فرد صابری – با عملیات «طلوع شیرها»، نقشه امنیتی خاورمیانه دگرگون شد. برای نخستینبار، درگیری میان اسرائیل و جمهوری اسلامی از سطح جنگ نیابتی فراتر رفت و به برخورد مستقیم انجامید. حملهای که در ظاهر کوتاه بود، اما پیامدهایش همچنان ادامه دارد. از آن زمان، در محافل سیاسی و امنیتی جهان، پرسش تازهای شکل گرفته است: آیا این تنها آغاز یک مرحله بود؟ و اگر مرحله دوم، یعنی حمله دوباره اسرائیل به جمهوری اسلامی، در دستور کار قرار گیرد، چه باید باشد تا به نتیجهای واقعی منجر شود؟

تحلیلها در هفتههای اخیر بر دو محور متمرکز بودهاند: نخست، امکان و زمانبندی حمله بعدی؛ دوم، ماهیت و دامنه آن. دستکم تا این لحظه، هیچ نشانه قطعی از وقوع فوری چنین حملهای در دست نیست، اما مجموعهای از تحرکات دیپلماتیک و نظامی نشان میدهد که موضوع همچنان در حال بررسی است. با این حال، پرسش بنیادینتر این است که حتی اگر چنین حملهای انجام شود، چگونه باید طراحی شود تا نتیجه آن به سود ثبات منطقه باشد، نه بازتولید بحران.
در این نقطه، اختلاف نظر میان تحلیلگران آشکار میشود: گروهی بر حمله محدود تأکید دارند و گروهی دیگر بر لزوم ضربهای همهجانبه و تمامکننده. در این میان، یک نکته تقریبا از نظر بسیاری پنهان مانده است: نقش مردم ایران. در چهار دهه گذشته، جمهوری اسلامی نشان داده است که از بحران تغذیه میکند. تهدید خارجی برای آن نه خطر، بلکه فرصت است.
جمهوری اسلامی هر بار که احساس خطر کرده، با تکیه بر تبلیغات و شعارهای ضداسرائیلی توانسته فضای داخلی را ببندد و مخالفان را سرکوب کند. اما حملات تابستان گذشته توسط اسرائیل، علاوه بر فروریختن دیوارهای ترس و سرکوب در ذهن مردم، نشان داد این رژیم تروریستی دیگر نخواهد توانست مانند چهار دهه گذشته با تنشآفرینی در بحران به ادامه حیات خود بپردازد.
عملیات دوازدهروزه اسرائیل در ایران باعث تحلیل رفتن قوای سرکوب نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی شد. این نظام اکنون در ضعیفترین دوران حیات خود بهسر میبرد؛ مانند شیری بییال و دُم!
حمله بعدی، که کسی از تاریخ آن اطلاع ندارد، آغاز کار نیمهتمام دولت اسرائیل است؛ عملیاتی تکمیلکننده عملیات دوازدهروزه، که با شناخت کاملتر از درون جامعه ایران صورت خواهد گرفت. شناختی که در عملیات «طلوع شیرها» تابستان گذشته باعث خوشحالی مردم ایران شد و در آن عملیات هیچگونه آسیبی به شهروندان عادی و زیرساختهای مرتبط با زندگی مردم وارد نشد.
حساسیت و دقت عملیات دوازدهروزه اسرائیل نشان میدهد که تجربه عراق، لیبی و افغانستان برای ایران تکرار نخواهد شد، با وجود تمام تبلیغات رژیم و همیارانش. برای درک این نکته میتوان به قدرت آتش اسرائیل در لبنان، یمن، سوریه و غزه توجه کرد.
با تمام این تفاصیل، سه مسیر محتمل پیش روی منطقه و ایران قرار دارد:
نخست، خیزش مردمی و سقوط رژیم بدون دخالت نظامی خارجی. این مسیر نه رؤیا بلکه امکانی واقعی است. خواست و اراده مردم برای تغییر شکل گرفته، اعتماد درونی میان نیروهای اجتماعی در حال تقویت است و ریزش در بدنه نظامی نشانهای از تزلزل در ساختار قدرت محسوب میشود. مانع اصلی نه ناتوانی جامعه، بلکه تردید و مماشات قدرتهای غربی است که هنوز بر تغییر رفتار رژیم تأکید دارند، نه بر تغییر خود آن. اگر جامعه جهانی این واقعیت را بپذیرد و در کنار مردم بایستد، گذار از درون میتواند به شکلی پایدار و مشروع رخ دهد، بیآنکه نیازی به دخالت مستقیم نظامی باشد.
دو، خیزش مردمی همزمان با حمله دوم اسرائیل به جمهوری اسلامی. این سناریو، اگر بهدرستی طراحی و پشتیبانی شود، میتواند سریعترین و کمهزینهترین مسیر برای پایان دادن به رژیم باشد. در این حالت، حمله خارجی نقش تکمیلکننده دارد، نه آغازگر. عملیات نظامی میتواند ستونهای قدرت را در هم بشکند و فضا را برای خیزش عمومی باز کند. اما برای موفقیت، دو پیششرط حیاتی لازم است: نخست، هماهنگی میان نیروهای داخلی و حامیان بیرونی؛ دوم، اطمینان از اینکه مردم ایران خود را ابزار بازی قدرتهای خارجی نبینند. اگر این دو شرط برآورده شود، پیوند میان فشار نظامی بیرونی و اراده درونی مردم میتواند ضربهای تعیینکننده ایجاد کند.
سه، حمله دوم اسرائیل بهعنوان آغاز مرحلهای تازه که در ادامهاش زمینه خیزش مردمی فراهم میشود. این سناریو زمانی ممکن است که عملیات نظامی چنان ضربهای وارد کند که دستگاه امنیتی و تبلیغاتی رژیم فلج شود و مردم فرصت کنش پیدا کنند. در این حالت، مسئولیت جامعه جهانی دو چندان میشود: باید راه ارتباطات را باز نگه دارد، روایت مستقل را تقویت کند و از سازمانیابی مردم حمایت سیاسی و رسانهای به عمل آورد. موفقیت این مسیر وابسته به سرعت انتقال پیام، هماهنگی اطلاعاتی و شکلگیری اعتماد در لحظه است. اگر چنین بستری فراهم شود، حمله دوم میتواند محرک نهایی برای پایان کار رژیم باشد.
این سه مسیر اگرچه متفاوتاند، اما یک نقطه مشترک دارند: هیچکدام بدون حضور مردم ایران به نتیجه نمیرسد. حمله محدود نمیتواند تغییر بیافریند، حمله گسترده بدون مردم فقط ویرانی بهجا میگذارد، و خیزش مردمی بدون حمایت جهانی در محاصره سرکوب خفه میشود. هر سه نیازمند درکی تازه از پیوند نیروهای داخلی و خارجی هستند؛ پیوندی که اگر برقرار شود، میتواند نقطه پایانی بر یکی از طولانیترین دیکتاتوریهای منطقه باشد.
برای اسرائیل و متحدانش، درک این واقعیت حیاتی است. هدف نهایی نباید تنها نابودی توان نظامی جمهوری اسلامی باشد، بلکه باید پایان دادن به چرخهای باشد که این رژیم را زنده نگه میدارد: چرخه تبلیغات، ترس و کنترل. این هدف تنها با حضور فعال جامعه ایران در لحظه بحران قابل دستیابی است. مردم ایران دشمن نیستند، بلکه متحد طبیعی هر نیرویی هستند که بهدنبال ثبات منطقه است. آنان قربانیان مستقیم همین رژیماند؛ نسلهایی که بیش از چهار دهه است بهای سیاستهای ضداسرائیلی و ضدآمریکایی حاکمان را میپردازند!
برای آنکه هرگونه اقدام نظامی به نتیجهای پایدار منجر شود، سه محور باید در مرکز برنامه قرار گیرد؛
نخست، ارتباط؛ جمهوری اسلامی همواره در نخستین لحظات بحران، ارتباط مردم را قطع میکند تا آنان در تاریکی بمانند. از اینترنت گرفته تا خطوط تلفن و ماهواره، همه ابزارها برای جداسازی جامعه از جهان بهکار گرفته میشود. در حمله دوم، اگر قرار است راهی برای تغییر واقعی باز شود، باید تدبیری برای حفظ جریان ارتباطات اندیشیده شود. ارتباط یعنی آگاهی و آگاهی یعنی مقاومت در برابر روایت حکومتی.
دو، روایت؛ رژیم بیش از هرچیز از تسلط بر روایت زنده مانده است. در هر بحرانی، با ترکیبی از دروغ، تحریف و تبلیغ، خود را در جایگاه مدافع کشور معرفی میکند. هر حملهای که بدون روایت جایگزین انجام شود، محکوم به شکست تبلیغاتی است. لازم است از پیش شبکهای از رسانهها و منابع مستقل آماده باشند تا روایت درست را به مردم ایران و جهان منتقل کنند. جنگ امروز، جنگ تصویرها و کلمات است، نه فقط موشکها.
سه، هدف نهایی؛ هدف از هر حمله نباید فقط ضربه به تأسیسات رژیم باشد بلکه باید از کار انداختن ساختار سرکوب باشد؛ مراکز واقعی قدرت در جمهوری اسلامی نه در تأسیسات هستهای بلکه در هرم رهبری و نهادهای امنیتی، مالی و تبلیغاتی نهفتهاند. تنها زمانی که این حلقهها از کار بیافتند، امکان گذار واقعی از حکومت پدید میآید. انهدام فیزیکی بدون فروپاشی هرم رهبری و فرماندهی امنیتی میتواند به عملیاتی فرسایشی منجر شود.
در کنار این سه محور، باید به این مهم توجه کرد: جمهوری اسلامی عوامل خود را به عنوان غیرنظامی نشان میدهد؛ همان لباسشخصیهایی که با تفنگهای شاتگان از کشتن و کور کردن شهروندان هیچ ابایی ندارند. رژیم سعی میکند با نشان دادن این جنایتکاران به عنوان مردم عادی، هر موفقیتی را بیاثر کند و خود را قربانی جلوه داده و حمایت بینالمللی کسب کند.
جهان باید درک کند که مردم ایران بخشی از راهحل هستند و جمهوری اسلامی اصل مشکل است و حذف آن کوتاهترین مسیر این معادله است. مردم باید از فرصتهای بینالمللی که در راستای ضعیف شدن و انزوای جمهوری اسلامی، چه از طریق نظامی و چه از نظر اقتصادی، ایجاد میشود بهره بگیرند؛ امری که تنها عنصر تحققپذیر براندازی است.
در پایان باید گفت موضوع اصلی در اینجا نقش مردم ایران است. عامل تمامکننده خود مردم ایران هستند و دولت اسرائیل بارها به مردم ایران پیام مستقیم فرستاده است. حمله گسترده بدون ایفای نقش توسط مردم، نمیتواند ضامن خلاص شدن از شر جمهوری اسلامی باشد.
عملیاتی ضدتروریستی که با شناخت و درک متقابل برای ملتی انجام شود که کشورش در اشغال است، نه جنگ، بلکه یک هدیه است. این مردم هستند که میتوانند به استقبال این هدیه بروند یا آن را پس بزنند و همچنان در قفس اشغالگر هر روز تحقیر و کشته شوند!

