س. روزبه – ایران امروز در گرداب بحرانهای بیسابقه گرفتار است: تورم کمرشکن، کمآبی و بیبرقی، فشار مکانیسم ماشه و انزوای جهانی. اما پرسش کلیدی این است: چرا سرنوشت نود میلیون انسان باید به تصمیمهای یک نفر گره بخورد؟ این همان اشتباه تاریخی قانون اساسی ۱۳۵۸ است که اختیار جنگ و صلح را به رهبر سپرد. خطایی که اعتراض بسیاری از سیاستمداران و حقوقدانان وقت را برانگیخت، اما در فضای انقلابی نادیده گرفته شد و امروز ملت ایران هزینهاش را میپردازد.
اصل ۱۱۰ قانون اساسی جمهوری اسلامی اختیار اعلان جنگ و صلح و فرماندهی کل قوا را در دست رهبر گذاشت. بسیاری در همان زمان هشدار دادند که تمرکز چنین قدرتی در یک فرد، به دیکتاتوری میانجامد. اما فضای انقلابی و کاریزمای روحالله خمینی، راه هر نقدی را بست. حال، پس از چهار دهه، این هراس به حقیقت تبدیل شده است.
قبضه کامل قدرت
خامنهای طی سالهای رهبری، تمام نهادهای کلیدی کشور را زیر کنترل مستقیم خود گرفت: شورای نگهبان، صداوسیمای جمهوری اسلامی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش. حلقههای مشورتی «بیت رهبری»، بجای انتقال واقعیتهای جامعه، بولتنها و گزارشهای گزینشی را پیش پای او میگذارند. رهبر سالهاست در میان مردم نیست؛ ارتباط مستقیم با جامعه ندارد و خوراک فکریاش از کانالهای بسته امنیتی و نظامی تأمین میشود. طبیعی است تصمیمهایی که بر چنین دادههای فیلترشده بنا شوند، در عمل جز ویرانی کشور نتیجهای نداشته باشند.
سپاه و قلعه نفوذناپذیر «بیت رهبری»
یگان «سپاه حفاظت ولی امر» و لایههای امنیتی اطراف رهبر، دسترسی به او را به حداقل رساندهاند. این ساز و کار نه تنها امنیت شخصی، بلکه جریان اطلاعات را هم کنترل میکند. در چنین قلعهای، رهبر تنها صدای وفاداران و فرماندهان نظامی را میشنود؛ صدای مردم و کارشناسان مستقل خاموش مانده است.
یک پیرمرد ۸۶ ساله
امروز تصمیمهای سرنوشتساز کشور در دستان مردی ۸۶ ساله است که به اقتضای سن، با بیماریها و کاهش توان ذهنی مواجه است. پزشکی میگوید سرعت پردازش و قدرت قضاوت در این سن طبیعی است که افت کند. اما ایران گرفتار آن است که جنگ و صلح و آینده مردم به احساسات و لجبازی چنین فردی وابسته باشد. نمونه بارز، فاجعه کرونا بود: وقتی خامنهای با بیاعتمادی شخصی به واکسنهای آمریکایی و انگلیسی، واردات آنها را ممنوع کرد و هزاران نفر قربانی شدند.
بیکفایتی در بحران
اکنون ایران با خشکسالی، قطع برق، تورم افسارگسیخته و فشارهای بینالمللی دست به گریبان است. «رهبر» رژیم بجای تصمیمگیری بر پایه دادههای علمی و صدای کارشناسان مستقل، همچنان بر بولتنها و توصیه فرماندهان امنیتی تکیه دارد. این نه تنها نشانه بیکفایتی فردی، بلکه بازتاب خطای ساختاری تمرکز قدرت است.
صدای خاموششده
هرکس در این سالها نامهای محترمانه برای اصلاح امور نوشت یا نقدی دلسوزانه ارائه داد، دستگیر و زندانی شد. در نتیجه حلقه نزدیکان «رهبر» پر از چاپلوسان و فرمانبرداران شد، نه مشاوران آزاداندیش. سکوت تحمیلی بر جامعه، این «رهبر» را بیش از پیش در اتاق پژواک قدرت محصور کرد.
مقایسه تاریخی
تجربه آلمان نازی نشان میدهد وقتی حلقههای قدرت در برابر دیکتاتور سکوت کنند، کشور به نابودی کشیده میشود. تعدادی از فرماندهان آلمانی کوشیدند جلوی هیتلر را بگیرند و جانشان را از دست دادند، اما تاریخ نام آنان را به عنوان کسانی که «تلاش کردند» ثبت کرد. امروز نیز این پرسش مطرح است: چه کسی مسئولیت اخلاقی دارد که نگذارد تصمیمهای فردی «رهبر» این رژیم، ایران را به قهقرا ببرد؟
نتیجهگیری
مسئله سن یا بیماری نیست؛ مسئله ساختاری است که همه چیز را به تصمیم یک نفر وابسته کرده است. این نه جمهوری است و نه اسلامی، بلکه دیکتاتوری مطلقه است. تجربه کرونا نشان داد که وقتی حتی واکسن را به دلیل لجبازی شخصی دریغ میکنند، نمیتوان امیدی به تصمیم درست در بحرانهای بزرگتر داشت.
گذشتگان با سکوت یا بیعملی، ما را به این روز رساندند. اما امروز باید پذیرفت که ادامه این مسیر تنها به پشیمانیهای فردا میانجامد. هنوز میتوان جلوی ضرر را گرفت؛ اما فردا شاید دیر باشد.

