Page 13 - (کیهان لندن - سال چهل و دوم ـ شماره ۵۵۸ (دوره جديد
P. 13
صفحه 13شماره ۲۰۲4 ــ «از محاكمهات چه خبر؟» صف به كندی حركت میكرد و من هر لحظه برای
17تا پنجشنبه 23آوریل ۲۰۲۶ دستش را كنار گوشاش قرار داد و با استفهام نگاهم كرد. دیدار شوهرم بیتاب تر میشدم .بیش از سه ماه بود كه
تازه متوجه شدم كه به طور محسوسی لاغر شده است .با او را ندیده بودم و حتی یك نامه هم از او دریافت نكرده
به موقعیت خاصمان صحبت بكنم و بخواهم كه نسبت به
بابك توجه بیشتری بكنند. فریاد بلندتری تكرار كردم: بودم.
ــ از «محاكمهات چه خبر؟ بازپرسی كردهاند؟» جلوی دروازه زندان نزاعی درگرفته بود و یكی از پاسدارها
افسردگی یك نوجوان را نمیشد نادیده گرفت .مدیر حرفم را شنید و با فریاد متقابل به من جواب داد: مانع ورود مرد فلك زدهای به داخل زندان می شد .گویا از
امریكایی مدرسه به امریكا بازگشته بود .ناظم ایرانی هم
ــ «هنوز خبری نشده ،تو چه خبری داری؟» بستگان درجه یك زندانی به شمار نمیرفت.
خودش دل پری داشت .میگفت: ــ «همه سالم هستیم .پدر و مادرت به خانه سابق مادرم حالا خورشید به سمت غرب آسمان كوچ كرده بود و
ــ «خانم شیخ ،بابك تنها نیست .امثال او كه پدر یا یكی نسیم نسبتًاً خنكی میوزید .دور و برمان از آشغال پر بود.
دیگر از نزدیكانش را دستگیر كردهاند ،توی مدرسه ما زیاد نقل مكان كردهاند». پسر خردسالی كنج یك دیوار میشاشید .جماعت از انتظار
هستند .همین چند روز قبل یكی از شاگردان كه پدرش ــ «چرا؟» طولانی خسته شده بودند و از پشت فشار میآوردند .پیرزن
اعدام شده بود ،در دستشویی رگ دست خودش را برید.
خوشبختانه به موقع نجاتش دادیم… مشكل ما یكی ــ دو تا بدون اینكه اشارهای به رسوایی صاحبخانه بكنم ،گفتم: سبزهواری جیغ زد:
نیست .از وزارت آموزش و پرورش فشار میآورند كه دخترها ــ به ما نزدیكتر شدهاند .من و بابك هم پیش مادرم زندگی ــ «آهای مسلمانها! یك زن حامله اینجاست .خدا را خوش
را از پسرها جدا بكنیم .مگر آسان است؟ اگر به این نحو
میكنیم». نمی آید كه هل بدهید».
بگذرد ،ناچاریم مدرسه را به كلی تعطیل بكنیم». در این لحظه هیاهو به قدری بالا گرفت كه صدای ما در چراغ سردر زندان را روشن كردند .حتما مادرم و بابك از
فهمیدم كه از حالا باید در فكر مدرسه دیگری برای بابك آن گم شد .شجاع با چشمهای غم زده به من نگاه میكرد كه غیبت طولانی من نگران شده بودند ،هیچ وسیلهای نبود كه
باشم .در بازگشت از مدرسه ،روشنك از امریكا تلفن زد ،از سوت لعنتی پایان وقت شنیده شد .ناگهان همهمه جمعیت
به آه عمیقی تبدیل گشت .پاسدارها ما را به سرعت از سالن با آنها تماس بگیرم.
آن طرف به صدای بلند گریه میكرد .با وحشت پرسیدم: ملاقات خارج كردند .من تا آخرین لحظه از شجاع چشم بالاخره به سر صف رسیدم ،همسر استاندار همدان تازه
ــ «دخترم ،چه اتفاقی افتاده؟» نگرفتم .با خود فكر كردم :نكند كه این اولین و آخرین به داخل راه یافته بود .اندكی بعد ،پاسدار مسلح از جلوی
در كنار رفت تا من هم داخل بشوم .وارد سرسرای سنگفرش
معلوم شد كه یك دانشجوی ایرانی تندرو با ناجوانمردی به ملاقاتمان باشد. و دلگیری شدم .مامور بدعنقی شناسنامهام را گرفت و اسم
او و رامین گفته كه خبر اعدام پدرشان را شنیده است .برای اعلام جرم دادستان زندانیام را در فهرست خود جستجو كرد .سپس مرا به اتاق
روشنك سوگند خوردم كه این خبر صحت ندارد و فقط ناشی در اوایل خرداد ماه دادستانی انقلاب علیه «شجاع الدین بغلی فرستاد تا مورد بازرسی بدنی قرار بگیرم .دو زن چادری
از غرض ورزی میباشد .روشنك قانع نمیشد و اصرار داشت شیخ الاسلامزاده فرزند سید حسین وزیر سابق بهداری و سراپایم را با بینزاكتی بررسی كردند .از آن جا مرا به حیاط
بهزیستی» اعلام جرم داد و از مردم تقاضا كرد كه در صورت باز وسیعی هدایت كردند تا با مینیبوس به قسمت داخلی
كه به اتفاق رامین به ایران برگردد .میگفت: داشتن شكایت با آن سازمان تماس بگیرند. زندان بروم .من و نوزده نفر دیگر سوار مینیبوس شدیم و
ــ «حتی اگر پدرم را نكشند ،باز در این شرایط ادامه من با عجله به سراغ پدر شوهرم رفتم تا با او كه سالها از باریكه راه مشّ ّجری گذشتیم و به محوطهای رسیدیم كه با
تحصیل ما بیمعنی است .ما باید الان در كنار شما باشیم».
سعی كردم كه اوضاع خطرناك ایران را برای او شرح بدهم سیم خاردار محصور شده بود.
تا منصرف بشود .رامین هم پس از مدتها روی خط آمد. راننده مینی بوس خودش را به نگهبان آنجا معرفی كرد و
اجازه عبور گرفت .باز هم راندیم و بالاخره مقابل ساختمان
به او گفتم: كهنه چند طبقهای كه پنجرههای باریك و نزدیك به سقف
داشت ،متوقف شدیم .پشت سرمان یك آب نمای كوچك برای
گرفتن وضو دیده م یشد .من همراه بقیه پیاده شدم و در
انتظار مرحله بعدی ماندم .پس از چند دقیقه بیست نفر از
داخل ساختمان خارج شدند و سوار مینی بوس شدند .به اشاره
یك پاسدار ،گروه بیست نفری ما به درون ساختمان راه یافت.
وارد سالن غریبی شدیم كه با دو سری میله قطور آهنی به سه
بخش مجزا تقسیم شده بود .بیست نفر زندانی در قسمت
فوقانی سالن قرار داشتند و صورتهایشان به سمت ما بود .در
قسمت میانی بیست پاسدار مسلح كشیك میدادند.
دیدار نوروز با علیاحضرت شهبانو فرح نخستین دیدار
گروه بیست نفری ما در قسمت پایین ،پشت سر پاسدارها
ــ «اگر به ایران برگردید .معلوم نیست كه هرگز اجازه دفتر وكالت داشت ،مشورت بكنم .آقا جان كه دچار كسالت قرار گرفت .من به سختی توانستم كه مقابل شجاع جایی
خروج به شما بدهند .هردویتان بیشتراز هجده سال دارید و شده بود ،بانومیدی با من روبرو شد و در مقابل پرسشهایم برای خودم دست و پا بكنم .اما چه سود! دوسری میله قطور
و یك پاسدار تنومند میان ما حایل بود .بالاخره موفق به
ممنوع الخروج هستید ».با ناراحتی پرسید: به این جمله اكتفا كرد: دیدن شجاع شدم .ریش انبوهی گذاشته و پیراهن رنگ و رو
ــ «تكلیف پدرم چه میشود؟» ــ «همه این تشریفات بیهوده است .دشمن قهار قبلا رفتهای پوشیده بود .رنگ و رویش هم زرد و دور چشمانش
جواب دادم: كبود به نظر میرسید .آیا هنوز بیمار بود؟ او هم مرا دید
پسرم را محكوم كرده است!» و برایم سری تكان داد .در این لحظه سوت ممتدی شنیده
ــ «نمیدانم ،باید صبر بكنیم تا ببینیم چه پیش میآید». مادر شوهرم با سر و روی آشفته به اتاق آمد و زیر لب شد و جلسه ملاقات رسماآغاز گشت .یك دفعه چهل دهان
از جا در رفت: همزمان برای گفتگو باز شدند و چنان همهمهای در گرفت
زمزمه كرد: كه قابل توصیف نبود .سعی كردم روی پا بایستم تا بتوانم
«شما هر دفعه همین را میگویید .شاید هم خیال میكنید ـ «بوبولوبوچ» چند كلمه با شجاع صحبت بكنم .اما صدایم در هیاهوی
من بچه هستم كه حقیقت را میپوشانید». پدر شوهرم متوجه نگاه استفهام آمیز من شد و توضیح داد:
ــ «این طور نیست ،فقط…» ــ «پیرزن بیچاره به كلی عقلش را از دست داده .دعای اتاق گم شد .تلاش بیشتری كردم و به فریاد متوسل شدم.
معروف «یا باب الجوائج» او به این صورت نامفهوم درآمده!» ــ «شجاع ،چطوری؟ خوبی؟»
رامین با خشم گوشی را به زمین گذاشت .عجز او را خوب یك روز به مدسه ایران زمین رفتم تا با مسئولان آن راجع
درك میكردم. او سر خود را به علامت تصدیق حركت داد.
دوباره فریاد زدم:

