نگاه روز
الاهه بقراط
«جانِ تن، جان وُ جانِ جان، سخن است!» این عبارت عنوان یکی از مقالاتی است که ۲۸ سال پیش در ارتباط با آه و ناله و ملودرام در زندگی از جمله مهاجران، به ویژه آنان که دستی به قلم و ادبیات دارند نوشته بودم. اگر اشتباه نکنم عبارتی از ابوالفضل بیهقی است.
به هر حال، در آن مطلب آبان ۱۳۷۶ (اکتبر۹۷) نیز حکایتی از گلستان سعدی را به عاریت گرفته بودم تا منظورم را برسانم: «یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف. گفت: پیش از این طایفهای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع. اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان.» ولی چرا ارجاع به سعدی و حکایتهایش؟ و یا چرا میبایست برای یافتن اندیشههای سیاسی و اجتماعی به برخی شاعران کلاسیک ایران، به ویژه او و حافظ و خیام و فردوسی که همگی در دورهی پس از حمله تازیان عرب به ایران زندگی میکردند، مراجعه کرد؟





