودِ ایران.
آنجا، دختران و پسران جوانی که چشمشان را در خیزشِ ۱۴۰۱ از دست داده بودند، کنارِ مادرانی نشسته بودند که هنوز صدایِ فرزندِ جانباختهشان را در تلفنِ همراه خود داشتند.
فعالِ سیاسی، کنارِ جوانی ایستاده بود که بویِ خیابان، دود، و گریز از گلوله هنوز از صورتش پاک نشده بود.
نمایندگانِ اقوامِ ایرانی، در کنارِ کنشگرانِ مدنی و چهرههای سیاسی، گویی هرکدام قطعهای از پیکری بودند که سالها تلاش شده بود از هم گسسته بماند.
و در میانِ همهی این چهرهها، چیزی آرامآرام در حالِ شکل گرفتن بود که بسیاری گمان میکردند دیگر از دست رفته است: احساسِ «ملت بودن».
برای همین بود که هنگامِ دیدنِ «شاهراه»، ذهنم بیاختیار به همان روز بازگشت.
چون بعضی ترانهها، بیش از آنکه ساخته شوند، انگار از دلِ یک وضعیتِ تاریخی بیرون میآیند.
«شاهراه» را نیز باید از همین منظر دید.
این اثر، صرفا یک همکاریِ موسیقایی میان اِبی و شاهین نجفی نیست؛ بیشتر شبیهِ تلاشیست برای تصویر کردنِ ایرانی که پس از سالها فرسایش، دوباره در حالِ پیدا کردنِ زبانِ مشترکِ خویش است.
اینجا، ایران نه در قالبِ یک جمعیتِ یکدست، بلکه در هیأتِ یک کاروانِ تاریخی ظاهر میشود؛ کاروانی زخمی، خسته، اما هنوز زنده و مصمم به بازگشت به خود.
در قابهای این ویدئو، میتوان پژواکِ همان حقیقتی را دید که در مونیخ نیز جریان داشت: اینکه ایران، تنها زمانی دوباره قد برخواهد افراشت که بتواند تفاوتها را در درونِ یک سرنوشتِ مشترک معنا کند.
شاید به همین دلیل بود که برای من، چشمنوازترین صحنهی این ویدئو، آن لحظهی کوتاهِ سلامِ نظامیِ هممیهنِ لُر، با پوششِ اصیلِ لُری و کلاهِ سرداری که پیش از این ابولِ کورکور و سردار اسعد بر سر گذاشته بودند، همچون امتدادِ زندهی حافظهی سلحشوریِ ایران، در برابرِ تصویرِ شهریارِ ایران بود.
صحنهای کوتاه، اما عمیق.
زیرا آن سلام، صرفا ادای احترام به یک فرد نبود؛ سلامِ بخشی از پیکرِ ایران به استمرارِ تاریخیِ خویش بود.
و من که خود از سبلان و سهند میآیم، در آن لحظه احساس کردم که چگونه آن لُرِ خُرزومار، از جانبِ منِ آذری نیز ایستاده است؛ چگونه در عمیقترین لایههای تاریخِ این سرزمین، اقوامِ ایرانی نه در حذفِ یکدیگر، بلکه در وفاداریِ مشترک به مفهومِ «ایران» معنا یافتهاند.
این همان چیزیست که بسیاری از پروژههای سیاسیِ معاصر، هرگز نتوانستند درک کنند.
ایران، صرفا یک مرزِ جغرافیایی یا قراردادِ اداری نیست؛ ایران، نوعی حافظهی مشترک و ارزشمندترین دارایی انسانِ ایرانیست.
حافظهای که قرنها، اقوام، زبانها، و روایتهای گوناگون را زیرِ یک پرچم به هم پیوند داده است.
برای همین است که گاه یک ترانه، میتواند بیش از دهها بیانیهی سیاسی، از وضعیتِ حقیقیِ یک ملت خبر بدهد.
در تاریخِ معاصر نیز، این اتفاق بارها رخ داده است.
برای نمونه، وقتی ترانهی We Shall Overcome در فضای پرالتهابِ جنبشِ حقوقِ مدنیِ آمریکا پیچید، بسیاری دریافتند که با یک آهنگِ معمولی روبرو نیستند؛ بلکه با صدایِ روحِ جمعیِ مردمی مواجهاند که میخواستند پیش از فتحِ خیابانها، ترس را در درونِ خویش شکست دهند.
Bella Ciao نیز از دلِ مقاومتِ ضدِ فاشیستیِ ایتالیا برخاست، اما بعدها به سرودِ جهانیِ مبارزه با سرکوب بدل شد؛ چنانکه دههها بعد، هنوز در خیابانهای جهان طنین داشت.
حتی ?Do You Hear the People Sing از بینوایانِ ویکتور هوگو، از پاریس تا هنگکنگ و اوکراین سفر کرد؛ و اینها همه نمونههایی از آثار موسیقی هستند که، با احساسِ تاریخیِ یک ملت پیوند خوردند و به بخشی از حافظهی جمعی تبدیل شدند.
و به نظر میآید که «شاهراه» نیز، برای نسلِ امروزِ ایران، واجدِ چنین ظرفیتی باشد.
زیرا این اثر، صرفا دربارهی اعتراض نیست؛دربارهی همبستگی ملتیست که انقلابِ شیروخورشیدش، اینک از کوچههای تهران تا برزنهای مَمَسنی، در شریانِ ایران جاریست.
اگر کنفرانسِ همکاریِ ملیِ مونیخ، صورتِ سیاسیِ این همگرایی بود، «شاهراه» را میتوان صورتِ موسیقایی و عاطفیِ همان حقیقت دانست.
یکی در زبانِ سیاست سخن میگفت، و دیگری در زبانِ هنر؛ اما هر دو، از یک چیز خبر دادند:
اینکه رودهایِ خروشانِ ملتِ ایران، پس از سالها دور افتادن از یکدیگر، دوباره به هم رسیدهاند؛ تا هرآنچه را در برابرِ ایرانِ آزاد، آباد، و یکپارچه سد شده است، با خود ببرند.
و از همین نقطه است که میتوان به فهمِ آنچه «انقلابِ شیروخورشید» نام گرفت نزدیک شد؛ بازگشتِ «ملت» .
بازگشتِ مردمی که پس از دههها سرکوب، تحقیر، تجزیهی روانی، و فرسایشِ هویتی، دوباره دریافتند که بدونِ یکدیگر، هیچیک دوام نخواهند آورد.
در جریان این انقلاب، خیابانها تنها محلِ اعتراض نبودند و نیستند؛ بلکه صحنهی بازشناسیِ متقابلِ ایرانیاناند؛ گویی طنین آوازی مشترک در بیاتِ ترک و کُرد و شیراز و اصفهان، با خنیاگریِ آذری، لُر، کُرد، بلوچ، فارس، عرب، ترکمن و گیلک، در قامتِ اجزای یک ملت، بار دیگر زیرِ پرچمِ شیروخورشید بههم رسیده است.
و در مرکزِ این همگرایی، نامِ رضا شاه دوم پهلوی، برای میلیونها ایرانی، نه صرفا نامِ یک شخصیتِ سیاسی، بلکه یادآورِ امکانِ دوبارهی ایرانِ واحد شد.
برای همین است که «شاهراه» را نمیتوان فقط یک ترانه دانست.
این اثر، بیش از هر چیز، به حافظهی صوتی و تصویریِ لحظهای تاریخی شباهت دارد که در آن، ملتِ ایران، پس از سالها فرسایش، پراکندگی، و تحقیر، شاهوار قدم در شاهراهِ بازگشت به خویش نهاده است.
پاینده ایران
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




