کوروش زمانی – آنچه امروز در ذهن و زبان بخش بزرگی از جامعه ایران جریان دارد، نه انتظار منفعلانه برای یک منجی خارجی، بلکه جمعبندیِ تلخ و واقعگرایانهای از تجربهی بیش از چهار دهه زیستن زیر حاکمیتی استبدادی و خونخوار است که تمام مسیرهای اصلاح، تغییر و حتی همزیستی حداقلی را مسدود کرده و قتلعام را ابزار پیشبرد اهدافش کرده است. جامعه ایران از جمهوری اسلامی عبور کرده است؛ نه فقط بهلحاظ احساسی یا شعاری، بلکه در سطحی عمیق تا تلاش برای سرنگونی در سطح ملی. این رژیم پیش از آنکه در میدان قدرت فروبپاشد، در ذهن مردم سقوط کرده و دیگر حتی توان اقناع حداقلی افکار عمومی در جامعه -حتی در میان آنهایی که روزی خودی بودند- را نیز ندارد.
حال دیگر مردم ایران ارادهی سرنگونی دارند و این اراده بارها و بارها در خیابان، در اعتراضها و مبارزات به نمایش گذاشته شده است. هزینهها پرداخت شده، جانها از دست رفته، زندانها پر شده و سراب اصلاحپذیری بهطور کامل از میان رفته است. با این حال، واقعیتی انکارناپذیر وجود دارد: توازن قدرت در داخل کشور بهشدت به زیان جامعه است. جمهوری اسلامی نه با منطق حکومت بر شهروندان، بلکه با جنون جنگ با دشمن متخاصم پیش میرود. رژیمی که به سلاحها و تجهیزات جنگی سنگین و ساختارهای سرکوب نظامی مجهز است، مردم بیدفاع را هدف میگیرد، میکشد و قتلعام را ابزار بقا میداند. در چنین شرایطی، انتظار پیروزی صرفاً از طریق تقابل داخلی، بیش از آنکه شجاعانه باشد، سادهانگارانه و نادیده گرفتن واقعیت میدان است.
از این رو میتوان درک کرد که چرا بخش بزرگی از جامعه ایران، برخلاف روایت رسمی رژیم، از حمله نظامی خارجی هراسی ندارد و حتی برای آن ثانیهشماری میکند و حامیاش است. این حمایت کمک نظامی خارجی نه از سر خیانت به وطن یا بیریشگی ملیست و نه ناشی از سادهلوحی سیاسی، بلکه تنها یک دلیل روشن دارد: مردمی که اراده سرنگونی رژیم را دارند اما در برابر ماشین سرکوب ناتواناند، بهدنبال شکستن موازنهای هستند که به زور اسلحه علیه آنها تحمیل شده است. کمک نظامی خارجی، در این نگاه، نه جایگزین اراده ملی، بلکه ابزاری برای خلع سلاح رژیمی است که با ملت خود مانند دشمن متجاوز برخورد میکند.
در این نقطه است که بحث از یک سناریوی نظامی به اقدامی عملی، قاطع و تعیینکننده در میدان تبدیل میشود؛ اقدامی که نه بر مهار جمهوری اسلامی استوار است و نه بر تنبیه و بر بازگرداندن آن به میز مذاکره، بلکه بر این پیشفرض بنا شده که این رژیم به تهدیدی ساختاری و حلنشدنی بدل شده است. در چنین چارچوبی، اقدام نظامی کمتر از دو هفته آینده، نه تدریجی خواهد بود و نه فرسایشی؛ منطق آن بر سرعت، قدرت و ایجاد شوک استوار است. ضربهای که فرصت واکنش و تصمیمگیری یا سازماندهی را از رأس قدرت سلب کند و زنجیره فرماندهی و کنترل را در همان لحظات آغازین از هم بپاشد.
در این رویکرد، هدف و تمرکز ضربه نه بر بدنه جامعه یا زیرساختهای کشور، بلکه بر هستهی سیاسی- نظامی جمهوری اسلامی است؛ در هم کوبیدن و نابودی همزمان مراکز تصمیمگیری، از جمله علی خامنهای، فرماندهان نظامی و حکومتی، فرماندهان و مراکز سرکوب، با این هدف که امکان بازتولید خشونت سازمانیافته از میان برود. فلسفه چنین اقدامی آن است که رژیم بدون رأس، بدون فرماندهی و بدون قوای سرکوب، نه توان جنگ دارد و نه توان کشتار و دقیقاً به همین دلیل، فروپاشی آن بیش از آنکه نظامی باشد، ابتدا سیاسی و روانی و سپس به دست ملت اتفاق خواهد افتاد.
این سناریو اکنون قابل تصور است، زیرا با واقعیت داخلی ایران همزمان شدهاست. یعنی زمانی که جامعه لبریز از خشم، تنفر و حس انتقام است؛ نه خواهان دفاع از حاکمیت است و نه دچار توهم بازگشت به وضع موجود. در چنین شرایطی، ضربه خارجی نقش جایگزین مردم را بازی نمیکند، بلکه آخرین ضربه برای فرو ریختن ساختاری است که از درون تهی شده است. هر چند لازم به یادآوری است که موفقیت یا شکست چنین روندی نه در قدرت نظامی آمریکا و اسرائیل، بلکه در واکنش جامعه ایران در ساعات، روزها و هفتههای پس از آن تعیین خواهد شد.
در این چارچوب اما، باید واقعبین بود. اسرائیل اگر وارد تقابل مستقیم با جمهوری اسلامی شود، هدفش پیش و بیش از هر چیز، حفظ امنیت ملی و تمامیت خود است. ایالات متحده نیر الزاماً از منظر حقوق بشر با کمک به سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی نمیاندیشد؛ منافع اقتصادی، ژئوپلیتیک و سیاسی، بخشی جداییناپذیر از تصمیمسازی در واشنگتن است. اما بیایید واقعبین باشیم. سیاست بینالملل، عرصه نیتهای پاک نیست، عرصه نتایج است. و نتیجهی مجموع این اقدامات، اگر به تضعیف یا فروپاشی جمهوری اسلامی بینجامد، بهطور مستقیم به نفع مردم ایران، منافع ملی آمریکا و غرب و امنیت ملی اسرائیل خواهد بود و امتیازاتی که ممکن است آمریکا به دنبال آنها باشد، در مقایسه با تداوم وضعیت آخرالزمانی موجود برای بخش بزرگی از جامعه قابلقبولتر است. مردمی که هر روز با مرگ تدریجی، فقر سیستماتیک، سرکوب خونین و خطر قتلعام در خیابان مواجهاند، طبیعی است که هزینههای گذار را معقولتر از تداوم وضعیتی بدانند که سالهاست به کابوس روزمرهشان بدل شده است. این یک انتخاب آرمانی نیست؛ انتخابی است میان بد و بدتر، آن هم در شرایطی که بدتر، نیم قرن از زندگیشان را به باد داده است.
هرچند نگرانی درباره آینده ایران، استقلال کشور و منافع ملی، نگرانیای کاملاً مشروع است، اما این نگرانی نه با بقای جمهوری اسلامی، بلکه با پایان آن پاسخ داده میشود. حکومتی که پس از این نظام بر سر کار خواهد آمد، ناگزیر به تکیه بر مشروعیت ملی، حقوق شهروندی، حاکمیت قانون و شایستگی در دفاع از تمامیت ارضی، استقلال کشور و منافع ملی خواهد بود. ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، برخلاف تصویرسازیهای هراسافکنانه، کشوری بیدفاع و بیهویت نخواهد بود؛ بلکه فرصتی تاریخی برای بازسازی دولتی ملی، مسئول و پاسخگو پیش رو خواهد داشت و شاید بزرگترین امتیاز چنین حکومتی، نه در حمایت خارجی، نه در توافقات سیاسی و نه حتی در بازسازی اقتصادی باشد، بلکه در پشتوانهای نهفته است که کمتر حکومتی در جهان از آن برخوردار بوده است: ملتی بزرگ که وطنش را عمیقا دوست دارد، ملیگرایی را نه در شعار بلکه در عمل زیسته و به نمایش گذاشته و برای بازپسگیری کشور و رهبرش «شاهزاده رضا پهلوی» خون داده است. حکومتی که چنین ملتی را پشت سر خود داشته باشد، از همان روز نخست بر سرمایهای تکیه خواهد زد که هیچ ارتشی، هیچ نیروی نیابتی و هیچ باور سیاسی و مذهبی دیگری قادر به تخریبش نخواهد بود؛ سرمایهای که جمهوری اسلامی هرگز نداشت و به همین دلیل ناچار شد اسلحه را جایگزین ملت کند.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




