دلتنگی برای وطنی که هرگز ندیده‌ایم

دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ اکتبر ۲۰۲۶


چرا فرزندان ایرانیان خارج از کشور، برای سرزمینی که در آن متولد نشده‌اند، دلتنگ می‌شوند و برای آزادی آن تلاش می‌کنند؟

س. روزبه – به سخنان احساسی شاهدخت نور پهلوی در مجمع آزادی اسلو، در نروژ، گوش می‌کردم. سخنان او احساس عجیبی در من برانگیخت؛ آنجا که از تجربه‌ی شخصی خود گفت: «من هرگز پا به کشورم نگذاشته‌ام. هرگز در خیابان‌هایش قدم نزده‌ام و خاکش را لمس نکرده‌ام.» این چند جمله‌ی ساده، زنگ پرسشی را در ذهنم به صدا درآورد. به یاد این سخن افتادم: «سخن کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.»

چرا حرف کسی که ایران را ندیده، چنین بر دل می‌نشیند؟ شاهدخت نور پهلوی از زندگی خودش سخن می‌گفت، اما ذهن من به سراغ دختران و پسران بسیاری رفت که در خانواده‌های ایرانی، دور از ایران، متولد شده‌اند. نه در کوچه‌هایش دویده‌اند، نه هوای آن را تنفس کرده‌اند. با این حال، برخی از آنان در سرما و گرما به خیابان‌های شهرهای دیگر می‌روند، از تفریح و وقت جوانی‌شان می‌گذرند و برای آزادی ایران صدا بلند می‌کنند. چرا؟

آیا وطن‌دوستی ارثی است؟ آیا می‌شود دلتنگ جایی بود که هیچ خاطره‌ی شخصی از آن نداریم؟ این پرسش‌ها مرا رها نکرد. با چند نفر گفتگو کردم و پرسیدم چرا ایران را دوست دارند. پاسخ‌هایی که شنیدم به‌ظاهر ساده بود: می‌گفتند با خاطرات پدر و مادر، با آهنگ‌ها و صداهای آشنای خانه بزرگ شده‌اند. برای فهم آن به سراغ پژوهش‌های علمی رفتم.

دلتنگی به ارث رسیده

فرزندان مهاجران، ایران را فقط از کتاب تاریخ نمی‌شناسند. ایران در زبان فارسی، بوی غذا، ترانه‌های خانه، نوروز و یلدا، عکس‌های قدیمی و روایت‌های والدین حضور داشته است. کودکی که در لندن به دنیا آمده، شاید هیچ خاطره‌ای از شیراز یا تهران نداشته باشد، اما سال‌ها با روایت خانه‌ای در آن شهرها زندگی کرده باشد. برای او ایران، پیش از آنکه روی نقشه باشد، صدای عزیزانش است.

طلیعه روحانی در پژوهش «نوستالژی بدون خاطره» درباره‌ی نسل دوم ایرانیان آمریکا توضیح می‌دهد که چگونه خاطرات دست‌دوم خانوادگی و رسانه‌ها می‌توانند پیوندی با سرزمین نادیده ایجاد کنند. ندا مقبوله نیز در مطالعه‌ای درباره‌ی نسل دوم ایرانیان آمریکا از «نوستالژی موروثی» سخن گفته است. اما این وراثت، ژنتیکی نیست. هیچ‌کس با خاطره‌ی کوچه‌ای که ندیده متولد نمی‌شود. روایت‌ها و احساسات در زندگی مشترک منتقل می‌شوند و فرزند آنها را بازمی‌سازد.

ماریان هیرش برای پیوند نسل بعد با تجربه‌های عمیق و گاه آسیب‌زای نسل پیشین اصطلاح «پساحافظه» را به کار می‌برد؛ تجربه‌هایی که نسل تازه از راه روایت، تصویر و رفتار بزرگ‌ترها می‌شناسد. این مفهوم به هر علاقه‌ی فرهنگی تعمیم‌پذیر نیست، اما برای فهم سایه‌ی تبعید در بعضی خانواده‌ها راهگشاست. فرزند ممکن است رنج خروج ناخواسته از وطن را تجربه نکرده باشد، اما سال‌ها با اندوه پدر و مادرش زندگی کرده است.

البته تصویری که از خاطرات خانواده ساخته می‌شود همیشه تمام واقعیت ایران نیست. گاه زیباتر و بی‌دردتر از زندگی روزمره‌ی آنجاست؛ گاه نیز اخبار سرکوب و دشواری‌های امروز، همان تصویر شیرین را می‌شکند. نسل جوان می‌تواند برداشت مستقلی بسازد. تعلق به ایران نیز به معنای بی‌تعلقی به کشور محل تولد نیست. چه‌بسا جوانی هر دو جا را خانه‌ی خود بداند، گاهی در جامعه‌ی محل تولدش «خارجی» شمرده شود و همچنان از خود بپرسد: «من کیستم؟»

وطن، نام آدم‌هایی است که ندیده‌ایم

برای برخی، دلتنگی پیش از هر چیز دلتنگی آدم‌هاست: مادربزرگی که فقط از پشت صفحه‌ی تلفن شناخته‌اند؛ پدربزرگی که پیش از نخستین دیدار از دنیا رفته؛ خویشاوندانی که صدایشان آشناست اما آغوششان نه. مهاجرت می‌تواند خانواده را، با وجود تماس‌های مداوم، جدا نگه دارد. در چنین زندگی‌ای، پرسش «اگر پدر و مادرم ناچار به رفتن نمی‌شدند، چه می‌شد؟» فقط حسرت گذشته نیست؛ حسرت فرصتی است که هرگز پدید نیامد.

از دلتنگی تا انتخاب آزادی

با این همه، دوست داشتن ایران به‌خودی‌خود توضیح نمی‌دهد چرا جوانی برای آزادی آن فعالیت می‌کند. مبارزه‌ی او لزوما برای بازآفرینی گذشته‌ای که ندیده نیست؛ می‌تواند برای تحقق ارزش‌هایی باشد که هر روز در زندگی خود تجربه کرده است: آزادی بیان، برابری و کرامت انسانی. کسی که می‌تواند بی‌ترس اعتراض کند، ممکن است از خود بپرسد چرا هم‌نسلش در ایران برای همان حق باید بهای سنگین بدهد. اینجاست که پیوند خانوادگی می‌تواند به انتخابی آگاهانه و حقوق بشری تبدیل شود.

پژوهشی درباره‌ی فعالیت ایرانیان خارج از کشور در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز نشان داده است که امید، حافظه‌ی جمعی و هویت در کنش سیاسی آنان نقش دارند. البته نه همه‌ی فرزندان مهاجران دلتنگ ایران‌اند، نه همه‌ی دلتنگان فعال سیاسی می‌شوند و نه همه برداشت یکسانی از آینده‌ی کشور دارند. انگیزه‌ی دو نسل نیز لزوما متضاد نیست. برخی از آزادی خود بهره می‌گیرند تا صدای هم‌نسلانشان در ایران باشند.

وطنم آرزوست

اکنون می‌فهمم چرا سخنان شاهدخت نور پهلوی مرا به فکر فرو برد. نسل نخست ممکن است دلتنگ وطنی باشد که در آن زیسته و پشت سر گذاشته است؛ بخشی از نسل بعد، دلتنگ وطنی است که هنوز فرصت زیستنش را نیافته. یکی خاطره‌ای را حفظ می‌کند و دیگری می‌خواهد روزی خاطره‌ی خودش را بسازد.

شاید روزی این دختران و پسران بتوانند بی‌ترس به ایران سفر کنند، کوچه‌هایش را نه از قاب عکس، بلکه با چشم خود ببینند و دست بر خاکی بگذارند که سال‌ها نامش را شنیده‌اند. آن روز، «وطنم آرزوست» شاید دیگر فقط آهی از دوردست نباشد؛ آغاز دیداری باشد که چند نسل انتظارش را کشیده‌اند.

و چه آرزویی انسانی‌تر از اینکه هیچ فرزندی ناچار نباشد وطن پدر و مادرش را تنها در خاطرات آنان جستجو کند؟

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۰ / معدل امتیاز: ۰

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=410990