س. روزبه – گاهی یک تصویر کوتاه و یک پرسش ساده، اندیشهای را بیدار میکنند که سالها در گوشهی ذهن ما مانده است.
در کلیپی ساختهشده، شاهزاده رضا پهلوی در سن کنونی روبروی تصویری از کودکی خود با لباس تشریفاتی میایستد. گفتگو خیالی است؛ گویی کودک از مردی که چند دهه از عمرش گذشته میپرسد: «خسته نشدهای؟» تأثیر این صحنه در واقعی بودن گفتگو نیست، در پرسشی است که پیش میکشد: انسان تا چه زمانی میتواند آرمانی ناتمام را با خود حمل کند؟
همزمان، بانویی فرهیخته در پیامی از من پرسید: «درود و سپاس. زیر سایهی کدام آسمان هستید؟» منظورش فقط محل زندگی بود، اما پرسش او در کنار آن تصویر، برایم معنای دیگری پیدا کرد. در پاسخ نوشتم: «زیر آسمان… اما سالیانی زیر آسمان زیبای ولی سیاه ایران زندگی کردهام.»
این سیاهی، رنگ آسمان ایران نیست. آسمان آن سرزمین همچنان بر فراز کوهها، جنگلها، دشتها و شهرهایش زیباست. سیاهی، سایهی ستم، سرکوب و محرومیتی است که بر زندگی مردم افتاده است. ممکن است انسان زیر آسمانی زیبا باشد، اما نتواند آزادانه زندگی کند. از خود پرسیدم: ما واقعا زیر کدام آسمان زندگی میکنیم؟ آسمان خانهی امروز، آسمان زادگاه، یا آسمانی که دل و آرزوهایمان هنوز در پی آن است؟
شاهزاده رضا پهلوی در هفدهسالگی برای آموزش خلبانی از ایران رفت و نزدیک به نیم قرن است که دور از زادگاه خود زندگی میکند. در این سالها فعالیت سیاسیاش دربارهی آیندهی ایران ادامه یافته و طبعا با حمایت، مخالفت و نقد همراه بوده است. اما پرسش من در اینجا داوری دربارهی عملکرد سیاسی او نیست؛ میخواهم بدانم چه چیزی پیوند انسان را با سرزمینی که دههها از آن دور بوده، زنده نگه میدارد و چه نیرویی او و بسیاری از ایرانیان را چنین قدرتمند و فعال نگه داشته است.
شهبانو فرح پهلوی، بزرگترین نمونهی ما نیز که در ایران فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی داشت، از جمله تأسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سالهاست دور از ایران زندگی میکند و امور خیریه، هنری و… همچنان از پیوند خود با آن سخن میگوید. شاهدخت نور پهلوی در آمریکا به دنیا آمده و ایران را از نزدیک ندیده است، اما از تعلق به سرزمین خانوادهاش سخن گفته است و از مردم ایران دفاع میکند، به همراه مادر و خواهرانش. این تجربهها یکسان نیستند؛ یکی با خاطرات زندگی در ایران پیوند دارد و دیگری با کشوری که تنها از روایتها شناخته است.
با این حال، چرا باید نگاه ما به یک خانواده محدود بماند؟ در کشورهای مختلف، جوانانی ایرانیتبار را میبینیم که در همانجا به دنیا آمدهاند، در نظام آموزشی و اجتماعی دیگری پرورش یافتهاند و چهبسا بسیاری از آنها هرگز قدم به ایران نگذاشتهاند، اما با علاقه و گاه با شجاعتی که برای من شگفتآور است، در تجمعها، فعالیتهای مدنی و کوششهای مربوط به آزادی ایران حضور دارند. برای من، شگفتی فقط در حضورشان نیست؛ در این است که برخی در محیطی بزرگ شدهاند که آزادی بیان و اعتراض برایشان بخشی از زندگی روزمره بوده است، اما محرومیت مردمی را که از نزدیک ندیدهاند، مسئلهی خود میدانند. البته انگیزهی همهی آنان را نمیتوان یکسان دانست. وقتی تلاش آنان را میبینم، بار دیگر همان پرسش در ذهنم زنده میشود: چه چیزی انسان را به سرزمینی که حتی ندیده، چنین نزدیک میکند؟
پاسخ را نمیتوان در یک کلمه خلاصه کرد. برای کسی وطن، صدای مادر و کوچهی کودکی است؛ برای دیگری زبان فارسی، شعر، موسیقی و خاطرات خانوادگی. یکی از بیعدالتی آسیب دیده و دیگری از سرنوشت عزیزانی نگران است که در ایران ماندهاند. نسلی نیز ممکن است این پیوند را از قصههای پدر و مادر آغاز کند و بعدها با انتخاب خود به آن معنایی تازه بدهد.
مهدی اخوان ثالث در «چاووشی» میپرسد: «ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟» آسمان مرز سیاسی ندارد، اما زندگی زیر آن یکسان نیست. در جایی میتوان اعتراض کرد و در جایی دیگر اعتراض ممکن است بهایی سنگین داشته باشد. مهاجرت برای برخی راهی بهسوی امنیت و آزادی است؛ برای برخی دیگر مسیری برای تحصیل، کار یا پیوستن به خانواده.
زندگی ایرانیان خارج کشور نیز یکسان نیست. برخی به رفاه و موقعیت اجتماعی رسیدهاند، برخی هنوز درگیر زبان، شغل و هزینهی زندگیاند. کسی در خانهی تازهاش ریشه دوانده و دیگری آرزوی بازگشت دارد. دوست داشتن سرزمین جدید، لزوما به معنای فراموشی زادگاه نیست؛ همانطور که دلبستگی به ایران نیز وظیفهای یکسان بر دوش همه نمیگذارد.
بعضی از ایرانیان ساعتهایی از استراحت و زندگی شخصی خود را صرف نوشتن، ترجمهی خبر، هنر، کمک به آسیبدیدگان یا شرکت در تجمعها میکنند. کسانی هم از سیاست فاصله میگیرند؛ شاید از خستگی، شاید برای حفظ امنیت خانواده و…؟ یا به دلیل اختلاف با جریانهای سیاسی. نمیتوان فعالیت آشکار را تنها معیار وطندوستی دانست یا دربارهی انگیزهی درونی افراد بهآسانی حکم کرد.
پرسش دشوارتر این است: کسی که زیر آسمانی امن زندگی میکند، چگونه میتواند رنج مردمی را احساس کند که در ایران با ترس، فقر یا سرکوب روبرو هستند؟ شنیدن خبر گرسنگی، خود گرسنه ماندن نیست؛ نگرانی برای زندانی، تجربهی زندان نیست. اما آیا برای مخالفت با شکنجه باید شکنجه شده باشیم؟ آیا برای دفاع از حق زندگی آزاد، باید نخست همان حق از ما گرفته شده باشد؟
مولوی میگوید: «همدلی از همزبانی بهترست». همدلی، تجربهی مستقیم دیگری را جایگزین نمیکند؛ ما را به شنیدن و فهمیدن نزدیکتر میکند. انسانها میتوانند از هم دور باشند و حتی در عقاید سیاسی اختلاف داشته باشند، اما دربارهی رنج دیگران بیاعتنا نمانند.
اکنون به آن تصویر و آن پیام بازمیگردم: «خسته نشدهای؟» و «زیر سایهی کدام آسمان هستید؟» شاید پاسخ، تنها نام یک کشور نباشد. شاید ما زیر آسمانی آرام زندگی کنیم، اما بخشی از دل و اندیشهمان زیر همان آسمانی مانده باشد که سالها پیش ترک کردهایم.
برای بسیاری، این دلبستگی فقط خاطره نیست و به کوشش برای دیگران تبدیل میشود. با این همه، آیا کوششهای جداگانه، هرقدر ارزشمند، برای رسیدن به آزادی کافیاند؟ چگونه میتوان این همدلی را، با وجود اختلافنظرها، به همکاری بر سر هدفی مشترک تبدیل کرد؟ این پرسش را در بخش دوم دنبال میکنیم.
ادامه دارد
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

