«من دیگه خسته شدم! اصلا انتظارش رو نداشتم!
این چرا اینجوری کرد با ما!
مگه نگفت میزنه ، میترکونه!
پس این آتش بس چی میگه این وسط!
من اکانتم رو میبندم، دیگه حوصله ندارم !»
پیام یکی از دوستان صفحات مجازی ، پس از شنیدن خبر آتشبس دوهفتهای.
انتظار… ترامپ… سناریو…امید… اضطراب… صدا… پشتصحنه… نمایشی که شاید تنها یک سکانس از آن را دیدهایم… برداشتِ من، برداشتِ تو… نیشخندِ بازیگر… و تعویق ساعت ۲۵.
بهزاد پرنیان – اعلام آتشبس دو هفتهای میان آمریکا و جمهوری اسلامی، پس از نزدیک شدن به پایان ضربالاجل روز دوشنبه دونالد ترامپ برای بمباران شدید و نابودگرانهی صنایع، پلها و منابع تولید برق و انرژی رژیم، برای بسیاری از ما ایرانیان، ( چه در داخل و چه در بیرون از ایران) نه خبر صلح، که نوعی افتادن ناگهانی در خلأ بود. از وعدهی ضربهی نهایی به رژیم، به تعلیقی که نه پایان جنگ، نه آغاز آزادی، و نه حتی توافقی روشن با مفادی شفاف.
قدر مسلم، آنچه فعلا در برابر ماست، نه یک صلح پایدار، بلکه نوعی تعلیقِ گیجکننده است؛ وقفهای که بیش از آنکه آرامشبخش باشد، ذهنها را درگیر پرسشی بزرگتر کرده: چه بازیای در جریان است؟
بدون شک در بیرون از ایران، این چرخش برای بسیاری فقط یک خبر غیرمنتظره بود؛ اما در داخل ایران، در شرایطی که کشور با یکی از شدیدترین قطعهای اینترنت و خفقان رسانهای دست و پنجه نرم میکند، همین چرخش میتواند ضربهای روانی با ابعاد اجتماعی باشد. جامعهای که دسترسیاش به اطلاعات مستقل محدود شده است، ناگهان با خبری مواجه میشود که نه میتواند آن را تأیید کند، نه رد، و نه حتی در چارچوبی روشن تحلیل نماید.
در چنین وضعیتی، حقیقت نه پنهان، بلکه مبهم شده است و ابهام، خود به ابزار قدرت در دست رژیم و رسانههای وابسته به آن بدل میگردد.
و این همان حقیقتیست که چنین فضایی، میتواند جامعه ایران را در آستانهی یک آیرونی تلخ قرار بدهد:
هرچه حادثه بزرگتر، دسترسی به واقعیت کمتر.
در چنین شرایطی، رژیم مترصدِ فرصت، هرگز بیکار نمینشیند؛ بلکه از همین تاریکی تغذیه میکند.
اینترنت را میبندد تا خبر را ببندد؛ خبر را میبندد تا تفسیر را در انحصار بگیرد؛ و تفسیر را در انحصار میگیرد تا شکست را به «پیروزی دیپلماتیک» و تعلیق را به «اقتدار» بازتعریف کند.
در این منظومه، آتشبس نه لزوما آغاز یک روند تازه در ساختار پُرآشوب جمهوری اسلامی، بلکه در یک روند خودبخودی امتداد و تعمیقِ سردرگمی است.
مردمی که در تاریکی نگهداشته شدهاند، نمیدانند آیا نجات نزدیک شده است، یا دوباره در واپسین دقیقه، تاریخ از بالای بام خانههای ما عبور کرده.
از این منظر، «درنگی دوهفتهای تا ساعت ۲۵» تنها یک عنوان نیست، تعریف یک وضعیت است.
جمهوری اسلامی سالهاست که در ساختن چنین وضعیتهای معلقی استاد شده. نه آنقدر اطلاعات میدهد که جامعه تصمیم بگیرد، نه حتی یک لحظه به توقف سرکوب فکر میکند که جامعه نفس بکشد. نتیجه، تولیدِ جَوّی است از امید و یأس، انتظار و انفعال، با هدف معلق نگاه داشتن جامعه. و این تعلیق در نهایت خوشدستترین چماقی است که در اختیار دارد.
تجربه خیزشهای دو دههی گذشته، از خرداد ۸۸ تا دی ۹۶ ، و از آبان ۹۸ تا قیام ۱۴۰۱، نشان دادند که خفقان رسانهای، صرفا ابزاری برای پنهانکردن واقعیت نیست؛ بلکه مکانیسمی برای مهندسی روان جمعی است.
در سرکوب اعتراضات آبان ۱۳۹۸، قطع سراسری اینترنت به حکومت این امکان را داد تا سرکوب خونین را در تاریکی پیش ببرد و همزمان روایت رسمی خود را بر فضای عمومی تحمیل بکند.
همین الگو در سالهای بعد نیز تکرار شد. خاموشی ارتباطات در میانهی خیزشهای مردمی، نه فقط برای پنهانسازی، بلکه برای جلوگیری از وصل شدن انقلابیون به یکدیگر و در نهایت جلوگیری از بالاتر رفتن اطلاعات از وضعیت جنبش و آگاهی داشتن از تجربهی چند خیابان بالاتر یا پایینتر بود.
منطق این سازوکار کنترلگر ساده اما بسیار مؤثر بود و هست.
آدمها را از دنیای بیرون جدا کن، از هم جدا کن، و در نهایت، توانایی تبدیل تجربهی زیسته به فهم سیاسیِ واقعیت میدان را از آنها بگیر.
از همین رو، خطر اصلی این دو هفته را نمیتوان صرفا در کاهش یا تعلیق فشار نظامی بر رژیم دانست؛ بلکه باید آن را در سطحی عمیقتر دید.
در سطح بازی روانی که تفسیرهای رسانهای رژیم برای مهندسی روایتها بهکار خواهد بست. جایی که با مخدوش شدن مفاهیم، برداشتها متأثر از روایتهای دستساز دستگاه تبلیغات رژیم میشوند، و جامعه پیش از آماده شدن برای رویارویی نهایی، با فرسایش فهم از واقعیت روبرو میگردد.
جامعهی ما ایرانیان که ماهها با امید به شکاف نهایی در ساختار رژیم، یا با اتکا به فشار خارجی، خود را از نظر احساسی تا آستانهی رهایی کشانده، ناگهان با روبرو شدن با آتشبسی مبهم، میتواند در سهگانهی ویرانگرِ بیجهتی، بیپناهی و بیاعتمادی گرفتار بشود.
در چنین وضعی، احتمال آن هست که افسردگیِ سیاسی جای خشمِ سازمان یافته را گرفته و این دقیقا همان چیزی است که اگر برای رفع آن اقدام نکنیم، رژیم از آن سود خواهد برد.
اینجاست که تحلیل رخدادهای پیشبینیناپذیری مانند همین احتمال اجرای آتشبس دوهفتهای، اهمیتی دوچندان پیدا میکند.
همان رئیسجمهوری که با زبان نجاتبخشی و وعدهی ضربه نهایی سخن میگفت، اکنون با همان سهولت از مبنای قابلکار برای مذاکره حرف میزند.
همان جنگی که عنوانی رهاییبخش گرفت، در لحظهای دیگر به بستری برای معامله، بازار، و چانهزنی ژئوپلیتیک تبدیل میشود.
و همان مردمی که در روایتهای بیرونی موضوع نجات معرفی میشوند، در عمل تلاش خواهد شد تا توسط دستگاه تبلیغات رژیم، در تصمیم دیگران، به آبژه فروکاسته بشوند.
آیرونیِ فاجعهآمیزِ ماجرا همین جاست:
ملت ایران در مرکز همهی گفتگوهای مرتبط با جنگ میان آمریکا-اسراییل در برابر رژیم است، اما اگر سیاسیون، مفسران و روزنامهنگاران ایرانی آگاهانه و مسئولانه به تبیین این وضعیت نپردازند، همین ملت، در گرداب روایتسازیها و وقایع پیشبینیناپذیر، به سادگی هرچه تمامتر به حاشیهی همه تصمیمها رانده خواهد شد.
با این همه، نتیجهگیری درست از این وضعیت نباید و نمیتواند تسلیم به یأس بشود.
درست برعکس؛ چنین آتشبسی به جرأت میتوان گفت که مبهم و ناپایدار است، پس نخستین ضرورت، میبایست بازسازی استقلال تحلیلی جامعهی ایران از این رویداد نابهنگام باشد. باید تلاش بکنیم تا این موضوع را بین جامعهی داخل کشور جا بیاندازیم که نه هر تهدید خارجی لزوما به آزادی میانجامد، و نه هر توقفِ جنگی الزاما به معنای تثبیت رژیم است. آنچه اهمیت دارد، توان جامعه برای فهم زمین بازی، حفظ حافظه، و مقاومت در برابر جنگ روایتهاست.
در چنین بزنگاهی، مسئولیت دیاسپورای ایرانی میبایست از یک موقعیت عاطفی فراتر رفته و به یک وظیفهی تاریخی بدل بشود.
جامعهی ایرانیان خارج از کشور، در شرایطی که مردم در داخل کشور زیر فشار سانسور و قطع ارتباطات قرار دارند، میبایست به شبکهای از انتقال اخبار درست، تفسیر رویدادها و امید تبدیل گردند.
هر اختلاف، هر چند کوچک، میتواند به ابزار جنگ روانی رژیم بدل شود. از اینرو، پرهیز از منازعات فرسایشی و حفظ همگرایی، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است.
در همین چارچوب، نقش تحلیلگران، روزنامهنگاران و مفسران ایرانی در بیرون مرزها، نقشی حیاتی و تعیینکننده خواهد بود. آنان باید میان خبر و تفسیر تمایز قایل شوند، از شتابزدگی بپرهیزند، و به جای بازتولید هیجان یا یأس، به تولید فهم و افق بپردازند. در فضایی که رژیم با روایتسازی هدفمند در پی ایجاد تردید و شکاف است، هر تحلیل مسئولانه میتواند همچون پادزهری علیه سردرگمی عمل کند.
در این میان، رجوع به رهنمودهای رهبر انقلاب شیروخورشید، شهریار ایران رضاشاهدوم پهلوی بعنوان یک محور ملی، میتواند برای بسیاری از ایرانیان همان نقش فانوس را ایفا کند. حفظ جهت، جلوگیری از پراکندگی، و یادآوری این حقیقت که مسیر رهایی، نه از دل تعلیقهای تحمیلی، بلکه از دل همبستگی، آگاهی و پایداری جمعی عبور میکند.
در پایان باید تاکید کرد که عدم اطلاع دقیق از آنچه در میدان میگذرد ( بعلت نبود اینترنت و عدم دسترسی به زنجیرهی اطلاعات )، تنها یکی از چالشهای ما ایرانیان است، اما بزرگترین آن نیست.
چالش بزرگتر، ابهامیست که در آن مرز میان کنش، معامله و روایت عامدانه مخدوش گشته.
اما همین وضعیت، یک واقعیت مهم را نیز آشکار میکند؛ جامعهای که در پی فهم است، قابل حذف از معادله نیست.
در چنین شرایطی، تعلیق ناخوانده را میتوان به یک دورهی بازتنظیم تبدیل کرد.
بازتنظیم در سطح فهم عمومی، در سطح پیوندهای اجتماعی، و در سطح خوانش واقعبینانه از صحنهی قدرت.
از این منظر، این دو هفته را نمیتوان صرفا یک وقفه دانست؛ بلکه باید آن را بعنوان بخشی از یک روند بزرگتر دید، روندی که در آن، توازن میان قدرت، روایت و ارادهی اجتماعی همچنان در حال شکلگیری است.
باید توجه داشت که آنچه تعیینکننده خواهد بود، نه صرفا تصمیم بازیگران بیرونی، بلکه نحوهی واکنش و بازآرایی جامعهی ایران در برابر این وضعیت سیال است.
پاینده ایران
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




