علی سرکوهی – امروزه نظام بینالملل بیش از هر زمان دیگری به همکاری و همگرایی نیازمند است. سازمان ملل متحد که در ابتدا با هدف پاسداری از صلح جهانی، حمایت از حقوق بشر و ایجاد بستری برای حل منازعات میان کشورها تأسیس شد، در دهههای نخستین خود نمادی از امید به نظم بینالمللی عادلانه بود. اما تحولات چند دههی اخیر نشان داده است که این نهاد به تدریج از اهداف اولیه خود فاصله گرفته و بیش از پیش به عرصهای برای رقابت قدرتهای بزرگ و ابزار سیاستهای آنان بدل شده است.
یکی از دلایل اصلی تغییر ماهیت سازمان ملل، ساختار آن بر پایه «نمایندگی دولتها»ست. بسیاری از کشورهای عضو فاقد نظامهای دموکراتیک واقعیاند و بنابراین نمایندگانشان در این سازمان لزوماً بازتابدهنده خواست و اراده مردم نیستند، بلکه بیشتر صدای حاکمان خود را منتقل میکنند. به همین دلیل، سازمان ملل بجای آنکه تریبونی برای «صدای مشترک بشریت» باشد، به محفلی از دولتها با منافع متضاد و رویکردهای قدرتمحور تبدیل شده است. محفلی که در آن همه کشورها از حقوق برابر برخوردار نیستند و در عمل، تصمیمگیریها بیش از هر چیز در گرو اراده کشورهای برخوردار از حق وتو است.
از این رو میتوان گفت که این سازمان نهتنها از مأموریتهای اصلی خود فاصله گرفته، بلکه حتی نام کنونی آن، یعنی «سازمان ملل متحد»، با واقعیت موجود آن سازگار نیست. زیرا در عمل، این نهاد بیش از آنکه نمایانگر اتحاد ملتها باشد، بازتابدهنده اتحاد یا رقابت دولتها، به ویژه قدرتهای مسلط است. در چنین شرایطی شاید مناسبتر باشد که آن را «سازمان بینالمللی دولتها» یا «نهاد دولتمحور بجای ملتمحور» بنامیم.
سازمان کنونی، با ساختاری کهنه و حق وتوی اعضای دائمی شورای امنیت، نه تنها قادر به جلوگیری از جنگها و بحرانها نیست، بلکه در بسیاری از موارد، نحوه عملکرد آن و گاهی سکوت و انفعال آن به تداوم ظلم و ویرانی یاری رسانده است. از فلسطین و اوکراین تا یمن و آفریقا، قربانیان بیشماری شاهد بودهاند که چگونه قطعنامهها در برابر وتو بیاثر میشوند و عدالت در برابر منافع ژئوپلیتیک قربانی میشود.
اما نباید دچار ناامیدی شد. آنچه امروز «مرده» است، ساختار و به تبع آن عملکرد کنونی سازمان ملل است نه آرمانها و اهداف والای آن که حفظ صلح و امنیت جهانی، گسترش همکاریهای بینالمللی، حمایت از حقوق بشر، حل مسائل مشترک و جلوگیری از جنگ است. سازمان ملل نیازمند بازسازی ست و ساختار ناکارآمد کنونی باید جای خود را به ساختاری نوین بدهد. ساختاری که توان تحقق اهداف اولیه این نهاد را داشته باشد.
همانگونه که سلمان رشدی در رمان «آیات شیطانی» مینویسد: «ای که خواهان تولد دوبارهای، نخست مرگ را بپذیر.» به بیان دیگر، برای زایش دوباره، ابتدا باید مرگ کهنه را پذیرفت. بنابراین، شکل کنونی سازمان ملل باید بازنگری شود تا فرصتی برای تولد دوبارهای واقعی فراهم گردد. بشریت امروز بیش از هر زمان دیگری به «سازمان ملل حقیقی» نیازمند است، نهادی که برابری همه ملتها را تضمین کند، صدای مردم و جامعه مدنی را بشنود و نه صرفاً با صدور بیانیه، بلکه با اقدام عملی، از صلح، محیط زیست و کرامت انسانی دفاع نماید.
از منظر روانشناسی نیز، وضعیت کنونی سازمان ملل را میتوان شبیه روان انسان در برابر بحرانها دانست. زیگموند فروید بر این باور بود که تعارضهای حلنشده، اگر سرکوب شوند، به شکلی دیگر و گاه ویرانگر بازمیگردند. سازمان ملل نیز با سرکوب عدالت و قربانی کردن حقیقت در برابر منافع قدرتها، امروز با بحران اعتماد، مشروعیت و کارآمدی روبرو شده است. کارل گوستاو یونگ از مفهوم «مرگ و تولد دوباره» سخن میگوید؛ فرآیندی که در آن، فروپاشی یک کهنالگو یا ساختار، زمینه را برای آفرینش معنایی تازه فراهم میکند. شاید «مرگ نمادین» سازمان ملل کنونی، پیششرطی باشد برای زایش سازمانی نو که بازتاب ناخودآگاه جمعی و آرزوی مشترک بشریت برای صلح، عدالت و همبستگی باشد.
اکنون زمان بازسازی سازمان ملل فرا رسیده است. وقت آن است که بجای امتیازات تاریخی چند کشور، اراده بیش از هشت میلیارد انسان در نظر گرفته شود. باید از توهم پایان یافتن جنگها دست برداریم و سازمانی بنا کنیم که واقعاً حافظ صلح جهانی و نماینده همه ملتها، بدون هیچگونه تبعیض باشد.
زمان آن رسیده است که جهان، نه با قدرت چند کشور، بلکه با صدای جمعی بشریت هدایت شود.
*دکتر علی سرکوهی روانشناس


