عرفان نوربخش – ایران کشوری است که امروزه کمتر گردشگر غربی از آن بازدید میکند و بسیاری همچنان بر اساس کلیشههای قدیمی آن را میشناسند: حامی تروریسم، منشأ اسلام رادیکال، عامل بیثباتی در خاورمیانه و دشمن تمدن غرب. در مقابل، مقصد معمول گردشگران غربی کشورهای حوزه خلیج فارس مانند امارات، عربستان و قطر است. با این حال، کسانی که فرصت سفر به ایران و تعامل با مردم آن را پیدا میکنند، اغلب با واقعیتی غیرمنتظره روبرو میشوند؛ یکی از سکولارترین و پویاترین جوامع منطقه!

جامعه ایران در چهار دهه گذشته دگرگونی عمیقی را تجربه کرده و از آرمانهای انقلاب اسلامی فاصله گرفته است. ایرانیها از صادرکنندگان «انقلاب اسلامی» به یکی از سکولارترین مردمان خاورمیانه تبدیل شدهاند.
از سوی دیگر، تعداد کمی از ایرانیان فرصت سفر یا مهاجرت قانونی به کشورهای غربی را دارند، اما کسانی که به اروپا مهاجرت میکنند نیز شاهد پدیدهای متفاوتاند: افزایش حضور و نفوذ اسلام در جوامعی که زمانی مرکز سکولاریسم، روشنگری و دموکراسی لیبرال محسوب میشدند. برخی ایرانیانی که برای گریز از محدودیتهای دینی به اروپا آمدهاند، احساس میکنند اروپا کمتر از آنچه انتظار داشتند سکولار است.
این یک تضاد بزرگ است: جامعهای مسلمان و تحت حاکمیت یک رژیم اسلامی در قلب خاورمیانه در حال سکولار شدن است، در حالی که مرکز سکولاریسم و زادگاه روشنگری و دموکراسی در حال اسلامیزه شدن؛ و عجیبتر اینکه به جای آنکه این جامعه سکولارِ نوظهور در ایران به عنوان یک متحد طبیعی دیده شود، غرب همچنان از همان کشورهایی حمایت میکند که خود عامل اصلی اسلامیزهشدن اروپا هستند.
سکولار شدن جامعهای در خاورمیانه تحت حکومت اسلامی و در مقابل، افزایش اسلامگرایی در اروپا به عنوان یک تضاد ظاهری، پرسشهای مهمی را مطرح میکند. اما بررسی ریشههای تاریخی و سیاسی این روندها نشان میدهد این تحولات چندان عجیب نیستند.
الگوی تاریخی مقاومت و سازگاری در ایران
از لحظه ورود اسلام به ایران، جامعه ایرانی ترکیبی از مقاومت و سازگاری را نشان داد. فتح ایران توسط اعراب حدود ۲۱ سال (۶۵۴–۶۳۳ میلادی) به طول انجامید و نبردهایی مانند قادسیه و نهاوند تعیینکننده بودند. با این حال، حتی پس از سقوط ساسانیان، مناطقی مانند مازندران تا سالها تسلیم نشدند. برخلاف تمدنهایی مانند مصر باستان که زبان و فرهنگ خود را از دست دادند، ایران توانست هویت فرهنگی و زبان خود را حفظ کند.
پس از چند قرن مقاومت پنهان، صفویان تشیع را، که در واقع نسخهای ایرانیزهشده از اسلام بود، وارد ساختار مذهبی کشور کردند. این اقدام دو نتیجه داشت:
۱. ایجاد چارچوبی برای حکومت دینی مبتنی بر هویت شیعی
۲. آغاز یک رنسانس فرهنگی که فرهنگ ایرانی را از جهان عرب متمایز کرد
امروز، پس از ۴۰۰ سال، هر دو پیامد این تصمیم را میتوان در ایران مشاهده کرد. در طول قرنها، جامعه ایران بارها نشان داده که قادر است فرهنگهای بیگانه را جذب کند، بیآنکه هسته هویتی خود را از دست بدهد.
جمهوری اسلامی و روند سکولاریزاسیون جامعه
پس از انقلاب ۱۳۵۷، این الگوی تاریخی دچار اختلال شد. حکومت جدید تلاش کرد ایدئولوژی انقلابی را به صورت گسترده و اجباری اجرا کند، چه در داخل و چه از طریق صدور انقلاب به خارج. تحمیل حجاب اجباری، محدودیتهای اجتماعی و سیاسی، و ساختار اقتدارگرایانه حکومت موجب کاهش اعتماد عمومی شد.
کسانی که اتحاد جماهیر شوروی را در اواخر دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰ میلادی دیدهاند، اگر امروز به ایران بیایند صحنههایی آشنا خواهند دید: نظامی فرسوده و ورشکسته که از ارائه ابتداییترین نیازها، حتی آب و هوای پاک، عاجز است. سرزمینی گرفتار بحرانهای زیستمحیطی و تنشهای قومی، که در دل همین شرایط، جامعهای زنده در حال کنار زدن نیروهای مذهبی و سکولارتر شدن نسبت به هر کشور مجاور خود است. برخلاف عربستان سعودی که اصلاحات آن از بالا هدایت میشود، سکولار شدن ایران از پایین و برخاسته از جامعه است. چنین تحولاتی پایدارتر و عمیقترند.
اسلامیزه شدن اروپا: از کارگران مهمان تا جوامع موازی
اسلامیزه شدن اروپا از اواخر قرن بیستم آغاز شد؛ دقیقا در همان دورهای که بسیاری از ایرانیان شروع به مقاومت آشکار علیه جمهوری اسلامی کردند. کشورهای چون فرانسه و بریتانیا ابتدا کارگران کشورهای مسلماننشین و مستعمرههای سابق خود مانند الجزایر و پاکستان را دعوت کردند. انتظار میرفت این کارگران موقت باشند، اما بسیاری ماندگار شدند و خانوادههای خود را آوردند.
از اوایل سال ۲۰۰۰، سیاست مهاجرتی اروپا از جذب نیروهای متخصص به پذیرش پناهجویان و مهاجران بشردوستانه تغییر یافت. تداوم موج مهاجرت از سوریه تا آفریقا چهره اروپا را تغییر داد. سیاستهای مبهم، سادهلوحانه و بیبرنامه موجب شد امروز در کشورهایی مانند بریتانیا، بخشهایی از جامعه مسلمان در گتوها زندگی کنند، کمترین مشارکت اجتماعی را داشته باشند و درعوض از کمکهای دولتی بهرهمند شوند.
ریشه بسیاری از مشکلات امروز اروپا، جایگزینی سیاستهای مهاجرتی تخصصگرا با سیاستهای بشردوستانهمحور بود. در نتیجه، میلیونها نفر از مناطق فقیر و روستایی خاورمیانه و آفریقا بدون مدارک حرفهای یا مهارت کافی، تنها با پرداخت مبالغ هنگفت به قاچاقچیان انسان وارد اروپا شدند.
نتیجه این روند چند پیامد مهم بود:
• شکلگیری جوامع بزرگ مسلمان، عمدتاً در مناطق اقتصادی محروم
• ساخت مساجد و مؤسسات مذهبی و افزایش حضور دین در عرصه عمومی
• تضعیف سیاستهای ادغام و جایگزینی آن با چندفرهنگگرایی که به ایجاد جوامع موازی انجامید
• ورود مداوم مهاجران از مناطق بحرانی مانند سوریه، افغانستان و آفریقا
این تغییرات جمعیتی، همراه با سیاستهای ادغام ناکارآمد، زمینه رشد جنبشهای پوپولیستی راستگرا در اروپا را فراهم کرد. اروپا اکنون از «پذیرش همگان» به «ردّ همگان» رسیده و این رویه افراطی جدید نیز میتواند بحرانهای تازهای ایجاد کند.
فرصت از دسترفته: ایران بهعنوان متحد طبیعی اروپا
اگر سیاستگذاران اروپایی قصد مقابله با افراطگرایی اسلامی و تقویت ارزشهای سکولار را دارند، جامعه امروز ایران و دیاسپورای ایرانی طبیعیترین متحد آنها است. میلیونها ایرانی آشکارا حکومت دینی را رد کردهاند و خواهان زندگی بدون اجبار مذهبی هستند.
با این حال، دولتهای غربی همچنان تحریمهایی را اعمال میکنند که مردم ایران را بیش از حکومت آن آسیب میزند؛ اشتباهی مشابه آنچه در دهه ۱۹۹۰ درباره روسیه رخ داد.
نادیده گرفتن تفاوت میان «رژیم» و «ملت ایران» سیاستی کوتهنگرانه است. اگر غرب راهبرد خود را اصلاح نکند، ممکن است بار دیگر متحدی طبیعی را از دست بدهد؛ همانگونه که مردم روسیه از شریک بالقوه به رقیبی سرسخت تبدیل شدند.
فرصتها در سیاست خارجی همیشگی نیستند. اروپا باید پیش از آنکه دیر شود، همسویی طبیعی میان ارزشهای خود و خواستههای جامعه ایران را تشخیص دهد.

