کوروش زمانی ـ در سالهای گذشته، سیاست آمریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران همواره میان فشار و مذاکره در نوسان بوده است. برخی این نوسانات را نشانهی بلاتکلیفی واشنگتن در برخورد با رژیمی میدانند که از یکسو خطرناک، غیرقابل اعتماد و غیرقابل پیشبینی است و از سوی دیگر نیز در قلب منطقهای حساس روی منابع عظیم انرژی خیمه زده است. اما واقعیت این است که آنچه در نگاه نخست، به عنوان نوسان در برخوردهای سیاسی ایالات متحده آمریکا با رژیم ایران دیده میشود، در باطن نقشهی راه از یک طراحی دقیق و گامبهگام است برای سرنگونی تهدیدی استراتژیک با نام «آیتالله». درواقع آمریکا وارد یک بازی بزرگ با رژیم جمهوری اسلامی شده؛ بازیای که ظاهر آن شبیه مذاکره است اما هدف نهایی آن نه توافق، بلکه آمادهسازی افکار عمومی و فضای سیاسی جهان برای توجیه یک اقدام نظامی است. این بازی به شکل دقیق و هماهنگ با اسرائیل پیش میرود و یکی از معماران آن، کسی نیست جز دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا!

مسیر آمریکا و اسرائیل به این دلیل به سمت جنگ با رژیم ایران متمایل شده، زیرا تجربهی برجام نشان داد که توافق با جمهوری اسلامی نه تنها یک راه حل پایدار نیست، بلکه حتی میتواند به پنهانکاری بیشتر رژیم در فعالیتهای هستهای منجر شود. آمریکا در زمان باراک اوباما با حسننیت وارد توافق شد اما عدم شفافیت جمهوری اسلامی، نبود ابزارهای مؤثر راستآزمایی و دروغگویی مستمر مقامات تهران، اعتماد غرب را برای همیشه سلب کرد. از این رو خروج آمریکا از برجام در دوره پیشین ریاست جمهوری ترامپ، هرگز تصمیمی نمادین نبود بلکه واکنشی بود به واقعیتی انکارناپذیر و پیامی داشت برای دنیا با این مضمون: «جمهوری اسلامی نه قابل اعتماد است و نه دست از برنامهی اتمی خود برمیدارد».
امروز، با بازگشت ترامپ به فضای سیاسی آمریکا، این پرسش مطرح است که آیا او به راستی به دنبال توافق با ملاهاست یا اهدافی فراتر را دنبال میکند؟ پاسخ این پرسش هم در رفتار و هم در گفتار ترامپ نهفته است. او بارها اعلام کرده که هدف اصلیاش جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح اتمی است اما این یک جملهی کلیشهایست که حتی دموکراتها نیز تکرارش میکنند. واقعیت این است که ترامپ بیش از هر سیاستمدار دیگری، نسبت به جمهوری اسلامی خشمگین است و کینه به دل دارد؛ نه فقط به دلیل ماهیت ایدئولوژیک و تروریستی رژیم جمهوری اسلامی ایران، بلکه به دلایل کاملاً شخصی و امنیتی.
وقتی دونالد ترامپ با قدرت و خشم نسبت به جمهوری اسلامی سخن میگوید، این خشم صرفاً سیاسی نیست. او رژیمی را در برابر خود میبیند که نهتنها مسبب بیثباتی در خاورمیانه است، بلکه مستقیماً برای حذف فیزیکی او و تیم سابقش تلاش کرده است. چنین دشمنی را نمیتوان با مذاکره مهار کرد. این را ترامپ بهتر از هر کس دیگری میداند.
اطلاعات منتشرشده از نهادهای امنیتی آمریکا نشان میدهند که جمهوری اسلامی پس از حذف فیزیکی قاسم سلیمانی، تلاشهای جدی و چندبارهای را برای ترور دونالد ترامپ و اعضای کلیدی دولت او، از جمله مایک پمپئو و جان بولتون، برنامهریزی کرده بود. این مسئله برای ترامپ نه فقط یک تهدید امنیتی، بلکه توهینی شخصی است. بنابراین، اگر کسی در جهان غرب وجود داشته باشد که سرنگونی جمهوری اسلامی را به عنوان یک مأموریت سرّی دنبال کند، آن فرد کسی نیست جز دونالد ترامپ.
بنابراین، مذاکرات فعلی با ویترین یک توافق خوب که میان آمریکا و رژیم جمهوری اسلامی در جریان است، چیزی جز یک ترفند تاکتیکی برای خرید زمان از سوی آمریکا نیست. آمریکا نیاز دارد تا پیش از آغاز یک عملیات نظامی سنگین، چند مرحلهی باقیمانده از نقشهی راه خود را طی کند: نخست، آمادهسازی نظامی در منطقه؛ دوم، جلب حمایت متحدان اروپایی؛ سوم، ساختن یک پروندهی مشروعیتبخش برای اقدام نظامی و در نهایت، یک حملهی برقآسا، مهلک و ویرانگر با هدف نابودی کامل زیرساختهای اتمی و نظامی رژیم ایران!
اکنون که دونالد ترامپ برای دومین بار به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا انتخاب شده و دو ماه از آغاز رسمی ریاست جمهوریاش گذشته، فرصت مناسبی است برای پیشبرد طرحی که از سالها پیش در ذهن او و تیم امنیتیاش شکل گرفته بود. ترامپ برخلاف دولت بایدن که به دیپلماسی و توافق جهانی تکیه داشت، اعتقادی به نتیجهبخش بودن گفتگو با رژیمهایی مثل جمهوری اسلامی ندارد. او بارها در دوران کمپین انتخاباتیاش اعلام کرده بود که اگر به قدرت بازگردد، راه مذاکره را باز میگذارد اما تنها برای اثبات ناتوانی رژیم ایران در پذیرش شروط آمریکا. درواقع، ترامپ مذاکرات را آغاز کرده تا به نوعی مسیر جنگ را مشروع جلوه دهد.
این تاکتیک قدیمی اما بسیار مؤثر است: آمریکا، با ورود رسمی به مذاکرات، در افکار عمومی داخلی و بینالمللی خود را در موضع تفاهم و مسالمتجویی قرار میدهد. اینکه چند دور مذاکره برگزار شود، حتی برخی پیشرفتها اعلام شوند، همگی بخشی از سناریویی است که در پایان آن، طرف ایرانی متهم به کارشکنی و خروج از مذاکرات خواهد شد. همانطور که در دورهی نخست ریاست جمهوری ترامپ نیز بارها اعلام شد که «ما به ایرانیها اعتماد نداریم»، اکنون هم به دنبال تکرار همین روند هستند با این تفاوت که اینبار، پایانبندی ماجرا بسیار متفاوت خواهد بود.
نکتهی کلیدی اینجاست که هدف این سناریو صرفاً جلوگیری از دستیابی رژیم به بمب اتم نیست. اگر هدف تنها خلع سلاح هستهای بود، توافقی مشابه برجام، با اصلاحات و ابزارهای نظارتی قویتر، میتوانست پاسخگو باشد. اما ترامپ و تیماش به خوبی میدانند که مشکل، بسیار ریشهدارتر از تاسیسات اتمی است. رژیم جمهوری اسلامی امروز تنها یک تهدید هستهای نیست چرا که یک شبکهی عظیم تروریستی در منطقه و جهان ایجاد کرده است. حزبالله در لبنان، حشدالشعبی در عراق، انصارالله در یمن، فاطمیون در سوریه و شبکههای پنهان در آفریقا و آمریکای لاتین، همگی بازوهای نظامی و اطلاعاتی رژیمی هستند که از تهران تغذیه میشوند.
سؤال کلیدی اینجاست که آیا یک جمهوری اسلامی فاقد سلاح هستهای، به معنای یک خاورمیانهی امن است؟ قطعاً پاسخ منفیست. رژیمی که از طریق قاچاق سلاح- تأمین مالی و تسلیحاتی گروههای تروریستی- آموزش شبهنظامیان- برنامهریزی عملیات ترور و تهدید شبکهی انتقال نفت، منطقه را به آتش کشیده؛ تهدیدی به مراتب فراتر از آن چیزی است که با جلوگیری از اتمی شدن خنثی شود. به همین دلیل است که گزینهی توافق هستهای نه تنها بیاثر بلکه خطرناکتر از قبل جلوه میکند، زیرا باعث بقا و مشروعیت بخشیدن به بزرگترین حامی تروریسم در جهان خواهد شد.
با مروری سطحی بر اخبار در دو ماه گذشته، از زمان آغاز دومین دورهی ریاستجمهوری دونالد ترامپ، درمییابیم که تحرکات نظامی ایالات متحده در خاورمیانه افزایش چشمگیری یافته است. ارسال تسلیحات سنگین، استقرار سامانههای دفاع موشکی، حضور ناوهای هواپیمابر در آبهای منطقه، و تقویت پایگاههای نظامی در کشورهای همسایه ایران، همگی نشانههایی از آمادگی نظامی هستند که نمیتوان آنها را به حساب فعالیتهای عادی نظامی منطقهای یا تلاش برای بازدارندگی گذاشت. ارتش آمریکا در حال آمادهسازی شرایطی است که در صورت صدور فرمان حملهی نظامی، در کمترین زمان ممکن، زیرساختهای کلیدی جمهوری اسلامی را هدف قرار دهد.
در هفتههای اخیر، هماهنگیهای بیسابقهای میان پنتاگون و ارتش اسرائیل برقرار شده است. اینگونه به نظر میرسد که نقشهی حمله به تأسیسات هستهای و نظامی رژیم ایران نهتنها نهایی شده، بلکه تقسیم وظایف نیز صورت گرفته است. احتمالا نقش اصلی آمریکا در عملیات نظامی پیش رو، هدف گرفتن مواضع نظامی و سامانههای دفاعی رژیم ایران است؛ در حالی که اسرائیل مسئولیت ضربات دقیق به مراکز حساس هستهای مانند نطنز، فردو، و اراک را بر عهده خواهد داشت. از این رو تحرکات نظامی و تبادل نظر بیسابقه میان دو کشور آمریکا و اسرائیل، نشاندهندهی این است که اتفاقی در راه است، یورشی نظامی که نه به عنوان گزینه آخر، بلکه به عنوان یک ضرورت استراتژیک که از سالها قبل در نظر گرفته شده است.
اسرائیل از ابتدا اعلام کرده است که وجود جمهوری اسلامی، حتی بدون بمب اتم، تهدیدی دائمی برای موجودیتاش است. این رژیم، تنها حکومتی در دنیاست که در منشور رسمیاش خواستار نابودی کشوری دیگر (اسرائیل) شده و در عمل نیز از هیچ تلاشی برای تحقق این هدف دریغ نکرده است. حملات موشکی به خاک اسرائیل- پشتیبانی مالی، فنی و لجستیک از حملات موشکی حماس و جهاد اسلامی- تجهیز حزبالله با موشکهای نقطهزن و حمایت از شبهنظامیان در کرانهی باختری و سوریه، تنها بخشی از اقدامات تهران علیه اسرائیل است.
از سوی دیگر، آمریکا نیز به این نتیجه رسیده که ادامهی وضعیت موجود نه تنها به ثبات خاورمیانه کمکی نمیکند، بلکه تهدیدی برای متحدان واشنگتن در منطقه محسوب میشود. کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس، از عربستان گرفته تا امارات و بحرین، همگی در خفا از برخورد نظامی با ایران حمایت میکنند، چرا که به خوبی میدانند جمهوری اسلامی در صورت دستیابی به سلاح هستهای، کل معادلات قدرت در منطقه را بهم خواهد زد.
بنابراین، آنچه امروز به ظاهر «مذاکره» نامیده میشود، تنها پوششی است برای پیشبرد یک عملیات بزرگ و همهجانبه بر ضد بزرگترین حامی و تامینکننده تروریسم در جهان است. از این رو، واشینگتن میخواهد ابتدا مشروعیت اخلاقی و سیاسی اقدام خود را تثبیت کند طوری که وقتی حمله آغاز شد، جامعهی جهانی نتواند بگوید که آمریکا با یک کشور اهل گفتگو جنگیده، بلکه بپذیرد که جمهوری اسلامی، پس از چند دور مذاکره، نشان داده که اهل توافق نیست و چارهای جز اقدام نظامی باقی نمانده است.
تردیدی نیست که در میدان بازیهای سیاسی، آمریکا استاد بازیسازی است. یکی از مؤلفههای اصلی عملیاتهای بینالمللی واشنگتن، «مدیریت افکار عمومی» در داخل و خارج کشور است. حمله به افغانستان و عراق، نمونههایی هستند که در آنها ابتدا با القای تهدید امنیتی، جامعه آمریکا و متحدانش را برای ورود به یک جنگ آماده کردند. در هر دو مورد، ابتدا گفتگو و تلاش برای صلح مطرح شد، سپس ناتوانی طرف مقابل در همکاری، بهانهای شد برای حمله. دقیقاً همین الگو امروز در قبال ایران در حال تکرار است.
ترامپ به خوبی میداند که برای اجرای یک حمله موفق به جمهوری اسلامی، نیاز به توافق جهانی ندارد، اما به یک «روایت قانعکننده» نیاز دارد؛ روایتی که در آن ایالات متحده تمام راههای صلحطلبانه را امتحان کرده و رژیم ایران، آخرین فرصتها را نابود کرده و از دست داده است. از همین روست که دور نخست مذاکرات، با اخبار مثبت همراه بود؛ اعلام پیشرفتهای جزئی، تبادل پیامهای دیپلماتیک، حتی احتمال آزادسازی برخی داراییهای بلوکهشده، همه و همه در راستای همان سناریوییست که هدفش اثبات تغییر ناپذیربودن رژیم ایران به افکار عمومی جهانی است.
اما مهمترین عنصر این پازل، چیزی نیست جز مردم ایران. از نگاه ترامپ و مشاوراناش، جمهوری اسلامی نهتنها یک تهدید بینالمللی است، بلکه دشمنی برای مردم خودش نیز هست. اعتراضات گستردهی سالهای اخیر، از دی ۱۳۹۶ تا آبان ۱۳۹۸، از خیزش خونین ۱۴۰۱ تا تجمعات پراکنده اما پرقدرت سال ۱۴۰۲، بهوضوح نشان داد که بخش زیادی از مردم ایران، مشروعیت این رژیم را زیر سؤال میبرند.
ترامپ قصد دارد همزمان با حملهی نظامی به زیرساختهای رژیم، با حمایت سیاسی، رسانهای و حتی عملیاتی، موج اعتراضات داخلی را نیز تقویت کند. او باور دارد که مردم ایران، اگر حمایت جهانی را پشت خود ببینند، میتوانند همان ضربهی نهایی را به نظام وارد کنند. این تحلیل از دل برنامههایی بیرون آمده که تیم امنیت ملی ترامپ، از دوران دولت اولش طراحی کرده بود و اکنون با بازگشت به قدرت، فرصت اجرایش را پیدا کرده است.
از سوی دیگر، همانطور که در گفتگوی تلفنی اخیر ترامپ با نتانیاهو اعلام شد، مواضع آمریکا و اسرائیل در قبال جمهوری اسلامی کاملاً همسو هستند. نتانیاهو که پیشتر اعلام کرده بود هدف نهایی باید «نابودی کامل تأسیسات هستهای ایران» باشد، حالا با حمایت بیقید و شرط دولت ترامپ، در موقعیتی بیسابقه قرار گرفته است. اگرچه هنوز رسماً اعلام نشده اما قابل پیشبینیاست که بخشی از عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل بر ضد رژیم ایران، ممکن است در قالب حملات سایبری، بمبارانهای دقیق و ویرانگر و پشتیبانی قیامهای سراسری صورت بگیرد.
تمامی این تحرکات، نشانههاییست از پایان یک مرحلهی طولانی از مماشات. دوران گفتگو و چشمپوشی، جای خود را به برنامهای داده که هدف نهاییاش نه مهار، بلکه براندازی کامل جمهوری اسلامی است. طرحی که شاید برای اولین بار، با هماهنگی کامل قدرتهای بزرگ، دولتهای عرب منطقه، اسرائیل و ملت مردم ایران، قابلیت اجرا دارد.
در واقع آنچه در ظاهر بهعنوان تلاشهای دیپلماتیک دولت ترامپ برای مذاکره با جمهوری اسلامی نمایش داده میشود، در واقع بخشی از یک نقشهی حسابشده برای براندازی رژیمی است که نه فقط برای منطقه بلکه برای نظم جهانی، تهدیدی جدی و رو به گسترش تلقی میشود. هدف دونالد ترامپ و متحدانش نه فقط متوقف کردن برنامهی اتمی جمهوری اسلامی، بلکه پاکسازی کامل زیرساختهای نظامی، اطلاعاتی و تروریستی این رژیم است؛ پروژهای که آغاز آن در قالب یک بازی دیپلماتیک شکل گرفته، اما پایان آن، بیتردید نظامی خواهد بود.
همزمان، اسرائیل نیز به وضوح نشان داده که دیگر صبر نخواهد کرد. حملات هوایی گسترده به پایگاههای سپاه در سوریه و فعالیتهای اطلاعاتی پیچیده در داخل خاک ایران، همه نشانههایی از آماده شدن برای ضربهی نهاییاند. اکنون که دولت ترامپ کاملاً در کنار اسرائیل قرار گرفته و حتی کشورهای عربی نیز چراغ سبز نشان دادهاند، زمان آن رسیده که آخرین مرحلهی این نقشه اجرا شود.
بمباران تأسیسات هستهای، نابودی زرادخانههای موشکی و مراکز فرماندهی سپاه، تنها بخشی از این سناریوست. سناریویی که پایان آن نه تنها ویرانی یک رژیم، بلکه با فروپاشی کامل ساختار سیاسی جمهوری اسلامی همراه خواهد شد. سناریویی که شاید برای اولین بار، از سوی بسیاری از مردم ایران با امید و استقبال همراه خواهد بود.
اینکه تاریخ چگونه به این لحظه نگاه خواهد کرد، بستگی به نتایج آن دارد اما یک چیز مسلم است: دوران مماشات با آخوندها به پایان رسیده است. ترامپ، با همهی تندیها و بیپرواییهایش، اینبار برای پایان دادن به جمهوری اسلامی آمده، نه برای امضای یک توافق نیمبند.
«شاید این همان نقطهی عطفی باشد که ایرانِ فردا را از ایرانِ دیروز جدا خواهد کرد»!

