برخی سلبریتی‌ها گلوله نخورده مردند

چگونه جامعه‌ی ایران نمایندگی نمادین را از سلبریتی‌ها پس گرفت

یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ برابر با ۰۸ فوریه ۲۰۲۶


مهدی بهرامی – آنچه امروز در نسبت میان جامعه‌ی ایران و سلبریتی‌ها رخ می‌دهد، نه یک واکنش احساسی مقطعی است و نه محصول رادیکالیسم زودگذر شبکه‌های اجتماعی. ما با یک دگرگونی ساختاری در منطق نمایندگی روبه‌رو هستیم؛ دگرگونی‌ای که می‌توان آن را نوعی مرگ نمادین نامید. مرگی که نه با حذف فیزیکی، نه با زندان و نه با ممنوع‌الکاری رخ داده، بلکه با سلب کارکرد اجتماعی اتفاق افتاده است. سلبریتی‌ها هنوز حضور دارند، سخن می‌گویند و دیده می‌شوند، اما دیگر نمایندگی نمی‌کنند. آن‌ها گلوله نخورده مرده‌اند.

در نظریه‌های جامعه‌شناسی سیاسی، نمایندگی صرفاً به معنای نمایندگی حقوقی یا نهادی نیست. پی‌یر بوردیو از نمایندگی نمادین سخن می‌گوید؛ وضعیتی که در آن یک فرد یا گروه، به‌واسطه‌ی سرمایه‌ی نمادین، قادر می‌شود به‌جای دیگران سخن بگوید، بی‌آنکه الزاماً از سوی آنان انتخاب شده باشد. سلبریتی‌ها دقیقاً در این جایگاه قرار داشتند: واسطه‌هایی میان جامعه و قدرت، یا دقیق‌تر، میان جامعه و تصویرِ مجازِ جامعه. آن‌ها نه لزوماً سخنگوی واقعی مردم بودند و نه الزاماً ابزار مستقیم قدرت؛ بلکه حامل روایتی بودند که وانمود می‌کرد خواسته‌های جامعه را بازنمایی می‌کند.

این سازوکار، در سال‌های گذشته، از طریق نظام مجوزدهی به‌شکلی نرم مدیریت می‌شد. دولت با اعطای مجوز، بدون آنکه الزاماً یک ستاره را «بزرگ» کند، می‌توانست او را به جامعه بفروشد؛ گیشه را تنظیم کند، چهره‌ها را برجسته یا حاشیه‌نشین کند و مسیرهای صعود و سقوط را کنترل‌پذیر نگه دارد. در این میان، استعدادهای فراوانی نیز وجود داشتند که نه با حذف آشکار، بلکه با همین سازوکار نرم مجوز و دسترسی، به‌تدریج کنار زده شدند. اما این الگو به‌مرور تغییر کرد. حاکمیت، به‌جای مدیریت غیرمستقیم، به سمت جداسازی مستقیم اقتصاد سلبریتی‌ها از جامعه حرکت کرد؛ گویی به این جمع‌بندی رسید که وابستگی سلبریتی به مخاطب، او را غیرقابل‌کنترل می‌کند. نتیجه، انتقال منبع معیشت از جامعه به نهاد قدرت بود. از همین منظر است که حتی مسابقات فوتبال به‌عنوان مردمی‌ترین میدان بازنمایی جمعی در ورزشگاه‌های خالی برگزار می‌شود و یا بزرگترین و نمادی‌ترین ورزشگاه کشور به بهانه تعمیرات متروکه می‌گردد: حذف تماشاگر نه یک تصمیم امنیتی مقطعی، بلکه بخشی از پروژه قطع پیوند نمادین میان ستاره و جامعه است.

همزمان، واضح شد که مسئله صرفاً موضع‌گیری‌ها و سخن‌ها نیست. هرچند سلبریتی‌ها در بزنگاه‌ها مواضعی همسو با جامعه بگیرند یا رفتاری شبیه به مردم داشته باشند، ساختار اقتصادی و نمادین تعیین‌کننده‌ی اصلی وفاداری است: پولشان از کجا تأمین می‌شود، چه کسی جریان اقتصاد آنها را هدایت می‌کند، و چه کسی در لحظه‌ی تاریخی هزینه‌ی مقاومت را می‌پردازد. این حقیقت ساده اما بنیادین، به‌صورت غیرمستقیم توسط جامعه کاملاً درک شده است: در نهایت، بسیاری از چهره‌ها حتی در روزهای بحرانی، به کارفرمای اصلی خود وفادار می‌مانند و نه به آنکه وانمود می‌کنند صدایشان هستند یعنی مردم‌. این واقعیت، ضربه‌ای نهایی به اعتبار نمادین سلبریتی‌ها وارد کرد.

اما این مهندسی، در نهایت، نتیجه‌ای معکوس به بار آورد. جنبش‌های اخیر ایران، به‌ویژه از ۱۴۰۱ به بعد، نشان دادند که جامعه وارد مرحله‌ای شده‌است که دیگر به واسطه نیاز ندارد. تجربه‌ی مستقیم خشونت، سرکوب و مرگ، شکاف میان زیست روزمره‌ی مردم و زبان رسمی را چنان عمیق کرد که هر ترجمه‌ای بی‌اعتبار شد. جامعه، آن‌گونه که چارلز تیلی در تحلیل کنش جمعی توضیح می‌دهد، به سطحی از خودبسندگی رسید که در آن هر واسطه‌ای نه تسهیل‌کننده، بلکه مانع تلقی می‌شود.

در این نقطه، سلبریتی‌ها با بحرانی ساختاری مواجه شدند. آن‌ها برای نظمی ساخته شده بودند که در آن سیاست هنوز قابل تعویق، قابل تلطیف و قابل مدیریت بود؛ اما جامعه وارد وضعیتی شد که در آن تأخیر، به‌مثابه‌ی خیانت و ابهام، به‌مثابه‌ی خروج از میدان فهمیده می‌شود. این همان وضعیت «جدا و جامانده از جامعه » است: نه الزاماً خائن، نه الزاماً همدست، بلکه عقب‌مانده از ریتم و شدت تجربه‌ی جمعی.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، واکنش بسیاری از این چهره‌ها را می‌توان با مفهوم ناهمخوانی شناختی توضیح داد. آن‌ها میان تصویری که از خود به‌عنوان صدای مردم ساخته بودند، واقعیت خشونت عریان، و هزینه‌های واقعی کنش سیاسی گرفتار شدند. نتیجه، نه انتخابی قاطع، بلکه تعلیقی فرساینده بود: سکوت‌های طولانی، موضع‌گیری‌های دیرهنگام و محکومیت‌هایی که از نظر جامعه نه شجاعانه، بلکه حسابگرانه به نظر می‌رسید. اما جنبش‌های اجتماعی، به‌ویژه در شرایط سرکوب، با زبان احتیاط همدل نمی‌شوند؛ آن‌ها زبان تجربه می‌طلبند.

بنابراین، وضعیت شکل‌گرفته، صرفاً اخلاقی یا احساسی نیست؛ ریشه‌ای عمیق در اقتصاد سیاسی فرهنگ و ورزش دارد. هنگامی که دستمزدها، پروژه‌ها و فرصت‌ها هیچ تناسبی با منطق بازار توجه یا استقبال عمومی ندارند، جامعه ناگزیر به این نتیجه می‌رسد که با نوعی پیمانکاری نمادین مواجه است. در این وضعیت، حتی اگر نیت فردی سلبریتی مستقل باشد، جایگاه ساختاری او به‌گونه‌ای بازتعریف می‌شود که گویی سخنگوی نظم مسلط است، نه نماینده‌ی جامعه. همان‌گونه که وبر یادآور می‌شود، در سیاست، جایگاه از نیت مهم‌تر است.

آنچه در نهایت رخ می دهد، نه حمله به افراد، بلکه سلب مشروعیت از یک نقش اجتماعی است. جامعه، آگاهانه یا ناخودآگاه، حق نمایندگی نمادین را پس گرفته است. این همان مرگ نمادین است: حذف بدون سرکوب، طرد بدون زندان، بی‌اثر شدن بدون سانسور. سلبریتی هنوز هست، اما دیگر مرجع نیست؛ حضور دارد، اما قدرت معنابخشی‌اش را از دست داده است. هانا آرنت این وضعیت را «از دست دادن قدرت بدون از دست دادن حضور» می‌نامد.

مسئله دیگر ضدیت با سلبریتی‌ها نیست. مسئله این است که جامعه‌ی ایران به مرحله‌ای از بلوغ سیاسی و روانی رسیده که دیگر حاضر نیست تجربه‌ی زیسته‌ی خود را به هیچ طبقه‌ی نمادینی واگذار کند. جنبش از سلبریتی عبور نکرد چون رادیکال شد؛ عبور کرد چون بالغ شد. و در این عبور، بسیاری از سلبریتی‌ها نه حذف شدند و نه سرکوب، بلکه به‌سادگی کارکرد خود را از دست دادند.

به این معنا، آنها مبارزه نکرده، خطر نکرده و گلوله نخورده مردند.

و این مرگ، دقیق‌ترین نشانه‌ی زنده بودن جامعه است.

 

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۳۳ / معدل امتیاز: ۴٫۲

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=396593