جنگ روایت‌ها؛ مهمترین میدان نبرد در ایران، از ۵۷ تا امروز

- در دهه‌های گذشته، تعریف «قدرت» در عرصه بین‌الملل دستخوش تغییری بنیادین شده است. اگر تا اواخر قرن بیستم، وزن یک کشور را با تعداد تانک‌ها، حجم اقتصاد یا وسعت مرزهایش متر می‌کردند، در قرن بیست‌ویکم فاکتور دیگری هم‌وزن آنها شده است: توانایی تسخیر افکار عمومی.
- در سال ۱۳۵۷ تصویری غلط از ایرانِ پهلوی ساخته شد که تماما بر «وابستگی، خفقان سیاسی و شکاف طبقاتی» تأکید می‌کرد. این تصویر که در فضای روشنفکری، چپ و مذهبی دست‌به‌دست می‌شد، کم‌کم به باور بخشی از جامعه تبدیل شد؛ روایتی که هیچ راهی برای اصلاح سیستم باقی نمی‌دید و «انقلاب» را تنها گزینه ممکن معرفی می‌کرد.
- جمهوری اسلامی از دامن یک انقلابِ روایی متولد شد؛ بنابراین طبیعی بود که از همان روز اول، حکمرانی ضد‌‌توسعه‌اش را با تفسیر مداوم مفاهیمی مثل «انقلاب»، «بحران» و «دشمن» پیش ببرد.
- تولید روایت‌هایی که می‌گویند «آینده بن‌بست است»، «هیچ جایگزینی وجود ندارد» یا «هر کنشی بی‌فایده است»، فارغ از اینکه از طرف چه کسی صادر شوند، یک کارکرد مشخص دارند: تزریق ناتوانی آموخته‌شده به جامعه.
- اگر قرن بیستم زمانه جنگ بر سر زمین و چاه‌های نفت بود، قرن بیست‌ویکم قرنِ فتح ذهن انسان‌هاست. ماندگاری یا فروپاشی سیستم‌ها بیش از آنکه به «قدرت سخت» آنها وابسته باشد، به توانایی‌شان در ساختن روایتی پایدار و باورپذیر از مشروعیت و آینده گره خورده است.

پنج شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ اوت ۲۰۲۶


پائولا متکی *

تحلیلی بر دگرگونی مفهوم قدرت و کارزار شناختی در نیم قرن اخیر

مقدمه: وقتی ذهن‌ها به خط مقدم تبدیل می‌شوند

در دهه‌های گذشته، تعریف «قدرت» در عرصه بین‌الملل دستخوش تغییری بنیادین شده است. اگر تا اواخر قرن بیستم، وزن یک کشور را با تعداد تانک‌ها، حجم اقتصاد یا وسعت مرزهایش متر می‌کردند، در قرن بیست‌ویکم فاکتور دیگری هم‌وزن آنها شده است: توانایی تسخیر افکار عمومی.

به همین دلیل است که امروز اصطلاحاتی مثل «جنگ روایتی» (Narrative Warfare)، «جنگ اطلاعاتی» و «جنگ شناختی» پای ثابت تحلیل‌های امنیتی و سیاسی شده‌اند. در این پارادایم جدید، دعوا دیگر صرفا بر سر تصرف خاک نیست؛ جنگ واقعی بر سر این است که چه کسی روایت را می‌سازد، به افکار عمومی جهت می‌دهد و برداشت مردم از «واقعیت» را دستکاری می‌کند.

در چنین دنیایی، موفقیت یک جریان سیاسی لزوما در گرو برتری نظامی یا اقتصادی‌اش نیست. برنده کسی است که بتواند بحران‌ها را به نفع خود تفسیر کند، حافظه جمعی جامعه را بسازد و امید، اعتماد و هویت مردم را هدایت کند. به زبان ساده: اگر در گذشته خط مقدم در مرزهای جغرافیایی بود، امروز این خط به درون ذهن انسانها کوچ کرده است.

نویسندگان متعددی این چرخش بزرگ را تحلیل کرده‌اند. مثلا شان مک‌فیت در کتاب قوانین جدید جنگ می‌گوید قواعد بازی در قرن جدید با فرمول‌های کلاسیک همخوانی ندارد. از نظر او، پیروزی یعنی نفوذ به اراده سیاسی و ذهن جامعه هدف؛ حتی بدون اینکه تانکی شلیک شده باشد. به همین خاطر، عملیات روانی و مدیریت روایت‌ها به رکن اصلی استراتژی‌های امنیتی تبدیل شده‌اند.

پی. دابلیو. سینگر و امرسون بروکینگ نیز در کتاب (LikeWar) این ماجرا را از زاویه شبکه‌های اجتماعی دیده و معتقدند این پلتفرم‌ها دیگر ابزار ساده انتقال پیام نیستند، بلکه خودِ میدان جنگند. جایی که یک ویدئوی چند ثانیه‌ای یا یک هشتگ می‌تواند کاری کند که سابقا فرستنده‌های غول‌پیکر تلویزیونی یا دولت‌ها هم از پس آن برنمی‌آمدند.

اما هدف این جنگ همیشه قانع کردن مخاطب نیست. توماس رید در کتاب اقدامات مخرب نشان می‌دهد که هدف اصلی در مواجهه مدرن، ایجاد شک و گسترش بی‌اعتمادی است. گاهی موفق‌ترین روایت آن نیست که شما را به باور یک دروغ وادار کند؛ بلکه روایتی است که شما را نسبت به وجود هرگونه «حقیقتی» بدبین کند.

اینجاست که تحلیل مارتین گوری در کتاب شورش توده معنا پیدا می‌کند. او می‌گوید انقلاب دیجیتال انحصار دولت‌ها بر اطلاعات را شکست، اما در عوض، جامعه را با سیلابی از روایت‌های متناقض روبرو کرد؛ نتیجه؟ سرگیجه شناختی و سقوط اعتماد عمومی.

تیموتی اسنایدر نیز در کتاب راهی به سوی ناآزادی دست روی همین نقطه می‌گذارد و توضیح می‌دهد که چطور برخی حکومت‌ها با تولید انبوهی از روایت‌های متضاد، عملا امکان توافق بر سر یک «واقعیت مشترک» را در جامعه نابود می‌کنند.

البته این بازی ریشه‌ای قدیمی دارد. کتاب‌های کلاسیکی مثل پروپاگاندا یا تولید رضایت سال‌ها پیش نشان داده‌اند که قدرت همیشه با کنترل اطلاعات گره خورده است. چیزی که امروز تغییر کرده، سرعت نورآسای انتشار، عمق تأثیر و تکثر بازیگرانی است که وارد این معرکه شده‌اند.

با این عینک نظری، بهتر می‌توان تحولات نیم‌قرن اخیر ایران را تماشا کرد. واقعیت این است که از سال‌های منتهی به سال ۱۳۵۷ تا همین امروز، دعوای اصلی در ایران تنها بر سر صندلی‌های قدرت یا کنترل خیابان نبوده؛ بلکه نبردی مستمر برای تعریفِ «مشروعیت»، «واقعیت»، «حافظه تاریخی» و «آینده» در جریان بوده است. ذهن جامعه ایرانی، شلوغ‌ترین میدان این نبرد است.

انقلاب ۵۷؛ غلبه تصویر بر واقعیت‌های پیچیده

اگر انقلاب سال ۱۳۵۷ را صرفا یک جابجایی سیاسی ببینیم، بخش مهمی از سناریو را گم کرده‌ایم. آن روزها فقط یک رژیم تغییر نکرد؛ بلکه یک «روایت» بر روایتی دیگر پیروز شد.

در یک سوی این میدان, تصویری غلط از ایرانِ پهلوی ساخته شد که تماما بر «وابستگی، خفقان سیاسی و شکاف طبقاتی» تأکید می‌کرد. این تصویر که در فضای روشنفکری، چپ و مذهبی دست‌به‌دست می‌شد، کم‌کم به باور بخشی از جامعه تبدیل شد؛ روایتی که هیچ راهی برای اصلاح سیستم باقی نمی‌دید و «انقلاب» را تنها گزینه ممکن معرفی می‌کرد.

اما در سوی دیگر، واقعیتِ چندلایه وجود داشت: ایران در دهه‌های ۴۰ و ۵۰، در کنار همه روایت‌ها و نقدها‌، موجی از رشد اقتصادی، صنعتی‌سازی، توسعه زیرساخت‌ها و ورود زنان به جامعه و در یک کلام توسعه را تجربه می‌کرد. اما در نهایت، این «ادراکِ بحران» بود که بر «تجربه توسعه» غلبه کرد.

با نگاهی به گذشته، می‌توان گفت برگ برنده انقلابیون، تواناییِ آنها در ساده‌سازی یک واقعیت پیچیده بود. آنها توانستند مفاهیمی مثل غرب‌زدگی و فساد را در یک روایت منسجم و جذاب بسته‌بندی کنند؛ روایتی که برای جامعه تشنه تغییر، به مراتب جذاب‌تر از گزارش‌های توسعه‌محور حکومت وقت بود. این دقیقا همان نقطه‌ای است که نظریه‌پردازان جنگ روایتها به آن می‌گویند: «برتری انسجامِ قصه بر پراکندگیِ داده‌ها».

جمهوری اسلامی؛ بازتولید قدرت در بستر کلان‌روایت‌ها

جمهوری اسلامی از دامن یک انقلابِ روایی متولد شد؛ بنابراین طبیعی بود که از همان روز اول، حکمرانی ضد‌‌توسعه‌اش را با تفسیر مداوم مفاهیمی مثل «انقلاب»، «بحران» و «دشمن» پیش ببرد.

در تمام این چهار دهه، هیچ پدیده سیاسی یا اجتماعی در ایران یک رخداد ساده باقی نمانده است؛ بلکه بلافاصله به سطح «تفسیر» پرتاب شده است. اعتراضات، بحران‌های معیشتی یا تنش‌های دیپلماتیک، همگی در قالب کلان‌روایت‌هایی مثل «توطئه خارجی»، «جنگ اقتصادی» یا «پروژه نفوذ» بازتعریف شده‌اند تا واقعیتِ جاری، ذیل این مفاهیم فرمول‌بندی شود.

این شیوه مدیریت افکار عمومی، شباهت عجیبی به همان الگوهایی دارد که مک‌فیت و اسنایدر توصیف می‌کنند؛ جایی که روایت، ابزارِ دستِ قدرت نیست، بلکه خودِ ساختار قدرت است.

بازوهای نبرد؛ از رسانه‌های رسمی تا ارتش‌های سایبری

در صحنه واقعی ایران، جنگ روایت‌ها تک‌صدایی نیست. این میدان پر از بازیگران رسمی و غیررسمی است؛ از صداوسیما و رسانه‌های حکومتی گرفته تا شبکه‌های ماهواره‌ای، کانال‌های تلگرامی، اینفلوئنسرها و کاربران شبکه‌های اجتماعی.

نکته کلیدی اینجاست که هدف این شبکه عظیم، دیگر «اطلاع‌رسانی» به معنای سنتی آن نیست؛ هدف، مهندسیِ «ادراک» است. در جنگ شناختی مدرن، مهم نیست چه اتفاقی افتاده؛ مهم این است که شما چطور آن اتفاق را معنا می‌کنید. موفقیت یک روایت را دیگر با متر و معیار «حقیقت» نمی‌سنجند، بلکه با میزان تأثیری که روی احساسات، اعتماد و رفتار جامعه می‌گذارد، ارزیابی می‌کنند.

ناامیدسازی؛ وقتی آینده مصادره می‌شود

یکی از استراتژیک‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین لایه‌های این جنگ، دستکاری مفهوم «امید» است. امید یک حس فانتزی نیست؛ یک موتور محرک سیاسی است که تعیین می‌کند جامعه چقدر انگیزه مشارکت یا توان تغییر برای بقا و مطالبات حق زندگی  آزاد و شاد را دارد.

در این فضا، تولید روایت‌هایی که می‌گویند «آینده بن‌بست است»، «هیچ جایگزینی وجود ندارد» یا «هر کنشی بی‌فایده است»، فارغ از اینکه از طرف چه کسی صادر شوند، یک کارکرد مشخص دارند: تزریق ناتوانی آموخته‌شده به جامعه. این ناامیدی ساختاری، لزوما از یک اتاق فکر واحد هدایت نمی‌شود؛ بلکه محصول فرعیِ تصادمِ روایت‌های متضاد داخلی و خارجی است که در نهایت، سرمایه اجتماعی را ذوب می‌کند و افق آینده را تیره می‌سازد.

نتیجه‌گیری: قرنِ تسخیر ذهن‌ها

برای فهم دقیق جامعه و سیاست در ایران، باید از تحلیلهای سطحیِ محدود به انتخابات یا تنش‌های خیابانی عبور کنیم. قصه اصلی ایران در لایه‌ای عمیق‌تر جریان دارد؛ جایی که واقعیت‌های عینی روزمره با روایتهای رقیب در چالشند.

از ۵۷ تا امروز، سیاست در ایران حول این پرسش چرخیده است: «کدام روایت صندلی قدرت را تصاحب می‌کند؟» این پرسش، گاهی از خودِ شاخص‌های اقتصادی یا امنیتی هم حیاتی‌تر بوده است. قدرت واقعی دیگر فقط در دست کسی نیست که اسلحه یا پول دارد، بلکه در دست کسی است که چارچوب فهم جامعه از دنیا را تعیین می‌کند.

تجربه ایران، آینه تمام‌نمای سیاستِ مدرن است؛ جایی که روایتها جایگزین واقعیت نمی‌شوند، اما زاویه دید ما به واقعیت را کاملا تغییر می‌دهند. این فاصله میان «خودِ رویداد» و «برداشت ما از رویداد»، همان منطقه‌ جنگی اصلی است.

اگر قرن بیستم زمانه جنگ بر سر زمین و چاه‌های نفت بود، قرن بیست‌ویکم قرنِ فتح ذهن انسان‌هاست. ماندگاری یا فروپاشی سیستم‌ها بیش از آنکه به «قدرت سخت» آنها وابسته باشد، به توانایی‌شان در ساختن روایتی پایدار و باورپذیر از مشروعیت و آینده گره خورده است. در نهایت، بزرگترین درس تاریخ معاصر این است: انسان‌ها بر اساس «واقعیت» دست به عمل نمی‌زنند، بلکه بر اساس «برداشت خود از واقعیت» تانک‌ها را متوقف می‌کنند یا حکومت‌ها را تغییر می‌دهند. از همین رو، برنده نهایی کسی است که در این کارزار شناختی، دست بالا را داشته باشد.


پائولا متکی، کارشناس توسعه پایدار.

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۵ / معدل امتیاز: ۲٫۸

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=407460