بنیامین دیلمی کتولی – در تاریخِ نظامهای توتالیتر، لحظاتی هست که چهرهی جنایت از پسِ پردهی قانون، امنیت و ایدئولوژی بیرون میزند و خود را بیپرده نشان میدهد. در آلمان نازی، این لحظه، «شب شیشههای شکسته» یا «کریستالناخت» بود؛ زمانی که یوزف گوبلز وزیر تبلیغات رایش سوم، ماشین نفرت را از رسانه به خیابان آورد و یهودیان آلمان را قربانی خشمی سازمانیافته کرد.
در جمهوری اسلامی ایران، یکی از آن لحظهها، ۵ امرداد ۱۳۶۷ است؛ روزی که فرمان آغاز اعدامهای گستردهی زندانیان سیاسی صادر شد، جنایتی خاموش، در پشت دیوارهای زندانها، و با سکوت بسیاری از آنان که میتوانستند مانع شوند.
در مرکز این سکوت، نامی ایستاده است که سالها بعد، در روایتهای اصلاحطلبانه، به «میرِ دلها» تبدیل شد: میرحسین موسوی، نخستوزیر وقت در دولتی به ریاست علی خامنهای رهبر کنونی جمهوری اسلامی.
موسوی، مردی که در سالهای پرخون دهه شصت، دومین مقام اجرایی کشور بود و تصمیمهای کلان، از اقتصاد تا امنیت، بدون امضای او به اجرا در نمیآمد.
در نقطهی مقابل، گوبلز ایستاده بود؛ طراح فضای روانی، رسانهای و فرهنگی که در آن، قتل عام «منطقی» به نظر میرسید. گوبلز کسی بود که «کریستالناخت» را مهندسی کرد، با خطابه و نفرت، با دروغهایی که به حقیقت بدل شد.
اما آیا گوبلز و موسوی، با آنکه یکی محرّک مستقیم جنایت بود و دیگری ساکت و همراه، در نوع نقششان در یک نظام توتالیتر، تفاوت بنیادینی دارند؟ یا آنکه ساختار جنایت، هم به عامل نیاز دارد، هم به ساکتِ متعهد؟
از منظر هانا آرنت فیلسوف آلمانی و یهودی، پاسخ روشن است: حتی بیعملی، وقتی در خدمت حفظ یک نظام جنایتمحور باشد، مصداق شرّ است. آرنت در کتاب «ختم بودن شرّ»، از آیشمن میگوید؛ مردی که تنها دستورات را اجرا میکرد و از خود، «فقط یک کارمند» میساخت. اما همین کارمند، نقش حیاتی در ماشین مرگ داشت. آرنت مینویسد: «شرّ، گاه با چهرهای عادی، درون سیستم جاری میشود، بیآنکه فریاد بزند.»
میرحسین موسوی به عنوان نخستوزیر نمیتوانسته از روند اعدامهای ۶۷ بیاطلاع باشد. او در قلب ساختار تصمیمگیری نظام، در کنار دولت و وزارت اطلاعات به ریاست خامنهای، شورای عالی امنیت ملی، و رهبر وقت نظام، خمینی، ایستاده بود. هیچ نامهای از او در اعتراض به این اعدامها در دست نیست، هیچ استعفایی، هیچ سخنی حتی پس از سالها تا همین امروز که درخواست رفراندوم میکند! سکوتِ موسوی، اگرچه در تضاد با تصویر امروزش به عنوان نماد اخلاقی اصلاحطلبی است، اما دقیقاً همان چیزیست که در منطق آرنت، مسئولیت فردی را رقم میزند.
اما آنچه ظاهراً برای «میرِ دلها» و مریدانش همواره مسئولیت فردی قلمداد میشده این بوده که در هنگام فروپاشی جمهوری اسلامی به داد آن برسند تا چرخهی جنایت استوار بماند.
از سوی دیگر، نگاه جیووانی آگامبن فیلسوف معاصر ایتالیایی، لایهی دیگری به این تحلیل میافزاید. آگامبن در مفهوم وضعیت استثنایی، توضیح میدهد که چگونه دولتهای توتالیتر، با تعلیق قانون و استناد به شرایط اضطراری، خود را مجاز به هرگونه خشونتی میدانند. جمهوری اسلامی در امرداد ۶۷، درست در پایان جنگ و پیش از پذیرش قطعنامه، وارد چنین وضعیتی شد. خشونت علنی و سازمانیافته، بیمحاکمه، بیدفاع، و در خلأای از قانون رخ داد. موسوی، اگرچه معمار این وضعیت نبود، اما آن را تثبیت کرد. با سکوت، با بقا در قدرت، و با وفاداری به هرم نظام.
امروز که دوباره جمهوری اسلامی تاکید به بازگشت به دهه شصت و سال ۶۷ دارد، «میرِ دلها» به یکباره ظاهر میشود.
اما آیا این ظهور آخرالزمانی برای امتداد شرّ و شراکت دوباره در خون نیست؟
امثال گوبلز یا میرحسین در تاریخ، بحق چهرهای منفور و جنایتکار تلقی میشوند. اما آنچه توتالیتاریسم را ممکن میکند، فقط مردان خشن و پرخاشگر نیستند؛ بلکه مردانی هستند که اطلاع دارند ولی میمانند، و زبان باز نمیکنند.
شاید وقت آن رسیده باشد که بجای ستایش از موسوی به عنوان «میرِ دلها»، او را در نسبت با روزهای خون و اعدام نیز بازخوانی کنیم.
۵ امرداد ۱۳۶۷، نه فقط روزیست در تقویم، که آیینهایست برای سنجش مسئولیت فردی در دل یک ساختار جنایتکار.
«کریستالناخت» فقط با شکستن شیشهها آغاز نمیشود؛ بلکه گاه، با گشودن لبها و بستن چشمهای تماشاگران بر واقعیتها برای بقای یک ایدئولوژی شکل میگیرد.
میرحسین موسوی میداند که باید برای هیتلر، یک آیشمن یا گوبلز باشد. و این نه انتخابی از سر جبر، بلکه با اختیار و آگاهیست.
*بنیامین دیلم کتولی دانشآموختهی ادبیات و فلسفه و پژوهشگر حوزه علوم انسانی

