مهدی مصلحی – سالها پیش وقتی به بریتانیا آمدم و به صورت کاملاً تصادفی به فعالیتهای سیاسی در این کشور جذب شدم. برخلاف انتظار، معلم کالجم مرا با جریان چپ سوسیالیستی آشنا کرد. سالها با حزب کارگران سوسیالیست (SWP) و سپس شاخهای از چپ حزب کارگر (Militant) آشنایی و همکاری داشتم و در جلسات هفتگی گروه شرکت می کردم. بعدها دریافتم که این گروهها بدلیل اینکه عمدتاً تروتسکیست بودند و بهدلیل تضاد ایدئولوژیک با شوروی، در چارچوب امنیتی بریتانیا بیخطر محسوب میشدند. مخالفتشان با رژیم شاه نیز، از منظر دولت بریتانیا، ابزاری بود برای تخلیه انرژی سیاسی جوانان و نیز اعمال فشار دیپلماتیک بر تهران.
اما آنچه در سالهای پس از انقلاب بیش از هر چیز ذهنم را درگیر کرد، عملکرد جریانات سیاسی ایرانی بود. این جریانها تمام انرژی خود را صرف مبارزه با حکومت کردهاند، بیآنکه برنامهای برای تحول اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی داشته باشند. با مرور مواضع و فعالیتهای گروههایی چون جبهه ملی، حزب توده، مجاهدین خلق و فدائیان، روشن است که نگاه آنان اساساً تقابلی و قدرتمحور بوده، نه جامعهمحور.
در مقابل، تجربه جریانات سیاسی در اروپا بسیار متفاوت است. در این کشورها، مسئولیت اجتماعی بخش جداییناپذیر از کنش سیاسی است. جریانهای سیاسی تلاش میکنند با بدنهی جامعه پیوند برقرار کنند و تغییرات اجتماعی را به صورت تدریجی، پایدار و فراگیر پیش ببرند.
برای مثال، بسیاری از تحولات اجتماعی در بریتانیا حاصل تلاش جریانات مدنی و سیاسی است، نه اقدامات دولتها. نمونه بارز آن، آلن تورینگ است؛ نابغهای که در جنگ جهانی دوم کدهای نازیها را شکست و نقش حیاتی در پیروزی متفقین داشت، اما در سال ۱۹۵۲ بهدلیل همجنسگرایی مجرم شناخته شد و نهایتاً خودکشی کرد. امروز تصویر او بر اسکناس پنجاه پوندی نقش بسته است؛ نمادی از تغییر ارزشهای اجتماعی؛ تغییری که با تلاش پیگیر فعالان اجتماعی و نه دولتها شکل گرفت.
یا در دانمارک، پس از بحران نفتی دهه ۷۰ میلادی، این جریانات روشنفکری بودند که با تدوین استراتژیهای بلندمدت، کشور را به یکی از پیشگامان انرژیهای تجدیدپذیر تبدیل کردند و نه احزاب حاکم.
اما جریانات سیاسی ایرانی، چه پیش از انقلاب و چه پس از آن، و حتی در دوران طولانی اقامت در تبعید، همچنان در مدار بستهی «مبارزه با حکومت» باقی ماندهاند. گویی تنها کارکرد خود را در سرنگونی نظام میبینند و هرگونه فعالیت اجتماعی را انحراف از مسیر اصلی تلقی میکنند.
این انفعال به ویژه در دوران اقامت در اروپا، تأسفبرانگیز است. آنان فرصت بینظیری برای یادگیری از تجربیات سیاسی غرب داشتند، اما بسیاری از آنها نه زبان آموختند، نه با نهادهای مدنی درگیر شدند، و نه حتی به الگوبرداری از ساختارهای سیاسی جوامع آزاد اندیشیدند. نتیجه آنکه همان نگاه ایدئولوژیک، سلسلهمراتبی و قدرتمحور را با خود به نسلهای جدید منتقل کردند.
یکی از بزرگترین ضعفهای این جریانات، نداشتن نقش پیشرو در اعتراضات اجتماعی است. معمولاً پس از وقوع جنبشهای مردمی، به تحلیل و موضعگیری میپردازند، بیآنکه نقشی در سازماندهی و شکلگیری آن داشته باشند. درواقع، همیشه چند گام عقبتر از مردم حرکت میکنند. این فاصله باعث شده جامعه نیز آنها را بخشی از نیروی واقعی تغییر نبیند.
در روزگاری که مردم ایران، حتی در تاکسیها و خیابانها، تحلیلهایی دقیقتر و ملموستر از وضعیت کشور ارائه میکنند، این جریانات هنوز درگیر مفاهیم تاریخمصرفگذشتهای چون «ضد امپریالیسم» و «تقابل بلوکها» هستند بیآنکه پاسخی به نیازهای امروز جامعه ارائه دهند.
این جریانات عملاً به نظارهگران تحولات ایران تبدیل شدهاند. اغلب تنها از طریق رسانهها مطلع میشوند که مردم در اعتراض به گرانی بنزین یا در خونخواهی مهسا (ژینا) امینی به خیابان آمدهاند. آنگاه، با تأخیر، به ارائه تحلیلهایی میپردازند که گاه نهتنها راهگشا نیست، بلکه فاصله آنان با مردم را بیشتر نمایان میسازد. نقش آنان به نشریاتی تبدیل شده که پس از وقوع بحران، نظریهپردازی میکنند، بیآنکه طرحی برای پیوند زدن حرکتهای مردمی یا راهی برای هدایت آنها داشته باشند.
برای من، این وضعیت یادآور کهنهسربازیست که در جنگ جهانی دوم حضور داشته و پس از ۸۰ سال ادعای فرماندهی ارتش امروز را دارد؛ بیارتباط با واقعیات میدان، و بیپشتوانهی عملی.
واقعیت آن است که مردم ایران نیازی به تحلیلهای پیچیده ندارند. آنها بهروشنی میبینند که این جریانات در حل مسائل روزمرهشان حضور ندارند، پس ضرورتی برای همراهی با آنها احساس نمیکنند.
هر جامعهای برای تحول واقعی نیازمند نیروهای فکری و سیاسیای است که مسئولیت اجتماعی را جدی بگیرند؛ نیروهایی که علاوه بر مبارزه با استبداد، در برابر معضلات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی نیز احساس تعهد و ابتکار داشته باشند.
جامعه ایران، از دوران مشروطه تا کنون، از فقدان چنین نیروهایی رنج برده است. جریانات سیاسی کلاسیک یا در دام وابستگیهای حزبی افتادند، یا در سایهی تفکر سنتی دینی ماندند و نتوانستند با مردم سخن بگویند یا نقشی استراتژیک در مسیر تغییر اجتماعی ایفا کنند.
امید آن است که در دل خیزشهای مردمی و تحولات اجتماعی جاری، این جریانهای فرسوده به حاشیه روند، و نسلی نو از نیروهای سیاسی و روشنفکرانه ظهور کند؛ جریاناتی که به قدرت مردم باور دارند، مسئولیت اجتماعی را در کانون فعالیت خود قرار میدهند، و تغییر اجتماعی را پیشنیاز هر تحول سیاسی میدانند.

