همایون هنربخش – در چهار دهه گذشته، جامعه ایران در جستجوی معنایی تازه برای رهایی بوده است؛ رهایی از فقر، از فساد، و از تحقیر تاریخی.
در این میان نیروهای سیاسی گوناگون، با نقابهای رنگارنگ دموکراسیخواهی و عدالتطلبی، بارها وعده نجات دادهاند، اما هیچکدام (آری هیچکدام) نتوانستند هویتی ملی و پایدار برای این ملت تعریف کنند.
دلیلش روشن است؛ آنان در برابر ملت ایستادند، نه در کنار آن.
در حالی که حاکمیت دینی با دقتی شیطنتآمیز، واژه “امت” را جایگزین مفهوم اصیل “ملت” ساخت، گفتمانهای وابسته به قدرت نیز در پوشش چپ، جمهوریخواهی یا اصلاحطلبی، نقش مُکمل همان پروژه را ایفا کردند؛ پروژهای که هدفش بریدن ریشه ایرانگرایی از جان مردم بود.
اما در میانه این خاموشی تحمیلی، ملتی برخاست و با فریاد نام رضاشاه و رضاشاه دوم پهلوی، تاریخ را دوباره به یاد آورد.
فریاد “ما ملت کبیریم، ایران را پس میگیریم” اعلام پایان دوران بیهویتی بود. این بازگشت ملت به صحنه، نه از سر احساس، بلکه از درک تاریخی آن از قانون، نظم، و شرف ملی برخاست.
بر چنین زمینهای، حضور و رهبریِ شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی معنایی تازه یافت. او نه در مقام یک مدعی قدرت، بلکه در جایگاه یک محور فرهنگی و سیاسی ظاهر شد؛ صدایی که ملت را به خویشتن خویش بازمیگرداند. گفتگوی اخیر او با شورای روابط خارجی (CFR) تصویری جهانی از همین بینش را ارائه داد. رهبری که درک او از سیاست بینالملل، حقوق بشر و گذار ملی، هم سنگ رهبران خردمند دورانهای تاریخی است.
در این گفتُگو، او بر سه اصل اساسی تأکید کرد. نخست، اینکه راه آزادی ایران از مسیر قانون، عدالت و مدارا میگذرد، نه از خشونت و انتقام و تاکیددبر اینکه هیچ ملتی با نفرت رها نمیشود.
دوم، استقلال تصمیم گیری ملی در برابر مداخلات خارجی؛ ایران باید با صدای خود سخن بگوید، نه با پژواک دیگران. و سوم، درک واقعگرایانه از سیاست جهانی و نقش انرژی در آینده کشور؛ سیاستی که در آن، منافع ملی ایران جایگزین شعارهای ضدغربی و ضدعربیِ بیثمر گردد.
در حقیقت، شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی با این گفتار، چهره رهبری را بازتعریف نمود؛ با این مختصات که، رهبریایی که نه به دنبال فتح قدرت و نه اسیر رؤیای شخصی، بلکه مأمور احیای کرامت و منطق ملی است. در سخنان او، «گذار» به معنای هرج و مرج یا فروپاشی نیست؛ بلکه انتقال از بیقانونی به قانون، از تفرقه به وحدت، و از تسلیم به خودباوری است.
او در این مسیر، مخاطب را نه تنها مردم، بلکه نظامیان، نخبگان و جهانیان دانست. خطاب او به نیروهای نظامی و امنیتی، دعوتی صریح به پیوستن به ملت بود؛ همانها که سال ها ابزار سرکوب بودند، امروز میتوانند ابزار رهایی شوند.
این نگاه، بازتاب همان اندیشهای است که ملت را از دشمنی داخلی نجات میدهد و زمینه آشتی ملی را فراهم میسازد.
اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد، درک او از پیوند میان هویت و سیاست است. او میداند که ملت ایران تنها در صورتی آزاد خواهد شد که نخست به خود بازگردد. ایرانگرایی در این معنا، یک آرمان انتزاعی نیست؛ بلکه راهی برای بازسازی اعتماد اجتماعی، ترمیم حافظه جمعی و بازیابی آن روح تاریخی است که طی قرنها، ستون این سرزمین بوده است.
در روزگاری که جهان به سرعت به سوی نظم های جدید انرژی و امنیت میرود، سخن او در شورای روابط خارجی حامل پیامی دوگانه بود.
از یکسو هشدار به دولتهای غربی که حمایت از استبداد به بهانهء ثبات، خیانتی به آینده ملتهاست؛ و از سوی دیگر، دعوت به همکاری با ایران آزاد، ایران دانا، ایران مسئول.
چنین لحنی، نشان از بازگشت دیپلماسی ایرانی به صحنه جهانی دارد؛ دیپلماسیای که نه بر پایه ترس و تهدید، بلکه بر مبنای شأن و شرافت ملی استوار است.
اکنون، جنبش ملی ایران در نقطهای ایستاده که از فریاد باید به ساختار برسد. جامعهای که بیدار شده، نیازمند سازمان، منشور و نقشه راه است.
این مسیر تنها با همبستگی نیروهای ملتگرا و سکولار زیر چتر واحدی ممکن است؛ چتری که پرچمدار آن شهریار ایران، رضاشاه دوم پهلوی است. منشور چنین حرکتی بیشک باید بر اصولی استوار باشد؛ حاکمیت ملت، قانونگرایی، آزادی فردی، عدالت اجتماعی، و پاسداری از هویت ملی و فرهنگ ایرانی.
گذار آینده ایران، اگر بر این ستونها بنا شود، نه تکرار خطاهای گذشته خواهد بود و نه بازتولید سلطه.
آنگاه عدالت انتقالی بجای انتقام، حقیقت را بجای تحریف، و همبستگی را بجای تفرقه خواهد نشاند.
ملت ایران، پس از سالها سکوت، بار دیگر سخن میگوید؛ و اینبار، نه از سر خشم، بلکه از سر آگاهی و تحت رهبری شهریاری که از بند بند کلامش، خرد و آگاهی نمایان است.
در صدای امروز ملت ایران، پژواکی از تاریخ کهن شنیده میشود. از کورش تا رضاشاه بزرگ، و اکنون از فرزند او، شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی.
و بدینسان، رهایی نه فقط در پایان یک نظام، که در آغاز بازگشت ملت به خویشتن خویش است.

