«روشنفکری»  و نقش شاه

یکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴ برابر با ۲۶ اکتبر ۲۰۲۵


بهروز فتحعلی – واژه‌  «روشنفکر“ که همزمان با تاریخ معاصر ایران زاده شد،  باری غریب و پرتناقض را با خود به دوش می‌کشد. واژه‌‌ای که از همان آغاز با سوء‌ تفاهم زاده شد و هنوز هم که هنوز هست،  در گرداب همان سوء‌ تفاهم دست‌ و پا می‌زند. عنوانی که می‌بایست نشانه‌ بینش و بصیرت فرهنگی،  اجتماعی و یا سیاسی یک فرد باشد، در عمل به باری سنگین از سردرگمی‌ تاریخی بدل شد؛ چرا که بسیاری از آنان که خود را  «روشنفکر“ می‌خواندند، نه در جای درست ایستادند، نه ضرورت زمان را شناختند و نه توانستند حقیقت موقعیت و مسئولیت تاریخی خویش را دریابند.

سال‌های آغازین و سرنوشت‌ساز ۱۳۰۰ خورشیدی، هنگامی‌ که ایران نیازمند یک دولت مقتدر، منسجم و نوساز بود، رضاشاه بزرگ در قامت رهبری ملی ظاهر شد. او در دورانی که بی‌دولتی و چندپارگی، حیات ایران را تهدید می‌کرد، توانست بنیان‌های دولت مدرن، ارتش ملی و ساختار اداری نوین را در کشور پی‌ریزی کند. برای جایگزین ساختن چنین ثبات و پیشرفتی با آن آشفتگی و عقب‌ماندگی،  اقتداری لازم بود که رضاشاه از خود نشان داد. اقتداری که از ضرورت تاریخی آن دوران برای بقا و شکوفائی کشور برمی‌آمد. درست در همان زمان بود که  «روشنفکران“ ایرانی،  در حالی که در آنسوی مرزهای شمالی کشور، استالین به‌ عنوان خدایگان سوسیالیسم، در اوج بیداد فرمان می‌راند،  از درک این تفاوت بنیادین عاجز مانده و عدالت را در سایه‌ استالینیسم جستند. آنان،  نه مدرنیته‌ بومی‌ رضاشاهی را فهمیدند و نه استبداد ایدئولوژیک شوروی را. همین خطا، ریشه‌ بحران  «روشنفکری“ ایرانی شد:  «ایستادن در جای نادرست، ناتوانی در شناخت ضرورت زمان و عدم درک حقیقت موقعیت و مسئولیت تاریخی خویش!“

برای نمونه،  می‌توان از کارنامه سیاسی محمد مصدق نام برد. سیاستی که او در پیش گرفت،  به تضعیف ساختار دولت ملی انجامید و میدان را برای نفوذ نیروهای ضدملی گشود. او که در جایگاه تاریخی خود،  می‌بایست به دفاع از شاه و حکومت وقت برمی‌آمد،  در غیاب واقع‌گرایی سیاسی،  چه در دوران حیات و چه در پس مرگ خود،   به ابزار جدال‌های فرساینده با شاه بدل شد.

نمونه‌ برجسته‌ دیگر این گمگشتگی، خلیل ملکی است؛ شخصیتی صادق، شجاع و اهل اندیشه، اما گرفتار در توهم نقش سوم. او بجای درک الزامات تقویت دولت‌ وقت و قرار گرفتن در کنار تنها نیروی ملی‌گرایی که در قالب حکومت پهلوی در حال نوسازی بود، کوشید میان شاه و  «چپ“ ،  راهی مستقل بیابد؛ راهی که نه به بلوغ سیاسی انجامید و نه به شکل‌گیری مکتبی پایدار. هم او و هم بسیاری از هم‌نسلانش، از درک لحظه‌ تاریخی بازماندند. بی‌تردید اگر ملکی و هم‌فکرانش، از جمله نیروهای صادق حزب توده، در می‌یافتند که شاه،  نماد اراده‌ ملی برای استقلال، نوسازی و استقرار دولت است و بجای جدال با شاه، در کنار او می‌ایستادند و ظرفیت بی‌نظیر او را برای رهبری ملی درمی‌یافتند،  با آن توان فکری و سازمانی که داشتند،  می‌توانستند به پایداری حکومت ملی شاه کمک شایانی کنند و چه بسا میهن ما امروز در جایگاه شایسته‌ای قرار می‌داشت که شاه آرزویش را در سر می‌پرورانید.

اما  «روشنفکری“ ایرانی، در اسارت شعار و احساس، از تشخیص واقعیت وجودی شاه و حکومت پهلوی و توانایی‌های خود در کمک به توسعه و ترقی کشور بازماند.

به دیگر زبان،  نسل‌هایی که پیش از بهمن سیاه ۵۷ عنوان  «روشنفکر“ ایرانی را به یدک می‌کشیدند،  دلباخته‌ مصدق و یا شیفته‌ استالین و یا مائو و یا کاسترو،  در حالی که از فهم پیوستگی میان اقتدار ملی و توسعه غافل بودند،  زمینه‌ساز فروپاشی حکومت شاه شدند و به این ترتیب،  دهه‌های سیاه حاکم بر میهن رقم زده شد.

عجب آنکه هنوز هم پس از نزدیک به پنج دهه‌ تجربه حکومت نکبتی که  «روشنفکران“ ایرانی بر کشورمان سوار کردند،  شاهد آن هستیم که بازماندگان آنان،  با قلم‌‌فرسایی شبانه‌روزی خود،  کماکان به آلوده‌سازی فضای سیاسی مخالفان جمهوری نکبت اسلامی مشغولند. برای نمونه برخی از گروه‌ «پنجاه‌ و سه نفر» چنان سخن می‌رانند گویی این گروه،  تجلی ناب روشنفکری ایرانی بوده‌اند؛ کسانی که در حقیقت، مجموعه‌ای از افراد ایدئولوژی‌زده بودند که آزادی را در سایه‌ی استالین  «مخوف“ می‌جستند.

موضوع بر سر نقد خود این افراد نیست بلکه پرداختن به درک جایگاه درست تاریخی است. درک آنکه روشنفکری،  تنها آنگاه معنا دارد که سکوی پرش آن درست انتخاب شده باشد. ایستادن در کنار رضاشاه، آن سکوی درست بود: پادشاهی که نماد بازسازی ملی، وحدت سرزمینی و خروج از قرون ملوک‌الطوایفی بود. به همان اندازه،  ایستادن در برابر این جریان درست تاریخی، ایستادن در مسیر ویرانی و تباهی برای کشور بوده و است.

روشنفکری،  اگر به راستی دغدغه‌ حقیقت دارد، باید نخست به دنبال حقیقت باشد و با واقعیت‌ها آشتی کند: با خاک، با تاریخ و با ضرورت‌های ملی! در همین راستاست که فهم نقش شاه در مسیر مدرن‌سازی ایران، ادای دین به واقعیت تاریخی است؛ واقعیتی که نادیده گرفتن آن، تکرار همان خطایی است که نزدیک به نیم قرن است در حال پرداختن هزینه‌ آن هستیم.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۳ / معدل امتیاز: ۴٫۷

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=389774