بیروت هدف نیست؛ پایان یک راهبرد هدف است

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۸ ژوئن ۲۰۲۶


عظیم بادام دوست – در روزهایی که نگاه جهان به لبنان، آتش‌بس‌ها، حملات هوایی و تنش‌های میان واشنگتن و تل‌آویو دوخته شده است، بسیاری هنوز در حال تماشای صحنه هستند، بی‌آنکه نمایشنامه را ببینند.

خبرها از بیروت سخن می‌گویند، اما مسئله اصلی بیروت نیست.

خبرها از حزب‌الله می‌گویند، اما مسئله اصلی حزب‌الله نیست.

حتی جمهوری اسلامی نیز، برخلاف آنچه بسیاری تصور می‌کنند، موضوع اصلی این نبرد نیست.

آنچه امروز در خاورمیانه در حال وقوع است، نبرد بر سر آینده یک راهبرد است؛ راهبردی که بیش از چهار دهه ستون اصلی سیاست منطقه‌ای جمهوری اسلامی را تشکیل داده بود.

این راهبرد بر یک اصل ساده استوار بود: «انتقال میدان رویارویی از مرزهای ایران به خارج از مرزهای ایران.»

در عمل، چنین راهبردی زمانی شکل می‌گیرد که یک حکومت به این جمع‌بندی برسد که حفظ ثبات داخلی، دیگر صرفا از مسیر کنترل درون مرزها ممکن نیست. در نتیجه، بیرونی‌سازی بحران به یک ابزار سیاسی تبدیل می‌شود. اما همین سازوکار، در بلندمدت وابستگی ساختاری ایجاد می‌کند؛ به این معنا که هرگونه فشار بر شبکه بیرونی، مستقیما به بازتاب درونی در ساختار قدرت منجر می‌شود. این همان نقطه‌ای است که امروز این الگو در آن قرار گرفته است: «یک معماری امنیتی که در حال از دست دادن عمق خود است.»

حزب‌الله لبنان مهمترین محصول این راهبرد بود؛ نه صرفا یک سازمان سیاسی و نظامی، بلکه نماد یک دکترین امنیتی که می‌کوشید عمق راهبردی جمهوری اسلامی را تا سواحل مدیترانه گسترش دهد.

سال‌ها بسیاری از تحلیلگران تصور می‌کردند قدرت جمهوری اسلامی در تهران آغاز می‌شود و در تهران پایان می‌یابد. اما واقعیت آن بود که بخش مهمی از نفوذ منطقه‌ای حکومت در بیروت، دمشق، بغداد و دیگر پایتخت‌های خاورمیانه تعریف می‌شد.

امروز برای نخستین بار پس از دهه‌ها، این معماری منطقه‌ای با چالشی بنیادین روبرو شده است.

در سطح نظری، آنچه در حال وقوع است صرفا «تضعیف یک محور نفوذ» نیست، بلکه تغییر در منطق سازماندهی قدرت در یک دولت منطقه است. زمانی که یک بازیگر سیاسی بخش مهمی از امنیت خود را بر بیرون از مرزهایش بنا می‌کند، هرگونه اختلال در این شبکه بیرونی، الزاما به بازگشت فشار به درون ساختار سیاسی منجر می‌شود. این همان نقطه‌ای است که در آن، سیاست خارجی و سیاست داخلی دیگر دو حوزه جداگانه نیستند، بلکه به یکدیگر فرو می‌ریزند و یک میدان واحد بحران را شکل می‌دهند.

اشتباه بزرگی است اگر تصور شود مسئله صرفا تعداد موشک‌های حزب‌الله یا شدت حملات اسرائیل است. ارتش‌ها می‌توانند بازسازی شوند. انبارهای تسلیحاتی می‌توانند دوباره پر شوند. اما آنچه به آسانی بازسازی نمی‌شود، جایگاه سیاسی و راهبردی است.

اگر لبنان به سمت تقویت اقتدار دولت مرکزی حرکت کند، اگر انحصار سلاح به تدریج در اختیار نهادهای رسمی قرار گیرد و اگر حزب‌الله ناچار شود بیش از گذشته در قالب یک بازیگر داخلی عمل کند، آن‌گاه رخدادی بسیار مهمتر از یک پیروزی یا شکست نظامی به وقوع پیوسته است؛ محدود شدن مهمترین ابزار نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی.

اما در این میان نباید از یک واقعیت مهم غافل شد. تضعیف حزب‌الله، هر اندازه مهم و تعیین‌کننده باشد، به خودی خود به معنای حل بحران خاورمیانه نیست. حزب‌الله معلول است، نه علت. ریشه‌ی اصلی این پروژه همچنان در تهران قرار دارد.

از همین رو، هر سیاستی که به بقای این ساختار کمک کند، حتی اگر همزمان بخشی از بازوهای منطقه‌ای آن را محدود سازد، در نهایت با یک تناقض بنیادین روبرو خواهد شد.

اما مسئله مهمتر، نحوه‌ی مواجهه بازیگران غربی با این وضعیت است. در سال‌های گذشته، بخش‌هایی از سیاست غربی  به‌ویژه در اروپا و تا حدی در واشنگتن  به‌جای مواجهه ساختاری با منشأ بحران، به مدیریت مقطعی آن روی آورده‌اند. نتیجه چنین رویکردی، نه حل مسئله بلکه بازتولید آن در سطحی پیچیده‌تر بوده است.

از این منظر، هر سیاستی که صرفا به مهار کوتاه‌مدت بازیگران نیابتی بدون تغییر در مرکز تولید بحران در تهران اکتفا کند، در عمل به تداوم چرخه‌ی بی‌ثباتی کمک می‌کند، نه پایان آن.

در منطق سیاست قدرت‌های بزرگ، «تهدید» معمولا به‌معنای هدفی برای حذف کامل نیست، بلکه متغیری است که باید در سطحی قابل مدیریت نگه‌داشته شود. از این منظر، سیاست آمریکا در منطقه اغلب بر مهار بحران‌ها و جلوگیری از تبدیل آنها به جنگ‌های زنجیره‌ای استوار است، در حالی که بازیگران منطقه‌ای مانند اسرائیل، به‌دلیل نزدیکی جغرافیایی و تجربه‌ی مستقیم تهدید، گرایش بیشتری به سیاست حذف حداکثری دارند.

این تفاوت در تعریف «پیروزی»، یکی از منابع دائمی تنش در معماری امنیتی خاورمیانه است.

با این حال، مهمترین پیامد تحولات کنونی نه در لبنان، بلکه در ایران آشکار خواهد شد.

اگر شبکه‌ی نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی محدود شود، مرکز ثقل بحران به‌تدریج از خارج مرزها به داخل مرزها منتقل خواهد شد.

در آن‌صورت دیگر حزب‌الله، دمشق یا بغداد در مرکز معادله نخواهند بود.

اقتصاد ایران در مرکز معادله خواهد بود.

کارآمدی حکومت در مرکز معادله خواهد بود.

رابطه حکومت و جامعه در مرکز معادله خواهد بود.

و مشروعیت سیاسی در مرکز معادله خواهد بود.

اینجاست که بسیاری از تحلیلگران دچار خطا می‌شوند. برخی تصور می‌کنند تضعیف نفوذ منطقه‌ای به معنای سقوط فوری جمهوری اسلامی است. برخی دیگر تصور می‌کنند تا زمانی که حکومت در تهران برقرار است، هیچ تحول راهبردی رخ نداده است.

هر دو برداشت ناقص‌اند.

واقعیت آن است که حکومت‌ها گاه سال‌ها پس از از دست دادن حوزه‌های نفوذ خود به حیات ادامه می‌دهند. اما از دست دادن نفوذ خارجی، ماهیت چالش‌هایی را که با آن روبرو هستند، تغییر می‌دهد.

امروز شاید مهمترین تحول خاورمیانه نه سقوط یک حکومت و نه پیروزی یک ارتش باشد.

شاید مهمترین تحول، پایان تدریجی دورانی باشد که جمهوری اسلامی می‌توانست بخش بزرگی از معادلات امنیتی خود را در خارج از مرزهای ایران تعریف کند.

اگر چنین باشد، آنچه در لبنان جریان دارد صرفا یک بحران محلی نیست.

این آغاز انتقال میدان اصلی رقابت از بیروت به تهران است.

و در آن روز، دیگر سرنوشت منطقه نه در پناهگاه‌های جنوب لبنان، بلکه در پاسخ به پرسش‌هایی تعیین خواهد شد که در قلب جامعه‌ی ایران مطرح می‌شوند.

زیرا آنچه امروز در حال پایان یافتن است، فقط یک سازمان یا یک شبکه‌ی نظامی نیست؛ یک راهبرد چهل‌ساله است.

و آنچه در برابر ایران قرار می‌گیرد، نه مسئله نفوذ منطقه‌ای، بلکه مسئله آینده‌ی خود ایران خواهد بود.

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۲ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=403187