پناهنده‌ی ناسپاس: ما به کسی بدهکار نیستیم

دینا نیری (گاردین) – چند هفته پیش پاسپورت منقضی شده ایرانی‌ام را بین وسایل قدیمی ‌پیدا کردم. قیافه اخم‌آلودِ هشت ساله‌ی من، مبهوت و بداخلاق با روسری خاکستری گره خورده و نگاهی که به جایی فراتر از دوربین خیره شده است.

هرچند من مدت کوتاهی بعد از گرفتن این عکس از ایران با خانواده‌ام ایران را ترک کردم ولی این چهره‌ی کودکی نیست که در انتظار نجات باشد. از روزی که آخرین روسری‌ام را دور انداختم این عکس قدیمی را پنهان کرده بودم و حالا نه روسری، بلکه این صورت نگران توجه مرا جلب کرده. هر قدر تلاش می‌کنم نمی‌توانم ربط این کودک را با نویسنده آمریکایی پریشانِ عکس‌های امروزم پیدا کنم.

سال ۱۹۸۵ وقتی شش سالم بود چند ماهی از از اصفهان به لندن آمدیم. با اینکه این مهاجرت موقتی بود اما خیلی به من فشار آورد. مرا در مدرسه‌ای ثبت نام کردند. در ایران فقط مهد کودک رفته بودم و نه مدرسه، و فقط فارسی بلد بودم.

اول بچه‌ها خوش‌آمد گفتند ، بعد معلم با اسباب‌بازی و نقاشی به من چند کلمه یاد داد. اما چند روز بعد فضا تغییر کرد. سال‌ها بعد فهمیدم که بچه‌ها تا مدت‌ها درباره دختر ایرانی کلاس، چیزی به والدین‌شان نگفته بودند. یک روز چند نفر از پسرهایی که هر روز در حیاط می‌دیدم‌شان، طوری که انگار بی هوا وسط بازی است، محکم به شکم من کوبیدند. آنها در زمین بازی دنبال‌ام می‌کردند و بلندبلند چیزهایی می‌گفتند که هیچ ازشان نمی‌فهمیدم. چند هفته بعد دو نفر از پسرهای بزرگ انگشت مرا لای چارچوب در گذاشتند و طوری در را بستند که بند اول انگشت کوچکم قطع شد. بند اول انگشت‌ام را لای دستمال گذاشتند و مرا به بیمارستان بردند. عمل پیوند با موفقیت انجام شد.

من دیگر به آن مدرسه بازنگشتم. اما بعدا از  پچ‌پچ‌ بزرگترها در کلیسای مادربزرگ‌ام و حتی درگوشی‌های پدر و مادرم شنیدم که همه خدا را شکر می‌کردند. خدا به من رحم کرده بود و نباید من به دل می‌گرفتم. با این کار، من به چشم آمده بودم! حالا مرا می‌دیدند. وانگهی کسی چه می‌دانست پسرها با چه انگیزه‌ای این کار را کرده بودند؟ شاید با این که زبان‌شان را نمی‌دانستم می‌خواستند با من بازی کنند. همین خوب نبود؟

بالاخره ما به ایران برگشتیم. روسری سرم کردند و مرا به مدرسه دخترانه فرستادند.

سه سال بعد، پس از آزادی مادرم که به خاطر مسیحی شدن به زندان افتاده بود، برای همیشه با مادر و برادرم از ایران رفتیم. مذهبی‌ها سه بار از مادرم بازجویی کرده و تهدید می‌کردند که اعدام‌اش می‌کنند. ما تقاضای پناهندگی دادیم و دو سال در کمپ‌های پناهندگان در دبی و رم ماندیم. آن موقع من هشت سال اول زندگی‌ام را در کشاکش جنگ ایران و عراق گذرانده بودم. برای همه دهه‌ی شصتی‌ها که در طول جنگ ایران و عراق بچه بودند ترس درونی شده است؛ به صدای آژیر موشک‌باران، دویدن وحشت‌زده به پناهگاه‌های زیرزمینی و پنجره‌های چسب خورده به خاطر موج انفجار عادت داشتم. برای همین، سال‌های بعد از آن، در کمپ‌های پناهجویان حس می‌کردم چقدر همه چیز آرام و ساکت است. مادرم به من می‌گفت در دعاهایم خدا را شکر کنم.

بالاخره آمریکا ما را پذیرفت و به اوکلاهما رفتیم. آن وقت من ده سالم بود و جنگ خلیج فارس تازه شروع شده بود. وقتی به جنوب آمریکا رسیدیم ناخن انگشت کوچک من درست شده بود، موهایم بلند بود و من (آن طور که مادرم می‌گفت) قشنگ و باهوش و بامزه بودم. اولین چیزی که از همکلاسی‌هایم شنیدم این بود که لهجه‌ام را مسخره کردند و به آن «چینگ -چونگ» می‌گفتند. یادم است که گیج شده بودم، نه از رفتارشان، بلکه از اینکه چرا می‌خواهند این طور توهین کنند؟ انتظار رفتار نژادپرستانه داشتم اما نه اینکه مرا با چینی‌ها اشتباه بگیرند: آیا آنها چیزی درباره دنیای خارج از آمریکا در درس‌هاشان نخوانده بودند؟ اگر می‌خواهید من را مسخره کنید باید درباره «خ » با «ق» بگویید، اینکه همه‌اش صدای «خخخخ» از خودمان در می‌آوریم، یا درباره شترسواری جوک بسازید؛ ولی «چینگ چونگ» درباره من جواب نمی‌دهد ( ببینید من چه خوب نقطه ضعف‌هایم را شناخته بودم).

البته که من این را نگفتم. حتی وقتی شروع کردند به مسخره کردن سنت بستن پای زنان و دختران چینی و یا گربه‌خوری چینی‌ها، باز هم جواب‌شان را ندادم. ماجراهاشان را برای مادرم موقع خوردن چای هل و شیرینی نخودچی- خوراکی معطری که اگر می‌شناختند حتما مسخره‌اش می‌کردند- تعریف می‌کردم و می‌خندیدیم. حالا برایم واضح بود که تنها خارجی که قبلا از من دیده بودند یک بخت برگشته از جنوب شرق آسیا بود که خوب از خجالت‌اش در آمده بودند.

نگران چیزی نبودم. هرچند مسخره‌بازی‌های جدیدشان در راه بود. چند هفته بعد که آنها هم مثل بچه‌های لندنی با والدین‌شان درباره من حرف زدند، اصطلاحات جدید «شترسوار» و «عمامه به سر» را یادگرفتند و تحویل من دادند. همین موقع بود که یک روز معلم با یک نقشه توپوگرافی مچاله آمریکا از راه رسید، با یک تکلیف کسل‌کننده ،که تلاش‌اش بر این بود مرا با آمریکا آشنا کند. هنگامی ‌که سعی کردم برای او توضیح بدهم که من ماه‌ها در کمپ‌های پناهندگان خارج از رم زندگی کرده‌ام و این مطالعات اجتماعی به دردم نمی‌خورد، او چشمهاش را خمار کرد و گفت: « وای عزیزم! باید خد ا را شکر کنید که اینجا هستید!»

«شکر!» باز هم این کلمه پیدا شد. و من متوجه شدم تبدیل به الگویی شده‌ام که در پس این کلمه وجود دارد: قبلا بارها این کلمه را در کودکی شنیده بودم، اما این بار از دهان او، این کلمه همه‌ی بار مثبت‌اش را از دست داد. کلمه‌ی مشکوک و تهدیدآمیزی بود. با ترسی که از آینده به دل داشتم فهمیدم همه‌ی آنها درست می‌گفتند: اگر به اندازه کافی سپاسگزار و شاکر نباشم یا در عمل نشان ندهم چقدر قدردان لطف‌شان هستم، همه‌ی چیزهایی  راکه به دست آورده‌ام ازدست خواهم داد: آزادی غربی، تحصیل در مدارس آزاد، و کتاب‌های سانسور نشده.

بچه‌ها در آزارشان رحمی ‌نداشتند. من تیک گردن گرفتم. رفتارهای عجیب دیگرم شروع شد. وقتی اتفاق بدی می‌افتاد من شروع می‌کردم به تکرار جمله‌ای برای خودم. معتقد بودم این کار برایم شانس می‌آورد و راه چاره را نشانم می‌دهد. بارها و بارها در دلم یا با صدای بلند می‌گفتم:

من خوشبختم! سپاسگزارم! من در کلاس‌ام از همه با هوش‌ترم.
من خوشبختم! سپاسگزارم! من در کلاس‌ام از همه با هوش‌ترم.

آخرش اما حسی که می‌ماند این بود که اوضاع خوب پیش نمی‌رود (این را نمی‌توانستم کتمان کنم). چه حقی داشتم من، یک ایرانی احمق، که فکر کنم بهتر و باهوش‌تر از بقیه هستم؟

به مادرم از من هم بیشتر سخت می‌گذشت. او در ایران پزشک بود. حالا در یک کارخانه داروسازی کار می‌کند، جایی که رییس و همکاران‌اش- که حتی یک چهارم تحصیلات او را هم ندارند- سواد و هوش او را زیر سئوال می‌برند: همین که او لهجه دارد کافی است. اگر او در جواب دادن تعلل کند و یا برای توضیح افکارش دنبال کلمه بگردد دیگر کسی بهش گوش نمی‌کند و برچسب خنگ و کندذهن می‌خورد. با او تندتند حرف می‌زنند و وقتی که او می‌خواهد دوباره آهسته‌تر تکرار کنند، آه می‌کشند و روی‌شان را برمی‌گردانند. اگر کسی فرمول دارو را خراب کند فقط تقصیر اوست.

بالاخره این نفرت کمرنگ شد. بعضی‌ها به این می‌گویند چرخه‌ی طبیعی. ما با جامعه آشنا شدیم. دیگر غریبه‌های موسیاه ترسناک از سرزمین‌های جنگ‌زده نبودیم که با انگشت ما را نشان بدهند. سر کار و مدرسه و کلیسا می‌رفتیم. در کنار هم بزرگ می‌شدیم، همه چیز آرام بود، ما دیگر خارجی نبودیم.

من اما این توصیف را باور نمی‌کنم. آنچه واقعا اتفاق افتاد این بود که ما یاد گرفتیم آنها چه می‌خواهند. قلِق اینکه چه کنیم تا از ما نترسند دست‌مان آمد. این آمریکایی‌ها هیچ وقت فکر نکردند که ما تروریست یا اسلامی افراطی یا جنایتکار باشیم. همه‌شان می‌دانستند که ما مسیحی هستیم و به خاطر شرایط سخت اینجا آمده‌ایم. به عنوان یک جامعه پروتستان آنها ما را پذیرفتند و نجات دادند. اما شرط ناگفته‌ی پذیرش ما، و رازی که با خود به این‌سو و آن‌سو می‌بردیم این بود که: ما باید سپاسگزار و متشکر باشیم. تنفر به خاطر این نبود که ما از جای دیگری آمده‌ایم یا تیره‌پوست هستیم. دلیل‌اش این بود که ما «دیگری» بودیم و خودمان نمی‌دانستیم. به عنوان یک پناهنده ما هویت قبلی‌مان را به آنها بخشیدیم  تا جای‌ خود را در کشور جدید باز کنیم. یا باید این طرف جوی ایستاد یا آن طرف. اینجا فرهنگ سوم ‌وجود ندارد.

برای این که در شهرمان جا بیفتیم و پذیرفته بشویم یک راه حل خوب وجود داشت: واقعیت این بود که آنها به حضور ما در حال حاضر اهمیت می‌دانند اما اصلا نمی‌خواستند هیچ چیز درباره گذشته ما بدانند. مادرم ماه‌ها برای مراسم به کلیسا می‌رفت و در گروه‌های زنان شرکت می‌کرد و حتی به مهمانی‌های شام می‌رفت. یادم هست حس لحظه‌ای را که وقتی حرف‌ها ته می‌کشید از او می‌خواستند داستان فرارمان از ایران را تعریف کند و او شروع می‌کرد. مشکل این بود که آنها می‌خواستند از این داستان مثل یک قصه مذهبی تاثیر بگیرند و نه بیشتر. هیچ وقت کسی از ما نپرسید خانه‌مان در ایران چه شکلی بود، چه درخت‌هایی داشتیم، چه کتاب‌هایی می‌خواندیم، چه موسیقی گوش می‌کردیم، و حالا که آنها را نمی‌شنویم چه حالی داریم. هیچ وقت کسی از ما نپرسید دل‌مان برای بچه‌های فامیل یا پدر بزرگ‌مان تنگ شده یا نه. کسی نپرسید تابستان‌ها چه می‌کردیم و هیچ کس نخواست عکس دریای خزر را ببیند. زن‌ها می‌خواستند بدانند: «راست است که آنجا مردها برخورد وحشیانه‌ای با زن‌هاشان دارند؟» و خوش‌شان نمی‌آمد اگر تعریف می‌کردیم که پدرمان مرد بانمکی است که جیب‌هاش را پر از آلبالو می‌کند یا از پدربزرگ‌مان بگوییم که وقتی قصه اجنّه تعریف می‌کرد دندان مصنوعی‌های‌اش را صدا می‌داد.

اینها قابل قبول نبود، چون چنین خاطراتی این حس را منتقل می‌کرد که ایران هم جای قشنگی است، خوش می‌گذرد، پر از مهر و محبت و هیاهو و شلوغی است؛ مثل اوکلاهمایا مونتانا یا نیویورک.

از آن به بعد ما حس کردیم دیگران انتظار دارند ما پوست بیندازیم، هویت سابق‌مان را– هر تفکر و علاقه‌ای که ما را می‌ساخت- رها کنیم، چرا که آمریکا بهتر بود و ما خیلی خوشبخت بودیم، و باید شکرگزار باشیم که اینجاییم. مادرم همچنان برای مراسم به کلیسا می‌رفت. او با همان حال و هوای ایران اسلامی گردنبند صلیب‌اش را می‌انداخت. کیک‌های آمریکایی می‌پخت و کم کم گلاب در شیرینی‌هاش جای خود را به وانیل داد. من از او پیشتر رفتم: در طول سال‌ها باور عمومی را قبول کردم. لهجه‌ام از بین رفت، سرگرمی‌ها و خاطرات‌ام را فراموش کردم و ترانه‌های کودکی‌ام را از یاد بردم.

سال ۱۹۹۴ وقتی پانزده ساله بودم سیتی‌زن آمریکا شدیم. احساس رهایی و خوشحالی و سپاسگزاری داشتم. ما به جشنی در زمین فوتبال دانشگاه محلی رفتیم. از آن روز خاطرات تلخ و شیرینی دارم. ورزشگاه پر بود از اهالی که برای تشویق آمده بودند. صف‌هایی از زنان و مردان و بچه‌ها دور تا دور به طرف میکروفون می‌رفتند، در آنجا بعد از اعلام نام‌شان سوگند می‌خوردند. من به آدم‌هایی که در صف‌های دیگر بودند خیره شده بودم، نمی‌دانستم این همه لاتین و زردپوست در اوکلاهما است. بله، انگشت‌شماری هم سیاه‌پوست و تعداد کمی یهودی هم بودند. چقدر هندی! این همه سریلانکایی و پاکستانی و چینی و بنگلادشی و ایرانی و افغان تا حالا کجا بودند که من ندیده بودم؟

وسط مراسم یک مرد ۸۰ ساله هندی پشت میکروفن رفت تا خود را معرفی کند و برای وفاداری به ایالات متحده سوگند بخورد. وقتی تمام شد مشت‌هایش را بالا برد و فریاد زد:« بالاخره آمریکایی شدم!» جمعیت با هلهله‌هاشان او را همراهی کردند. همین طور عقب عقب رفت تا از پشت افتاد. بعد با لبخند برگشت تا نشان دهد حال‌اش خوب است و ذوق‌مرگ نشده. بعد راه‌اش را کشید و رفت.

این یک روز خاص برای من بود، اولین روزم به عنوان یک آمریکایی؛ فوق‌العاده بود و هنوز هم هست. آن روز هیچ کس قیافه نگرفت، هیچ کس مدیون و خوار نشد. پیرمرد عشق بزرگ‌اش را نشان داد. مردم ایستاده بودند و هورا کشیدند. یادآوری این خاطره برای من قدری پیچیده است. من زیبایی و سادگی آن روز انکار نمی‌کنم، هرچند می‌دانم آنها که هلهله می‌کردند به خاطر تشویق پیرمرد نبود، بلکه رعشه‌ای که او از خوشحالی و حق‌شناسی گرفته بود و اظهار اینکه آدم جدیدی شده برایشان جالب بود.

سال‌ها گذشت و من مثل یک دختر آمریکایی بزرگ شدم. از خانه نقل مکان کردم، ذهن و بدن‌ام را پرورش دادم و با افراد تحصیل‌کرده و پیشرو معاشرت کردم. همه حس‌های بد از بین رفته بودند. من عاشق دنیای غرب بودم و فکر کردن به خودم بخش مهمی ‌از آن بود. من به راحتی با پاسپورت آمریکایی‌ام سفر می‌رفتم، وقتی مامورین گمرک محل تولدم را چپ چپ نگاه می‌کردند لبخندی تحویل‌شان می‌دادم. دیگر مهم نبود. من دیگر پناهنده نبودم. سال‌ها از آن زمان گذشته است. من تحصیلات عالیه و اعتماد به نفس آشکاری داشتم (البته تاثیر‌ هایلایت کاراملی موهایم هم بود) من بارها و بارها به«خانه» برگشتم و همیشه در فرودگاه با لبخند و تکان مودبانه سر مورد استقبال قرار گرفتم.

همه نویسندگان مهاجر از این لحظه نوشته‌اند: وقتی که در فرودگاه به شما می‌گویند «به خانه خوش آمدید» همه خستگی پرواز طولانی از جسم و روح شما می‌رود. برای من وقتی این کلمات را از زبان مامور فرودگاه می‌شنوم حس اعتماد به نفس‌ام جای خود را به سپاسگزاری و حق‌شناسی می‌دهد. نفس‌زنان می‌گویم : «ممنونم!» ممنون که گفتی خانه‌ی من. ممنون که دوباره مرا راه دادید. ممنون که پاسپورت قبلی‌ام را به من برنمی‌گردانید. در آن لحظه من مثل همان پیرمرد هندی هستم با مشت‌های گره کرده که به هوا می‌پرید.

وقتی سی سالم شد یک جشن شهروندی دیگر داشتم. در این یکی مثل خوابگرد‌ها مبهوت نبودم. من با یک مرد فرانسوی ازدواج کردم. او برای من پرونده‌ای تشکیل داد و بعد از گذراندن آزمون زبان و فرهنگ من یک خانم فرانسوی شدم. آن روزها زیاد مسافرت می‌کردم. تصمیم گرفتم برای گرفتن اثر انگشت (آخرین مرحله کاغذبازی) به یک ایستگاه در نیویورک بروم. افسر پلیس که به کار من رسیدگی می‌کرد پرسید که چرا باید از یک دختر خوب مثل من اثر انگشت بگیرد. من جریان را برایش تعریف کردم. گفت: «نمی‌شد یک مرد آمریکایی پیدا کنی؟»

من که نمی‌دانستم منظورش چیست گفتم: «مردهای آمریکایی از من خوش‌شان نمی‌آید.»

او با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: «مردهای آمریکایی که من می‌شناسم هیچ وقت تلاش نمی‌کنند کسی را به دست بیاورند. همیشه باید نشان بدهی که چقدر از بودن با آنها خوشحال و خوشبختی. این مدلی در مورد هیچ مردی جواب نمی‌دهد!» و آرام آهی کشید.

من با لحن جسورانه جواب دادم: «در مورد بعضی‌ها که جواب داده!»

او خندید و انگشتان مرا به جوهر زد.

جشن شهروندی دوم من در سفارت فرانسه در آمستردام برگزار شد (که قرار بود از آن به بعد همانجا زندگی کنیم). در کنار ما خانواده‌هایی از لبنان، ترکیه، تونس، مراکش، و چند کشور آفریقایی دیگر برگزار شد. تصویر خانواده‌هایی که در حال خواندن سرود ملی فرانسه بودند از آن روز با من است. حس‌ صورت‌‌هاشان موقع آواز، که کلمه به کلمه آن را تمرین کرده بودند مرا تحت تاثیر قرار داد. حتی بچه‌های کوچک هم صاف ایستاده بودند و سرود را از حفظ می‌خواندند. من که در حفظ کردن‌اش مشکل داشتم از روی کاغذ می‌خواندم. آن روز احساس افتخار می‌کردم اما چیز دیگری هم تجربه کردم: یک تحول، چیزی شبیه تولد دوباره. آنها که سرود می‌خواندند راهی به یک زندگی جدید شاد یافته بودند. این لحظه مرا به یاد آن پیرمرد هندی در سال‌های قبل انداخت، با آن مشت‌های گره شده و هلهله‌های شادی.

در تمام این سال‌ها بین نیویورک و اروپا در رفت و آمد بوده‌ام. وقتی در آمستردام زندگی می‌کردم حتی تحصیل‌کرده‌ترین افراد هم از اینکه «خیلی مراکشی و ترک» در محله‌شان زندگی می‌کند شاکی بوده‌اند. گیرت ویلدرز، رییس حزب راست افراطی« آزادی» هشدار داده که به زودی اسم این کشور می‌شود «هلند عربی».

در آمستردام می‌دانستم که پرونده‌ی پناهندگان ایرانی به اندازه ما شانس پذیرفته شدن ندارد. سال ۲۰۱۱ یک نفر از ما خودش را در میدان «دام» در این شهر آتش زد. او برای یک دهه اینجا زندگی کرده بود، همه کاغذبازی‌ها را انجام داده، فرهنگ‌شان را یاد گرفته بود، سرش را پایین انداخته و همیشه کاری را که از او خواسته شده انجام داده بود، و بالاخره به سویی سوق داده شد که خودش را از میان بردارد.

به یاد کامبیز روستایی گرامی، کسی که برای خود و خانواده‌اش در گوشه‌ای از دنیا فقط یک ویزا می‌خواست. دلم می‌خواهد هر کسی را که فکر می‌کند او شایستگی کافی برای این زندگی نداشت به باد کتک بگیرم. شما نمی‌دانید همیشه حق‌شناسی و سپاسگزار بودن یعنی چه. به شما می‌گویم. حتما تا به حال مرد جوانی را که از نا امیدی خودش را آتش بزند یا پیرمرد ضعیفی را که از شادی به هوا بپرد، یا پسربچه‌ای را که تمام سرود ملی را حفظ  کرده باشد، ندیده‌اید. شما نمی‌دانید چه کسانی چقدر عمر صرف کرده‌اند تا به اینجا برسند. گاهی اوقات یک تبعیدی مجبور است همه ارزش‌های‌اش را کنار بگذارد. لطفا دست بردارید از اینکه از دیگران بخواهید تا برای احترام به فرهنگ شما چهره‌ی خود را بر خاک بمالند.

با رشد احساسات ملی‌گرایانه در اروپا و آمریکا، من شاهد تحولاتی در رابطه با پناهجویان بوده‌ام. حتی در صحبت‌های کسانی که گرایش چپ دارند شنیده می‌شوند که مهاجران چگونه آمریکا را به کشوری فوق‌العاده تبدیل کرده‌اند؛ عکس‌هایی را نشان می‌دهند که در آنها پناهندگان خوشحال، تبدیل به شهروندان خوب شده‌اند، همراه با فهرستی از مشارکت‌های آنان در کارهای مختلف، تو گویی این بهای بقای آنها در آن کشور و روی این زمین است. آنها در پست‌های مجازی و یا گفتگوهای خود می‌گویند: «دینا را ببینید. او به عنوان یک پناهنده اینجا زندگی می‌کند و این لیست کارهایی است که انجام داده.» همه اینها برای اثبات آن است که سرمایه‌گذاری در زمینه مهاجرت، به صرفه است.

اما آیا این برای پناهجویان هم خوشایند نیست که طبق استانداردهای غربی پیرو همین سیاست «سپاسگزاری ابدی» باشند؟ آیا آسان‌تر نیست که الگوهایی از آنچه یک پناهجو باید انجام دهد ارائه داد به جای آنکه همان امکاناتی را در اختیار وی گذاشت که معمولا یک شهروند خود آن کشور از‌ آنها برخوردار است؟ آیا یک زندگی متوسط شاد، امتیازی است که برای آنهایی رزرو شده که هرگز مجبور به ترک موطن خود نشده‌اند؟

این ترم من ادبیات آمریکا در یک مدرسه خصوصی بین‌المللی در لندن تدریس می‌کنم. دانشجویان من با خانواده‌هاشان از سراسر دنیا و دارای آگاهی و حس هملی هستند. اما بیشتر آنها از طبقات مرفه و ممتاز هستند. ترم گذشته مجبورشان کردم از ادبیات مهاجرت چیزی بخوانند. داستان‌های بسیاری از مهاجرین و رنگین‌پوست‌ها، درباره فقر، و درباره زندگی حاشیه‌نشین‌ها نوشته شده است. یکی‌شان بعد از خواندن داستانی درباره یک رنگین‌پوست گفت: «من چیزهایی درباره نژاد یاد گرفتم.» چند تن از پدرمادرها  به من توصیه کردند که مهم نیست بچه‌ها از بهاراتی موخرجی و جیمز بالدوین  چیزی بخوانند در حالی که «نویسندگان کلاسیک» مثل ‌هارپر لی وجود دارند (چگونه ممکن است آنها سلیقه ادبی خوبی پیدا کنند وقتی که فقط همه چیز را از منظر یک خانواده خشکه‌مقدس سفید‌پوست می‌بینند؟)

حتی در میان مهربان‌ترین و همدل‌ترین دانشجویان‌ام از سراسر جهان همان نگاه و توقع را می‌یابم: پناهنده باید خوب باشد. اگر در داستان ما پناهنده‌ای خودش را می‌کشد (داستان «پناهنده» از برنارد مالامود) آنها می‌گویند او فرصتی را که به وی اعطا شد از دست داده است. یک نفر دیگر به جای او می‌توانست به آمریکا برود. آنها حق دارند، اما آیا به این معنی است که «پناهنده‌ی مالامود هیچ تراژدی شخصی ندارد؟ آیا حق ندارد بمیرد؟ باید اول طلب‌اش را به کشور میزبان و کل دنیا بپردازد؟

یک عمر تلاش کردم تا ظرفیت و استعدادهایم را به کار بگیرم و نشان بدهم که از فرصت‌های خود درغرب استفاده کرده‌ام، با این وجود نمی‌توانم با این طرز فکر کنار بیایم که تبعید و پناهندگی را به ارزشمند و بی ارزش تفکیک کنیم. انسان متمدن از کسی که تا پای مرگ رفته رزومه طلب نمی‌کند. مهم نیست که من بعد از اینکه خودم را تمیز کردم و لباس‌های پناهجویی‌ام را دور انداختم چه می‌کنم. دستاوردهایم باید مال خودم باشند. نباید از من درباره موقعی‌اتم سئوال شود، آن هم برای اینکه نشان دهید این شرط‌بندی موفق بوده است. وقتی که من و خانواده‌ام جان‌مان در خطر بود، درهای همه‌ی سفارتخانه‌ها را زدیم: انگلستان، آمریکا، استرالیا، ایتالیا. آمریکا به من پاسخ داد و بعد از این همه سال من هنوز نیاز دارم که افسر فرودگاه به من لبخند بزند و بگوید: « به خانه خوش آمدید».

آنچه آمریکا انجام داد عمل به یکی از تعهدات حقوق بشری بود. این وظیفه‌ی هر کدام از ماست که برای کسی که زندگی‌اش به خطر افتاده در را باز کنیم. این وظیفه شماست که به ما پاسخ دهید حتی اگر داستان‌های شیرینی از موفقیت‌‌های‌مان برایتان نداشته باشیم. حتی اگر گروهی از ایرانیان معمولیِ تلخ و سردرگم باشیم. حتی اگر لازم شود اندکی از تجملات زندگی‌تان کم کنید تا ما در گوشه‌ای بتوانیم به زندگی‌های کوچک و بی ریخت‌مان بپردازیم. حتی اگر به خاطر کمک‌ها و خدمات محلی مجبور شوید مالیات بیشتری بدهید و خیابان‌های شما پر شود از آدم‌های عجیب با بوی زردچوبه و تمر هندی و مغازه‌های موردعلاقه‌تان جای‌اش را به یک قصابی گوشت حلال بدهد. حتی پچ پچ‌های مدرسه‌تان تبدیل به «چینگ- چونگ» شود و صدای «خ» و «ق» بیشتری بشنوید، حتی اگر بفهمید که ما بقیه‌ی روزمان غرق خوشوقتی و سپاسگزاری برای رفع نیازها‌ی‌مان نیستیم .

سال ۲۰۱۵ من دوباره به لندن نقل مکان کردم. همان جایی که با نوک بی حس انگشت کوچک‌ام و حس عجیبی که موقع تایپ کردن حرف a دارم پیوند خورده است. من در بیمارستان لندن مادر شدم. حالا یک دختر کوچک دارم که شکل ایرانی‌هاست. اولین رویداد مهم زندگی‌ او «برکسیت» بود. دومین اتفاق مهم‌اش، پیروزی ترامپ در انتخابات بود. ساعت ۵ صبح وقتی داشتم به او شیر می‌دادم خاطره‌ی انگشت کوچک‌ام دوباره زنده شد. تازه نتایج انتخابات اعلام شده بود. در فیس‌بوک همه مهاجرانی که می‌شناختم دچار تنش جمعی شده بودند. آنها اولین روزهای خود در انگلیس، آمریکا یا هلند را یادآوری می‌کردند و داستان‌های خود را به اشتراک می‌گذاشتند. من پسری را یادم آمد که دست‌ام را لای در گذاشت و آن پسر دیگر که در را بست. آنها حالا بزرگ و بالغ شده‌اند. احتمالا شبیه پدرومادرشان زندگی می‌کنند، همان‌ها که سال ۱۹۸۵ از من متنفر بودند. احتمالا آنها بر این باورند که همه چیز همان طور است. فکر کردم انگلستان ما را نمی‌خواهد. مرا نمی‌خواهد، دخترم را نمی‌خواهد.

این روزها وقتی به خط سفید ناخن انگشت کوچک‌ام نگاه می‌کنم می‌فهمم چرا این قدر حق‌شناس بودن مهم است. دانشجویان‌ام با آن چشم‌های درخشان و انتظارات بالای‌شان، با سختگیری و استانداردهای ایده‌آل‌شان این را برای من روشن کردند که هر فرد می‌بایست تلاش کند بر اساس ایده‌آل‌های آنها جهان را درک کند. آنها دقیقا از درون قلب ناآرام شهروندان میزبان می‌نگریستند.

ما در بحث‌هایمان به فلانری اوکانر رسیدیم به داستان  «آواره». خانم شورتلی از آقای گیزاک مهاجر لهستانی که تازه استخدام شده متنفر است. مرد قابلیت‌اش را در اداره مزرعه نشان داده و به سرعت باعث اخراج شوهر او شده است. یکی از دانشجویان می‌گوید: «نویسنده تصویری از هولوکاست و انبوه اجساد آنجا داده است. حالا اگر یکی از آنجا در برود و بیاید آمریکا تا زندگی دیگری را به هم بزند، این چه ارزشی دارد؟»

من ساکت و مبهوت مانده بودم (که خیلی به ندرت اتفاق می‌افتد) بعد سعی کردم سئوال بعدی را بپرسم که درباره نقل مکان بود. جواب سئوال را برای هفته دیگر آماده می‌کردم : «آیا اگر مثلا آقای گیزاک از خانم شورتلی به خاطر اسکان دادن‌اش تشکر و قدردانی می‌کرد، اوضاع فرق می‌کرد؟»

دور میز کلاس همه سرشان را تکان دادند. «البته که نه! چیزی فرق نمی‌کرد.» یکی از دانشجویان گفت: «خانم شورتلی می‌خواهد از مرد بالاتر باشد، به همین خاطر او را کنترل می‌کند. اگر مرد بخواهد از او بهتر باشد کنترل را سخت‌تر می‌کند. دیگر اهمیتی ندارد که آقای گیزاک سپاسگزار و حق‌شناس هست یا نه.»

پناهنده‌ها باید همیشه پایین‌تر از اتباع اصلی و محتاج آنها باشند: پناهجو باید جایگاه‌اش را بداند. این تنها طریقی است که سپاسگزاری‌اش پذیرفته می‌شود. وقتی او از کنترل خارج می‌شود همه می‌گویند از اول آدم بدجنسی بوده. تمام روز در بهت فرو رفته بودم. آیا این فقط تجربه من است؟ اگر این طور است چرا همه دنبال داستان‌های دلگرم کننده از موفقیت پناهندگان هستند؟ موضوع دقیقا همین است– یکی می‌تواند در این دایره باشد و هیچ منطق درونی وجود ندارد. شما هیچ وقت به اندازه کافی خوب نیستید مگر آنکه فوق‌العاده باشید. شما تنبل هستید، مگر آنکه از شدت کار از پای در بیایید.

من در کلاس‌های زیادی درس داده‌ام و معمولا بچه‌های خاورمیانه‌ای از همه ساکت‌تر بوده‌اند. این قضیه همیشه برایم عجیب بوده چون داستان‌هایی که انتخاب می‌کنم برآمده از دل آنهاست. از آنجا که من یک معلم ایرانی هستم به نسبت دنیای متمدن بیرون، بیشتر با آنها همدل و متحدم، و مشتاق‌ام صداشان را بشنوم. با این حال وقتی درباره بحران پناهندگان صحبت می‌شود، از لحظه ای که من صفحه را روشن می‌کنم سرشان را پایین می‌اندازند و بی خیال به نظر می‌رسند تا وقتی که کلاس تمام شود. سکوت‌شان مرا عصبانی می‌کند. اما درک می‌کنم چرا نمی‌خواهند نظر بدهند. کسی چه می‌داند بیرون از کلاس دنیاشان چگونه می‌گذرد، چگونه می‌شود ازشان انتظار داشت احساسات‌شان را داخل کلاس نشان دهند.

با این حال من می‌خواهم به دختر خودم و بچه‌هایی که برای صندلی که روی آن نشسته‌اند باید عذرخواهی کنند و با کوچک‌ترین اتفاقی، احساس شرم و پشیمانی کند نشان دهم که از آنها انتظار نمی‌رود که فقط یک چهره سپاسگزار و قدرشناس از خود نشان دهند. آنها باید صداشان را بالا ببرند و داستان‌هاشان را تعریف کنند چرا که دنیا بدون آنها جای به دردنخوری خواهد بود– حتی اگر بیشترشان پناهنده باشند. نجات زندگی یک نفر هرگز اتلاف سرمایه نیست و هیچ کس از آنها طلبکار نخواهد بود و هیچ بدهکاری وجود ندارد که باید پرداخت شود. زندگی هنوز در پیش است: داستان‌هایی که باید خلق شوند، روزهای معمولی و یا آشفته و پرشوری که باید از سر بگذرانیم.

*منبع: گاردین
*ترجمه از کیهان لندن

لینک کوتاه شده این نوشته:
http://kayhan.london/fa/?p=71233

31 دیدگاه‌ها

  1. mehi

    Iranian as nazar nejadi Sefid hastand, Iranian as nejad
    ……….indo-europen ya Aryan , ghfghazi = Caucasians

  2. مرد ایرانی

    من ایرانی _ امریکایی هستم که همانند این خانم در سن ۲۰ سالگی درسال ۱۹۸۵ به امریکا مهاجرت کردم ,, دردهای او را حس می کنم و می دانم وقتی از انتظارات مردم می گوید.. از اینکه باید هویت ایرانی خودم را پنهان می کردم و سعی در پذیرش افکار و رفتار میربان می کردم از خود شرمنده بودم.. و حس بدی داشتم.. آنقدر سعی کردم که لهجه خود را امریکایی کنم که توانستم بعد از ۱۵ سال امریکایی ها را برای مدتی طولانی سر کار بگذارم .. ولی در آخر متوجه می شدند .. خلاصه بعد از سال ها از این وضعیت خسته شدم به ایران آمدم من پناهنده نبودم که مچبور باشم هویت خودم را فدای زندگی در امریکا بکنم.. هرچند از زندگی در ایران هم راضی نیستم.. ولی حداقل هویت خودم را دارم.. و مجبور به وانمود کردن نیستم.. همانطور می گوییم و رفتار می کنم که دوست دارم. شاید هم روزی برای آینده بچه خودم به امریکا برگشتم تا او حق انتخاب بهتری در زندگی داشته باشد چون او مجبور به درک و گذران سختی های زندگی من در امریکا نیست. او پاسپورت امریکایی دارد و از روز اول حق شهروندی.. و باید بهترین ها را داشته باشد.. این شاید بهترین هدیه برای رضایت خاطر من باشد.. همه سختی ها را تحمل کردم برای آینده بهتر او…

  3. Shahrokh

    عالی بود در ایران هر کس کودکی نوجوانی و بزرگسالی خوب یاد بدی داره ولی متاسفانه من جز دسته ایی بودم که شرایط حاکم ایران حالمو بد میکرد

  4. امیرحسین دفتری

    من ۴/۵ از عمر پنجاه و اندی سالم را در انگلستان گذرانده ام، هنوز خود را ایرانی می دانم و به همه هم با افتخار ایرانی معرفی می کنم! فرزندانم نیز با آنکه از مادری انگلیسی هستند، ولی نام هایشان ایرانی و به زبان فارسی تسلط کامل دارند و حتی خود را با افتخار ایرانی به همه معرفی می کنند! و تا به امروز چنین چرندیاتی را نه نشنیده و نه خوانده ام! مشکل از خود این خانم است، وگرنه انگلیسی ها با کسی که خواهان آمیزش در جامعه اشان را دارند، مشکلی ندارند!

  5. آدم

    آقای دفتری،ما آدمها بقدر هم نمیبینیم،و بقدر هم حس نمیکنیم،با پذیرش اینکه انگلیسی ها از پذیراترین،مودب ترین و دنیا دیده ترین ملل هستند،باید گفت،نویسنده هم موشکاف و حساس است،و هم خیلی دقیق،تمام درد های او را من تجربه کرده ام۰

  6. تحقیر شده در ایران

    از خصوصیت‌های یک نویسنده خوب این هست که منظم و هدفدار بنویسد. رگه هایی درخشانی در این نوشته هست که نشان میدهد خانوم نیری ذهن هشیار و نگاه تیزبینی دارند. ولی‌ متأسفانه پیام کلی‌ ایشان به خاطر از این شاخه به آن‌ شاخه پریدن‌های بسیار گم میشود. کاش این نوشته کوتاه تر و منظم تر بود. خانوم نیری اشاره کرده اند که جامعه آمریکا از ایشان انتظار دارد که شکر گذار باشند. و سپس این حس را به تجربه‌های ناخوشایند مهاجرت مربوط کرده اند. من فکر می‌کنم اگر ایشان در سنّ‌های بالاتر مهاجرت می‌‌کرد چنین حسّی در ایشان کمتر می‌‌شد. پیام من به ایشان این هست که خوشبختانه یا بدبختانه به اندازه کافی‌ در مملکت پدری (و یا ایضا مادری) خود تحقیر نشده اید. پس حق دارید که چنین حسّی داشت باشید.

  7. مرضیه ابان

    دل نوشته نویسنده را که به نوعی واگویه ای غم انگیز و اما بشدت واقعی بود خوندم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم .احساساتی متفاوت :تلخی تجربیات دختری پنج ساله ،شانزده ساله ،سی ساله و الان زنی میانسال بتندی حس میشد ولی انچه بیشتر از همه منو تحت تاثیر قرار داد ، سرسپردگی بانویی است به هویت اصلی خود! چیزی که بطور طبیعی میبایست پس از گذشته شاید یک دهه پس از خروج ازایران،جایشً را به حسی دیگر میداد. (دختر من هم پنج ساله بود که مهاجرت کردیم و من امروز مقایسه میکنم که ایا سی سال دیگه اونم چنین خواهد گفت یا نه)مخلص کلام :ازش ممنونم که شجاعانه همه انچه رو که حرف دل خیلی از ماهاست روی کاغذ جاری کرد

  8. Noor

    ایشون در ایران زندگی نکرده ببینه ظلم و تحقیر و تبعیض یعنی چی. اگر در ایران هم بود بخاطر مسلمان نبودنش دیگری محسوب میشد. معلومه که باید ممنون باشیم که کشور آبادی به ما اجازه زندگی داد و تمام حقوق شهروندان خودش رو، بدون اینکه براش جنگیده باشیم تقدیممون کرد. نویسنده این مطلب یه آدم طلبکار بیشتر نیست.

  9. Peace

    دقیقا اتفاقى که براى مهاجران افغانستان در ایران افتاده و در حال افتادن است صد مرتبه که چه ،هزاران مرتبه دردناکتر از این است

  10. مهران

    ٣١ ساله که در سوئد زندگى میکنم و با تمام وجود نوشته هاى این خانم نویسنده رو درک میکنم و همه بدبختى هاى او را تجربه کرده ام و هنوز هم ادامه دارد بى هویتى من

  11. سيمين

    هر چقدر هم در کشوری دیگر موفق باشید باز شهر وند دوم حساب می شو یم و این طبیعی است .کاش هیچوقت مجبور به ترک کامل کشور ما ن نمی شدیم ……

  12. کالیفرنیا

    من ۳ سال هست در کالیفرنیا دانشجو هستم و فقط بر مبنای تجربه خودم و برخورد مردم این منطقه به خوانندگان این مطلب میگم که حرفهای این خانوم کاملا چرند هست و خواهش میکنم دروغ های ایشون رو باور نکنید . مردم آمریکا مهربان و کاملا پذیرای مهاجران هستند و خودشون رو مهاجر میدونن .

  13. Ghazarian

    Man arnani hastam, va be armani boudanam eftekhar mikonam , as inke orupa man ra tahvil nemigireh narahat nistam, motshakeram rouzi do se bar az Khoda tashakor mikonam ke oroupa ma ra pazirofteh, va az Iran va aghayed fassed nejatam dadeh, ajdade ma ra be zour ba shekanjeh , shah abbass be iran avord, fekr mikonid ghazarian ghabele ghaboul boud baraye mardome aami, ghaz ghaz…. Begzarim dar har keshvari adamhaye fahmideh zyad vojoud darand , che shadie azimist ke adamhaye tahsilkardeh va roshanfekr taraf ma myan. Va aam azshoun myad. Bebinis azizam hata iraniani ke az ghebale armaniha massihi shodand ma ra mored tahghir gharar midan. Haouz ham behtarin doustanam iraniha hastand, yad gereftam ke hame ra doust dashte basham

  14. زری

    به نظر من که اروپایی ها کاملا حق دارند چنین احساساتی نسبت به پناهنده ها و مهاجران داشته باشند. اونا سال ها تلاش کردن تا به رفاه و فرهنگ امروزی شون رسیدن. چه دلیلی داره مجبور باشن اون رو با یه سری آدم متهجر خاورمیانه ای قسمت کنن؟ ولی داستان آمریکا (کانادا و استرالیا) فرق می کنه چون کشوری هست ساخته شده به دست مهاجران و تشکیل شده از آدم های مختلف از بخش های مختلف جهان و دیگه اینجا نژادپرستی و پیشینه ی مشترک تاریخی معنایی نداره. باید تلاش کنی تا بهترین باشی از هر بک گراند نژادی، قومی و فرهنگی که هستی!
    در ضمن با این روند مهاجرتی که در جهان هست به زودی چیزی از اصالت تمدن های کهن جهان باقی نمی مونه و تاریخ فقط به یک افسانه تبدیل خواهد شد.
    و این که شرایط این خانم فرق داشته چون مسیحی بوده. در نظر بگیرید این همه ایرانی فرصت طلبی رو که از جنگ سوریه سوء استفاده کردن و خودشون رو به اروپا رسوندن. آدم هایی که حتی در ایران امروز شهروندان قابل احترامی نبودن…جای تاسفه!

  15. ناشناس

    من ۲۸ سال است در امریکا به سر می برم . انگلیسی معمولی بلدم ، و لهجه ی ایرانی دارم ،،، هبچگاه هیچکسی به خاطر نژاد و ملیتم سربسرم نگذاشته، همه عاشق لهجه ام شده اند ، به جوک هایم خندیده اند ، دذ مورد ایران پرسیده اند ، خوراک های ایرانی ام را دوست داشته اند و به من و فرهنگم احترام گذاشته اند ، سر کار و در کالج رفتارشان با من بهتر از امریکایی های جد اندر جد بوده ، این خانم نویسنده ، و متمایل به جهت خاصی هستند و داستانشان را مقداری حقیقت و مقداری تخیل و بنا بر مد روز و تمایل روشنفکران نوشته اند ،،، ایشان دوست دارند که افکار مردم را راضی نگه دارند ،،، در ضمن من هم دوست ندا م که در خیبابانی شلوغ ، پر سر و صدا و با بوی انواع ادویه ها و قصابی حلال زندگی کنم ،،، ازادم که هر گونه که دوست دارم فکر و زندگی کنم وگرنه دذ جمهوری اسلامی می ماندم ،،،

  16. ناصر از ایتالیا

    من مدتی بعد از انقلاب در سن ۳۳سالگی با همسر و دو فرزند ۴ و ۵ ساله خود مقیم ایتالیا شدیم و بایستی بگویم که هیچگاه احساس غریبه بودن را نکردهام و شهروند درجه ۲ نیز در این کشو ر محسوب نشده ام و بیشتر احساس ارامش و احترام نسبت به سالهایی که در ایران زندگی میکرده ام بوده ام . بهرحال بنظر بنده این خانم از گروه افراد همواره نا راضی و پر انتظار هستند.

  17. غریبه

    من هم به عنوان یک ایرانی که بیش از دو دهه در تبعید زندگی کرده است، تمامی آنچه که این خانم شرح داده است را تا اعماق استخوان هایم حس کرده ام. تراژدی مطلب این است که خود این غربی ها عامل بدبختی و سیه روزی امروز ملت های خاورمیانه هستند و زمانی هم که به دلیل نتایج اعمال آنها ناگزیر به گریز از کشورمان و آوارگی می شویم، در ممالک خودشان هم به ما رحم نمی کنند و لحظه ای آسایش را تجربه نمی کنیم در حالیکه خودشان عامل بدبختی و آوارگی ما هستند. پنج سال پیش به ندرت یک سوری را در اروپا می دیدیم الان هزاران هزار از آنها آواره ی اروپا شده اند و مردم اروپا هم علناً به آن ها حمله می کنند. چه کسی عامل به راه افتادن جنگ و نابودی سوریه شد؟ چه کسی پول و سلاح به دست مخالفان اسد رساند؟ و …..

  18. مروت

    داستان غم انگیزی بود و احتمالا دردناکترین تجربه مهاجرت .دلیلی ندارد آنرا تعمیم دهیم و احتمالا به نویسنده بتازیم.هر کس دستی بر قلم دارد بهتر است داستانش رادر نشریات معروف منتشر کند که تک صدایی نشود.هر چنداین روزها تراژدی مهاجرت بیشتر خواهان دارد.

  19. من یک ایرانیم آز سرزمین کوروش لواو ومنش او ومردمان زمان او ازگفتار نیک رفتارتیک وپندارنیک پیروی میکردند

    هنوزهم لوحه سازمان ملل نام ایرا ن نقش بسته مدت ۲۰۰ سال عربها درایران حکومت میکردند شما علاوه بر آن به سه دوره آخرحکومت های ایران که فیلمهای آن در ااینترنت موجود است توجه کنید ببینید چه کسانی این بلا را به
    سرایران وایرانی آوردند کارتر ازآمریکا تاچرازانگلیس وتوده ایها ی وابسته به روسیه مجاهدین وبرخی روشنفکر نماهای ی ایرانی ونامردانی مانند فردوس >قرباقی همیشه شاه میکفت اتحادسرخ سیاه حالا هم چه کسانی برایران
    حکومت میکننددزدها ی عرب مانندلاریجانیهاوبعضی فرمندهاسپاه که ازعراق به ایران آمده اندونام خودراتغییر
    داده اند شمامیدانید۶۰۰هزارآخوند درایران هست هرکدام جهار۴ زن عقدی ۴۰ صیقه این هارا ضرب هم کنید
    ببینیدچند نفرمیشودحاصل ضرب رابه اضافه جیره خوران رژیم کنیدببینید سیاهی جمعیت که پای صندوقهای
    رائی وجود دارند البته وسیله ااتوبوس ازاین صف به آن صف جابجا میشوندوباجمعیت هفتادملیونی ایران مقایسه
    نمائید.

  20. بنده خدا

    حقیقتا من این برخوردهای تبعیض آمیز رو از ایرانیهای مقیم آمریکا بیشتر دیدم تا از خود آمریکاییها! اینکه یک سری از هموطنانمون همچنان عقلشون توی چشمشون هست و به کسی که به هر دلیلی اقامت داره یا سیتیزن هست بیشتر احترام میگذارن و برعکس دانشجوی بدبخت رو با رفتارهای توهین آمیزشون له میکنن در حالیکه برعکس آمریکاییها خیلی مواقع حتی حمایت هم میکنن. ممکنه در بعضی موارد مثل موقعیتهای شغلی، مهاجرها و به خصوص ایرانی ها رو به خاطر مشکلات ویزا قبول نکنن ولی در این حد تبعیض نژادی من ندیدم. شاید ٣٠ سال پیش که نویسنده این متن مهاجرت کردن و ایالتی که رفتن و معروف هست به این خصوصیت، را باید در نظر گرفت. به هر حال که یک احساس شخصی وجود داره و اون اینکه فرهنگ و دیدگاه این آدمها با ما بسیار تفاوت داره و شاید پذیرفتن این تفاوت در بدو ورود برای یه کودک ٨ ساله سخت بوده…

  21. پريسا

    نوشته های شما تجربه شخصی شماست
    نمی توان اینها را به عنوان قانون مطلق نگاه کرد
    نوشته شما خیلی پراکنده و بدون تمرکز درباره موضوع و هدف خاصی
    این تجربه های تلخ مربوط به مهاجرت هستند
    شما میتوانستید تجربه های سختری در ایران داشته باشید از نوع مختلف
    زندک پر از تجربه های خوب و بد هست هر جای دنیا که باشید
    چند نمونه از تجربه های من :
    ایران
    پسری که توی تاکسی من رو مورد آزار جنسی قرار داد
    و پسری که کیف پول من رو پیدا کرد و برایم آورد
    مادری که میخواست دستهای مرا برای کمک به قبولی دخترش ببوسد
    و مرد همسایه مستی که به خاطر جای پارک اشتباه به صورت من سیلی زد
    انگلستان
    همسایه های نازنینم که برای تولد اولین فرزندم خانه ما را پر از گل و هدیه کردند
    مادر های مهربان همکلاسیهای فرزندانم که انها را بعد از مدرسه تا خانه ما همراهی میکردند تا من از سر کار بر گردم
    شانس درس خواندن مجدد در سن ٣۵ سالگی و استخدام به عنوان حسابدار در سن ٣٨ سالگی
    فرزندانم که به اکثر مهمانی های دوستانشان دعوت میشوند و در مدرسه بسیار خوشحال هستند
    به عنوان دختر به اندازه پسر ها میخندند و بازی میکنند درس میخوانند و موفق هستند و خود را ضعیف تَر یا قوی تَر نمی دانند
    کار کردن با فردی که ضعف مدیریت داشت و برای پوشاندن آن اشتباهاتش را تقصیر من می انداخت و من مجبور شدم کارم را عوض کنم
    ولی باید بگم که رییس جدیدم بسیار کار پشته و با تجربه هست و در کنار هم تیم خوبی را تشکیل داده ایم
    زندگی هر جای دنیا خوب و بد دارد
    آدم ها همه جا خوب و بد دارند
    این من هستم که دنیای خود را می سازم

  22. M.

    Man alan 5sale k daram to alman zendegi mikonam va vaghti in matno khundam ba tamame band bande vojodam hesesh kardam…albate bastegi be khode maham dare k cheghadr b khodemun Sakht begirim ..bazia hastan b gholi hamishe hamechio sade migiran va in chiza b cheshmeshun nemiad… vali man in sharayeto vaghean ehsas kardam va mikonam.. albate bayad goft k adamai ham bodan k komakam kardan

  23. فاتيما

    من با شوهر و پسر دوساله ام در سال ١٩٧٧ براى ادامه تحصیل به امریکا رفتیم ، برخورد و رفتار امریکائى ها با ما من را بر این داشت که هرگز براى زندگى به ایران بر نگردم ، بقدرى با محبت و پذیراى ما بودند که من فراموش نمیکنم . در امریکا هرگز احساس خارجى بودن نکردیم .
    بعد از انقلاب ایران مجبور به مهاجرت به کانادا شدیم ( به دو دلیل ١ – کا رمان را در ایران از دست داده بودیم
    ٢- فامیل همسرم در کانادا زندگى میکردند و مایل بودند نزدیک انها باشیم )
    کانادا ما را با اغوش باز پذیرفت و من در کانادا هم هرگز احساس غربت نکردم .
    بانوى نویسنده متاسفانه تجربه تلخى داشتند و باید بگویم همانطور که خودشان هم چندین بار گفتند مادر ایشان مسیحى بودند و ایشان اصلاً اشاره اى به مذهب خودشان نکردند ، بنظر من به همین دلیل احساس شکر گزارى در هر وضعى را اجبار یا بى دلیل حس میکردند . تجارب من کاملاً با ایشان متفاوت است ، به نوشتنشان نمیپردازم زیرا فکر میکنم براى بسیارى خوشایند نباشد . گاهى سکوت بهتر است …..

  24. ناشناس

    اصولا خانمها بیشتر و اعلب ایرانی ها فرهنگ احت طلبی و زیاد خواهی خود را با خود به همه جا می برند ، غرب سرزمین کار و‌تلاش است ، مفت خوردن و بر گردن دیگران سوار شدن موجود ندارد

  25. ریوار

    کاش ھمین خانم در ایران بزرگ میشد و بعد می نوشت، ھمیچین چیزی رو می نوشت! تا میشد مقایسە کرد تا آمریکا بھش خوش گذشتە یا ایران!؟
    فقط ھمین یک قلم رو داشتە باش؛
    وقتی تو ایران بھ عنوان یە جنس دستە دوم، نصف یک مرد حساب میشد! وقتی حتی حق انتخاب لباسش ھم با خودش نبود، وقتی نظر پدر و مادر و برادر و از ھمە بدتر مردم محل و از ھمە قدرتمندتر! حکومت جمھوری اسلامی در تعین رنگ و شکل و نوع و جنس و طرح لباسش بسیار تاثیرگذارتر و محترمتر از خودش بود، ….
    اونوقت می تونس درک کنھ احترام بھ کسانی کھ آزادی زندگیش رو ازش نگرفتن و حتی بھترین رو براش فراھم کردن جایی برای ایراد گرفتن خالی نمیگذارە، البتە اگر اندکی حق شناس می بودن!

  26. Gisoo

    نظرات زیادی راجع به این بود که شما توی ایران زندگی نکردید که بدونید تحقیر یعنی چه.. این نظر به شدت عحیب و غریب و احمقانه هست. اصلا جواب این نظر توی خودش هست. بله دوستان عزیز, ایشون اتفاقا چون توی ایران زندگی نمیکنه و تجربه زندگی در ایران رو نداره راجع به اون حرف نمیزنه. اما حق داره راجع به دردهایی که زندگی کرده و تجربه کرده حرف بزنه. من توی کشورهای مختلف اروپا از جمله انگلیس و المان دانشجو بودم و هنوز هم ادامه داره. هیچ وقت اجازه نمیدم هیچ خارجی ای به من منتی داشته باشه. تا کسی بخواد به من چیزی بگه کل تاریخ دخالت امریکایی ها و انگلیسی ها رو به خاطرشون میارم و اینکه اگر چه ایران کشوری مستعمره نبوده اما همیشه دخالت مستقیم غربیها رو داشته. قبل از انقلاب مستقیما, بعد از انقلاب ساپورت عراق در جنگ, تحریمهای غیر انسانی. ایزوله کردن ایران و مردم ایران. نشون دادن ایرانیها و خاورمیانه ای ها به عنوان یه سری ادم وحشی برای منافع سیاسی خودشون. هیچ چیز به اندازه دیدن ایرانیهایی که تلاش میکنند هویتشون رو پنهان کنند ازرده نمیشم. چرا شرمنده اید؟؟؟؟؟ من هیچ وقت از ایرانی بودنم شرمنده نیستم. توی لندن یه پسر ایرانی رو دیدم که خودش رو به همه لبنانی معرفی میکرد. اخه واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟

  27. نادر

    من در ایران زندگی میکنم و مطلب این خانم و دلنوشته اش را با حوصله تمام خواندم.
    طبیعتا تجارب شخصی خود را از مهاجرت و خوبی ها و بدیهای آن نوشته اند .موضوعی که قطعا در خلاصه کلام ایشان میتوان یافت و حقیقت تلخی هم هست این است که هیچوقت یک مهاجر در جایی که بالاجبار برای زندگی اش به آنجا رفته است شهروند درجه یک نخواهد بود مگر این که یک سر وگردن از نظر علمی .تخصصی و توانایی های اجتماعی از شهروندان اصلی آن کشور بالاتر باشد .
    به قول علی دایی وقتی در بایرن مونیخ بازی میکرد در جواب خبر نگاری که پرسید چرا نیمکت نشین شده ای گفت تا وقتی یک آلمانی در پست من هم سطح من بازی میکند اولویت بازی با اوست مگر این که من بهتر از او بازی کنم.
    این را میشود به تمام مشاغل وحرفه ها تعمیم داد .
    من با وجودی که بارها امکان مهاجرت با کار مناسب را در اروپا داشته ام ترجیح دادم در ایران بمانم و کار ایجاد کنم و هموطنی را به کار بگمارم و سختیهای اینجا را هم به دل خریدم ولی ایرانی بودنم را با یک پاسپورت اروپایی یا آمریکایی معاوضه نکردم .چون تحمل تحقیر در بهشت بیگانه را ندارم ( هوطنانم که مجبور به ترک وطن شده اند مرا به خاطر این جمله ببخشند که روی سخنم با آنها نیست)….ایران به آن بدی که هموطن مهاجرم می پندارد نیست …

  28. ناشناس

    دقیقاً تجربه ای مشابه، به واسطه نوع شغلم هر روز بالغ بر ١۵ بار برای افراد جدید باید توضیح بدهم که ایرانی هستم، پناهنده نیستم و مثل خیلی از مردم دیگر دنیا انتخاب کردم که محل سکونتم را انتخاب کنم! و پایان تمام این گفتگوها فقط یک پیغام میماند که ” باید سپاسگزار باشم که در استرالیا زندگی میکنم”!!!!!!!!

  29. رضا

    آینه چون نقش تو بنمود راست، خود شکن آئینه شکستن خطاست ،
    من چندین ملیت دارم ،در سوئد ،فرانسه ،سوئیس ..زندگی کردم به ایرانی بودن خود افتخار میکنم ، بهترین دوستان من خارجی بودند وهستند واز ایرانیها فقط دروغ وکلاشی دیدم

  30. رضا

    از آغاز راه را بد رفتند ، به امید زندگی بهتر برای یک پناهندگی ،مذهب خود را عوض کردند برای نمایش موضوع پناهندگی ارائه داده شده ،خود را به نهادهای مذهبی چسباندند که اکثر پرسنل این نهادها نسبت به دیگر هموطنان خودشان ازتحصیلات وتخصص بسیار پائین برخوردار هستند ،وحتی دربین سیاستمداران و افراد جامعه خودشان نیز زیاد مورد توجه قرار نمیگیرند ، اکثر مراجعه کنندگان به این پرسنل نیزدارای موقعیت اجتماعی مناسب نیستند

  31. داریوش

    من اعتقاد دارم که کسی نمیتواند ملیت خود را تغیر دهد و با گرفتن پاسپورت کشوری خود را بنام ان کشور معرفی نماید . و اشتباه بزرگی که کشورهای اروپایی و امریکا و استرالیا مرتکب شده اند همین صدور پاسپورت به پناهندگان ویا مهاجران میباشد . لازم است یاداوری کنم که من از سال ۱۹۸۸ ساکن دبی هستم و به ارانی بودنم افتخار میکنم ولی متاسفانه نمیدانم ایران کجای این دنیا قرار داره……

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید: