فروپاشی جمهوری اسلامی، برآمدن هژمونی سازندگی و مسئولیت جامعه جهانی

یکشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۴ برابر با ۰۷ دسامبر ۲۰۲۵


آریا چَمروش – پژوهش حاضر بر یک فرض بنیادین استوار است: جمهوری اسلامی فروپاشیده، ایران وارد دوره‌ای نو از دولت‌سازی شده و در این گذار، اسلام سیاسی جایگاه هژمونیک خود را در ایران و بخش‌هایی از جهان اسلام از دست می‌دهد. به‌جای آن، الگویی ملی، سکولار و ریشه‌دار در ایرانیت به‌عنوان نماد سیاسی و تمدنی قابلیت آن را دارد که «هژمونی سازندگی» را جایگزین هژمونی تخریب‌محور پیشین کند. در چنین چشم‌اندازی، پایان جمهوری اسلامی صرفاً جابه‌جایی یک حکومت نیست؛ پایان یک دستگاه معنابخش است که دین را به ابزار قدرت، ترور و بی‌ثبات‌سازی منطقه‌ای بدل کرده بود.

مراسم حکومتی «۱۳ آبان» در تهران

اسلام سیاسی در چهار دههٔ اخیر، به‌ویژه در قالب جمهوری اسلامی، خود را نه تنها در سطح دولت، بلکه در قالب شبکه‌ای فراملی از روایت‌ها، مراکز تبلیغی، گروه‌های نیابتی و حتی مؤسسات مذهبی تثبیت کرد. این ساختار بر محور تلفیق دین و ایدئولوژی انقلابی، تولید روایت دائمی «مظلومیت ضدغربی» که سازوکاری ایدئولوژیک است و در آن دولت‌ها و جریان‌های فعال در این چارچوب، با اتکا به شبکه‌های فکری و رسانه‌ای بلوک شرق و چپ جهانی، خود را قربانی دائمی غرب معرفی می‌کنند تا ناکارآمدی داخلی و خشونت سیاسی را توجیه کنند.

این روایت نه بازتاب واقعیت، بلکه ابزاری برای بسیج عاطفی، دشمن‌سازی و استمرار تقابل با جهان آزاد است. در پی این رویکرد بهره‌گیری از نیروهای مسلح نیابتی در لبنان، سوریه، عراق، یمن، گروه‌های فلسطینی، افغانستان، و حتی آفریقا و نیز ایجاد مراکز ایدئولوژیک و مذهبی در اماکن غربی اروپایی و آمریکا بعمل آمد. هژمونی معنایی حاصله، ناامنی و رادیکالیسم را ابزار تعمدی بقا قرار داد و از فقر سیستماتیک، دشمن‌سازی و بی‌ثبات‌سازی منطقه‌ای برای بازتولید خود استفاده کرد.

فروپاشی این ساختار، نخست مشروعیت اسلام سیاسی را در سطح منطقه و جهان فرسوده می‌کند. الگویی که قرار بود «نمونه تحقق‌یافته حکومت دینی» تلقی شود، در نهایت با کارنامه‌ای از بحران اقتصادی، فرسایش نهادی، خشونت سازمان‌یافته و ترورهای برون‌مرزی از بیروت تا آرژانتین فرو می‌ریزد. در نتیجه، دین دیگر به‌تنهایی نمی‌تواند نقش مشروعیت‌ساز ایفا کند و جوامع مسلمان به‌سوی معیارهای کارآمدی، قانون‌مندی و رضایت عمومی در سنجش حکومت‌ها حرکت می‌کنند.

در سطح منطقه‌ای، تغییر الگوی تهدید برجسته می‌شود. جمهوری اسلامی در دهه‌ها، امنیت خاورمیانه را از مدار رقابت دولت‌ها به میدان نیروهای نیابتی منتقل کرد؛ بازیگرانی چون حزب‌الله، حشدالشعبی، انصارالله، فاطمیون، زینبیون و برخی گروه‌های فلسطینی که حاملان روایت‌های مذهبی سیاسی بودند. با فروپاشی مرکز این شبکه، سه بحران هم‌زمان رخ می‌دهد: بحران معنا، بحران مالی و بحران عملیاتی. این مجموعه‌ها از سازمان‌های ایدئولوژیک به نیروهایی محلی و پراکنده تقلیل می‌یابند و تهدیدهای نامتقارن کاهش پیدا می‌کند.

در این شرایط، ایرانِ پساجمهوری اسلامی فرصت دارد از «منبع تهدید» به «ستون ثبات» تبدیل شود. تجربه نوسازی دوران پهلوی از زیرساخت‌ها و گسترش آموزشی تا پیوند با اقتصاد جهانی نشان می‌دهد که الگوی جایگزین، پیشینه عینی و قابل‌سنجش دارد و می‌تواند مبنای یک هژمونی سازندگی و توسعه باشد.

در سطح فرامنطقه‌ای، پیامدهایی برای جوامع مسلمان در اروپا و آمریکای شمالی مشاهده می‌شود. بخشی از تنش‌های فرهنگی، رادیکالیسم و «هویت‌گریزی» در میان نسل‌های دوم و سوم مهاجران، تحت تأثیر روایت‌های اسلام سیاسی و مراکز وابسته به جمهوری اسلامی شکل گرفته بود. با حذف این پشتوانه، جذابیت روایت‌های افراطی کاهش یافته و میدان برای الگوهای هویت‌سازی تلفیقی، قانون‌مدار و فرهنگی بازتر می‌شود. در نتیجه، اسلام بیش از پیش به‌صورت تجربه‌ای اخلاقی، فرهنگی یا فردی فهم می‌شود، نه پروژه‌ای سیاسی یا انقلابی.

از سوی دیگر، فروپاشی جمهوری اسلامی، گفتمان‌های ضدغربی را که در بخشی از محافل دانشگاهی چپ جهانی بازتولید می‌شد، دچار بحران می‌کند. روایتی که این نظام را به‌عنوان «نمونه مقاومت جنوب جهانی» تصویر می‌کرد، با افشای پیامدهای انسانی و تمدنی اسلام سیاسی، مبنای خود را از دست می‌دهد.

بدین‌ترتیب، تحلیل‌های آینده بیش از آنکه غرب را منشاء فقر و خشونت بدانند، به نقش دولت‌های ایدئولوژیک در تولید این چرخه‌ها توجه خواهند کرد و امکان گفت‌وگویی عقلانی‌تر میان جهان غرب و جوامع مسلمان فراهم می‌شود.

در حوزه دینی هویتی، پایان جمهوری اسلامی به معنای بازتعریف رابطه دین و سیاست است. چهار دهه پیوند سازمان‌یافته دین با بوروکراسی، خشونت و شبکه‌های فراملی، تصویری سیاسی و خشن از دین ایجاد کرده بود. با فروپاشی این مدل، تفسیرهای فرهنگی، اخلاقی و فردی از دین تغییر کرده و نوعی سکولاریزاسیون نرم شکل می‌گیرد که سیاست را از زبان دینی جدا می‌کند و دین را از فشار نقش‌آفرینی سیاسی تعدیل خواهد کرد.

در این میان، برآمدن هژمونی سازندگی در ایران نقشی تعیین‌کننده دارد. اگر ایران بتواند با تکیه بر ایرانیت، پادشاهی ایرانی و تجربه نهادسازی پهلوی، الگویی از دولت کارآمد و توسعه‌گرا ارائه کند، این الگو به‌سرعت برای جوامع پیرامونی نیز معنا پیدا می‌کند. منطقه‌ای که چهار دهه آزمایشگاه بنیادگرایی مذهبی و میدان رقابت نیابتی بود، در حضور یک ایرانِ ثبات‌ساز به‌سوی ترتیبات امنیتی جدید، همکاری اقتصادی و عقلانیت سیاسی حرکت خواهد کرد.

تحلیل این پژوهش نشان می‌دهد که ساختار جمهوری اسلامی نه‌تنها توان بازتولید مشروعیت ایدئولوژیک خود را از دست داده، بلکه در سطح منطقه‌ای نیز دیگر قادر به حفظ شبکه‌ای که دهه‌ها بر آن تکیه کرده بود نیست.

فرسایش نهادی، بحران اقتصادی، نزول کارآمدی و اتکای فزاینده به خشونت، همگی بیانگر آن است که این نظام نه ثبات داخلی تولید می‌کند و نه امنیت منطقه‌ای. از این‌رو، گذار ایران به الگویی ملی، سکولار و توسعه‌گرا نه یک تصور آرزومندانه، بلکه نتیجه منطقی فرسایشی است که ساختار ذاتی جمهوری اسلامی ایجاد کرده است. ریختن این ساختار، تنها زمانی می‌تواند به ثبات منطقه‌ای و هژمونی سازندگی منجر شود که جامعه جهانی در برابر پیامدهای مخرب آن منفعل نماند. جمهوری اسلامی در دهه‌ها نشان داده است که نه تمایل به اصلاح درونی دارد و نه توان خودمهارگری منطقه‌ای. ادامه بی‌تفاوتی یا امید به تغییر خودبه‌خودی، تنها بحران‌های بزرگ‌تر تولید می‌کند؛ بحران‌هایی که هزینه آن متوجه ایران، منطقه و امنیت جهانی است.

در این چارچوب، تقویت مردم ایران و اعمال فشار مؤثر بر جمهوری اسلامی، نه یک وظیفهٔ اخلاقی، بلکه ضرورتی برای امنیت و صلح جهانی است. جهان اگر خواهان مهار افراط‌گرایی، بازسازی امنیت خاورمیانه و شکل‌گیری الگوی جدیدی از مشارکت ایران در نظم بین‌المللی است، باید به‌صورت فعال از فرایند گذار حمایت کند. ملت ایران سال‌ها بار گذار از یک مدل ناکارآمد را به‌تنهایی برداشته است؛ اما شکل‌گیری هژمونی سازندگی بدون همراهی جهانی دشوار خواهد بود. نادیده گرفتن فروپاشی عملکردی جمهوری اسلامی، نادیده گرفتن یکی از مهم‌ترین چالش‌های ژئوپلیتیک عصر حاضر است. آیندهٔ باثبات‌تر تنها زمانی امکان‌پذیر است که درک شود: پایان اسلام سیاسی در ایران، آغاز معماری تازه‌ای از امنیت و همکاری در منطقه و جهان است.

برای مطالعه بیشتر
۱٫ Olivier Roy (1994). The Failure of Political Islam. Harvard University Press.
۲٫ Gilles Kepel (2002). Jihad: The Trail of Political Islam. I.B. Tauris.
۳٫ Bassam Tibi (2012). Islamism and Islam. Yale University Press.
۴٫ Nazih Ayubi (1991). Political Islam: Religion and Politics in the Arab World. Routledge.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۱ / معدل امتیاز: ۴٫۳

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=392022