بهزاد پرنیان – اسمش امیرحسین است. جوانی ریزاندام، اما استوار؛ از همان جنسِ آدمهایی که انگار استخوانهایشان را نه از کلسیم، که از سماجت ساختهاند.
گوشهای شکستهاش، یادگارِ کشوریست که هنوز در آن، ورزش پهلوانی بخشی از حافظهی مردانگی و خیابان است؛ نشانی از سالهایی که جوانانش، پیش از آموختن سیاست، زمین خوردن و دوباره برخاستن را یاد میگیرند.
زبانش تند است؛ تیز، بُرنده و بیملاحظه، درست شبیه تیغِ کفاشها.
و اگر روزی بختبرگشتهای را به نقد بکشد، زخمی بر او میزند عمیقتر از انزوا.
اما دیروز امیرحسین، این یوزِ ایرانیِ کمیاب، با حادثهای روبرو شد از جنس وحشیگریهای استالینی.
در خیابانی از لندن، شهری که قرار بود پناهگاه آزادی باشد، عوامل وابسته به جمهوری اسلامی، با اتومبیل به او حمله کردند و از روی بدنش گذشتند.
صحنهای که بیشتر به روایتهای آمریکای لاتینِ دهههای سیاه، یا پروندههای پلیس مخفیِ بلوک شرق شباهت داشت تا پایتخت یکی از قدیمیترین دموکراسیهای جهان.
اما حقیقت اینجاست که دیکتاتوری، وقتی از مرزهای جغرافیا عبور میکند، دیگر فقط یک حکومت نیست؛ به یک ذهنیت تبدیل میشود.
ذهنیتی که مخالف را نه شهروند، بلکه «هدف» میبیند.
چندی پیش، در مقالهای درباره سرقت هدفمند وسیله نقلیه یکی از فعالان سیاسی ایرانی در لندن نوشتم که سرکوب در تبعید، همیشه با صدای گلوله و آژیر آغاز نمیشود.
گاهی با سرقت، تهدید، تخریب و فرسایش روانی عمل میکند.
اما آنچه امروز میبینیم، عبور از مرحلهی «سرکوب نرم» به مرحلهی خشونت عریان است.
این همان منطقیست که رژیمهای توتالیتر قرن بیستم نیز بر پایهی آن عمل میکردند.
استالین، مخالفانش را فقط در مسکو سرکوب نمیکرد.
سایهی ترور او تا پاریس، برلین، استانبول و مکزیک کشیده شده بود.
لئون تروتسکی حتی در تبعید نیز از ضربه یخشکنِ استالینیسم در امان نماند.
زیرا حکومتهای ایدئولوژیک، فقط بر خاک حکومت نمیکنند؛ آنها میخواهند بر ترس حکومت کنند.
جمهوری اسلامی نیز سالهاست همین مسیر را دنبال میکند.
از ترور مخالفان در رستوران میکونوس برلین گرفته تا تهدید روزنامهنگاران و کشتن فریدون فرخزاد، تا حمله به فعالان سیاسی، ارعاب خانوادهها و شبکهسازی برای خاموشکردن صداهای معترض در اروپا و آمریکا.
آنها خوب میدانند که اپوزیسیون واقعی، فقط در استودیوها و پشت میزها شکل نمیگیرد؛ بلکه در خیابان، در تجمع، در سازماندهی، در فریاد و در حضور مداوم انسانهایی ساخته میشود که هنوز از گفتن نام ایران با صدای بلند نمیترسند.
و امیرحسین، یکی از همان آدمهاست.
اما اشتباه بزرگ حکومتهای سرکوبگر همیشه یک چیز بوده است: آنها تصور میکنند اگر بدن را زخمی کنند، آرمان نیز از حرکت میایستد.
در حالی که آزادی، پرندهای نیست که با شکستن بالهایش بتوان مانع پروازش شد.
آزادی، جوهریست که اگر در جان انسان حلول کند، دیگر هیچ قید و بندی توانِ به زنجیر کشیدنش را ندارد.
آزادی فقط نیازمند آن است که کسانی آن را تنفس کنند.
امیرحسین، این ریزعلیِ لندن نشینِ ما که روزی داستانش را بچههای دبستانی از بَر بودند ( دهقان فداکار ) ، یکی از همان انسانهای آزاده و دَهاقین باشتین است که حتی از سربِدار شدن نیز هراسی نداشتند.
در جهان معاصر، حکومتهای بسیاری توانستهاند زندان بسازند، سانسور کنند، بکشند و زخمی کنند؛ اما کمتر حکومتی توانسته حافظهی تاریخیِ یک ملت را نابود کند.
همین است که هر ضربه، نتیجهای معکوس میآفریند.
هر حمله، چهره واقعی مهاجمان را آشکارتر میکند.
و هر زخمی، جامعه را نسبت به ماهیت خشونت بیدارتر میسازد.
دیروز، اتومبیلی از روی سینه یک جوان پادشاهیخواه عبور کرد؛ اما حقیقت این است که آنچه زیر چرخها ماند، نه یک انسان، بلکه واپسین بقایای مشروعیت اخلاقیِ حامیان این خشونت بود.
امیرحسین اکنون در بیمارستان است؛ اما صدایی که او نمایندگی میکند، بیرون از دیوارهای بیمارستان، رساتر از گذشته شنیده میشود.
زیرا آزادی، درست در لحظهای متولد میشود که انسان حاضر شود برای آن هزینه بدهد.
و شاید به همین دلیل است که جمله کوتاه او، بیش از هزاران شعار سیاسی، معنای ایستادگی را در خود حمل میکند؛ همان جملهای که حالا در حافظه بسیاری از جوانان ایرانی طنین انداخته است:
«بگو کینگ رضا پهلوی تا دهنت عادت بکنه.»
( امیرحسین)
و تاریخ، بار دیگر ثابت خواهد کرد: کسانی که روح خود را نفروختهاند، شکستناپذیرتر از آنند که با زندان، تهدید یا خشونت خاموش شوند.
در دنیایی که هنوز دزدان دوچرخه و قاتلان آزادی در خیابانها پرسه میزنند، مهمتر از هر وسیله، هر زخم و هر خیابان، انسانیست که تصمیم گرفته ایستاده بماند، برای کشورش، ملتش و برای آزادی.
چرا که او سرباز ایران است.
جاوید شاه




