دکتر مهدی میرسعیدی پژوهشگر و استاد دانشگاه – شعار «جاوید شاه» که امروز در خیابانهای ایران شنیده میشود، که از زبان جوانانی بیرون میآید که نه انقلاب ۵۷ را دیدهاند و نه دوران پهلوی را تجربه کردهاند، و با جسارت، تکرار و آگاهی بیان میشود، دیگر نمیتوان آن را در دسته نوستالژی، خشم لحظهای یا واکنش نمادین گذاشت. این شعار، برخلاف برخی تفسیرهای رایج، نه فریاد بیپناهی است و نه جانشین موقت یک بدیل غایب. «جاوید شاه» امروز به بیانی فشرده، به یک گزینش سیاسی آگاهانه بدل شده است. گزینشی که از دل تجربه زیسته کنونی، سنجش تاریخی و فروپاشی اعتماد به همه راههای دیگر بیرون آمده است.

جامعهای که چهار دهه و نیم زیر یک حکومت توتالیتر ایدئولوژیک زیسته، آزموده، شکست خورده و بهای آن را پرداخته، دیگر در جایگاهی نیست که یک واکنش احساسی نشان دهد. این جامعه به مرحلهای رسیده که از چند دهه گذشته خود جمعبندی میکند و «جاوید شاه» حاصل همین جمعبندی است.
بخش بزرگی از تحلیلهای رایج، به ویژه در رسانههای چپگرای بیرون از ایران، میکوشند این شعار را نمادین تفسیر کنند. در این روایتها، «شاه» تنها نقطه مقابل جمهوری اسلامی است، نه یک گزینه واقعی برای حکمرانی. گویی مردم ایران توان یا جسارت گزینش یک الگوی روشن سیاسی را ندارند و تنها از سر نفی، به گذشته روشن خود پناه میبرند. این نگاه، هرچند در ظاهر قانعکننده به نظر میرسد، در عمل مردم را به حاشیه میراند و آنان را از جایگاه کنشگر سیاسی به واکنشگر اجتماعی فرو میکاهد.
اما واقعیت اجتماعی ایران چیز دیگری میگوید. مردمی که امروز «جاوید شاه» میگویند، نه در خلاء تصمیم گرفتهاند و نه از سر ناآگاهی تاریخی. آنان به این داوری رسیدهاند که راههای دیگر یا آزموده شده و شکست خوردهاند، یا از بنیاد با منافع ملی و تجربه تاریخی ایران ناسازگارند.
یکی از نخستین مسیرهایی که اعتبار خود را به طور کامل از دست داد، جریان موسوم به اصلاحطلبی حکومتی بود. از اواخر دهه هفتاد خورشیدی، این جریان با وعده اصلاح درون سیستمی توانست بخش بزرگی از سرمایه اجتماعی جامعه را گرد خود آورد. اما در عمل، آنچه از اصلاح طلبی بر جای ماند، چیزی جز مدیریت نرم برای بقای نظام نبود. اصلاحطلبان نه هرگز ساختار ولایت فقیه را به چالش کشیدند و نه حاضر شدند هزینه رویارویی واقعی با قدرت محافظه کار را بپردازند. در بزنگاههای تاریخی، از سرکوب اعتراضات ۱۳۸۸ تا خیزشهای سراسری دهه ۱۴۰۰، یا سکوت کردند، یا توجیه آوردند، یا مردم را به صبر و صندوق رای فراخواندند. در تجربه ایرانیان، آنان نه نماینده دگرگونی، بلکه بخشی از مسأله شدند و همین تجربه اعتماد همگانی به اصلاح طلبی را به تمامی فرسود. به زبان سادهتر، مردم دریافتند که اصلاح طلبان تنها شاخهای دیگر از درخت جمهوری اسلامی بودهاند و همچنان در ذات آن ریشه دارند.
در کنار اصلاحطلبان، چپهای ایرانی نیز کارنامهای ناپسند دارند که جامعه دیگر حاضر نیست از آن چشم بپوشد.
چپ ایران از دهه ۱۳۲۰ تاکنون، در بیشتر بزنگاههای تاریخی یا در کنار شوروی سابق ایستاده، یا با برتری دادن ایدئولوژی ضد امریکایی، منافع ملی را نادیده گرفته است. از بحران آذربایجان و همسویی با شوروی، تا نقشآفرینی در انقلاب ۵۷، تا توجیه جمهوری اسلامی به عنوان نظامی ضد امپرئالیستی، چپ ایرانی هرگز نتوانست طرحی منسجم برای دولتسازی، اقتصاد کارآمد و آزادیهای فردی ارائه دهد. در حافظه جمعی مردم، چپ هم معنا با اقتصاد ناکارآمد، دولت فربه و بیاعتنایی به آزادی شد. کنار گذاشتن این جریان نیز نتیجه یک داوری تاریخی و تصمیم جمعی جامعه امروز ایران است.
با به بنبست رسیدن این دو مسیر، اصلاح طلبی و چپ، جامعه ناگزیر به سنجش روی آورد. سنجش ایران با کشورهایی که زمانی همتراز یا حتی عقبتر بودند؛ کره جنوبی، ترکیه پیش از اردوغان و حتی کشورهای حاشیه خلیج پارس. همچنین سنجش ایران امروز با ایران پیش از فتنه ۱۳۵۷. نتیجه این سنجش برای بسیاری روشن بود. تنها دورهای که ایران دولتی سکولار، ملی و توسعه گرا داشت، دوران پهلوی بود.
در همین جاست که «جاوید شاه» معنای واقعی خود را پیدا میکند. این شعار نه ستایش بیچون و چرای گذشته، بلکه اشاره به یک الگوی حکمرانی آزموده شده است؛ الگویی که توانست دولت مدرن بسازد، نهاد پدید آورد و ایران را به مسیر پیشرفت وارد کند.
همانگونه که در مقالهای دیگر در کیهان لندن در چهارشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۴ برابر با ۲۶ مارس ۲۰۲۵ به گستردگی بررسی شده، نگاهی به تاریخ نشان میدهد که داوری مردم بیپایه نیست. رضاشاه کبیر کشوری را تحویل گرفت که عملاً دولت متمرکزی نداشت. ایلات مسلح، نفوذ روحانیت سنتی، نبود ارتش ملی و نبود آموزش نوین، ایران را به سرزمینی نیمه فروپاشیده بدل کرده بود. در کمتر از دو دهه، دولت متمرکز شکل گرفت، آموزش نوین گسترش یافت، حقوق زنان به رسمیت شناخته شد واندیشه ایران مدرن پا گرفت. محمدرضاشاه فقید نیز این روند را ادامه داد. انقلاب سپید با اصلاحات ارضی، صنعتیسازی، گسترش آموزش عالی و تبدیل ایران به یک قدرت منطقهای، از واقعیتهای انکارناپذیر آن دوره است. سنجش شاخصهای اقتصادی، جایگاه جهانی و کیفیت زندگی، برای بسیاری از ایرانیان امروز تعیینکننده بوده و این دستاوردها در حافظه جمعی ایرانیان پیوسته بازخوانی میشود.
پرسش مهم دیگر این است که چرا پاسخ جامعه دیگر «جمهوری» نیست و چرا بازگشت به سلطنت مطرح میشود. پاسخ را باید در تجربه نهادی ایرانیان جست. جمهوری بدون نهادهای ریشه دار، در جوامعی با شکافهای ژرف اجتماعی، اغلب به پوپولیسم یا اقتدارگرایی میانجامد. تجربه جمهوری اسلامی و نیز تجربه کوتاه جمهوریهای پیشین در تاریخ ایران، مانند جمهوری آذربایجان و جمهوری کردستان در مهاباد، این واقعیت را برای مردم روشن کرده است. در برابر، سلطنت مشروطه با رأس غیرایدئولوژیک، پیوستگی تاریخی و امکان رقابت واقعی سیاسی، الگویی است که در بسیاری کشورها کار کرده و میتواندگذار در ایران را شدنی سازد.
در این چارچوباندیشهای است که پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی معنا پیدا میکند. نقش او نه در ساختن شعار «جاوید شاه» بوده و نه در هدایت مستقیم آن، بلکه در نمایش پایداری همراه با متانت و بزرگواری جلوه یافته است. شاهزاده در سالهای طولانی کنش سیاسی خود، بیش از آنکه در پی رهبری کاریزماتیک یا بسیج احساسی باشد، کوشیده است با پرهیز از ایدئولوژی، تأکید بر سکولاریسم، حقوق شهروندی و تمامیت ارضی، تصویر متفاوتی از سیاست ورزی ارائه دهد. تصویری که نه ادامه جمهوری اسلامی است و نه بازتولید دعواهای فرسوده اپوزیسیون.
این شیوه کنش، آرام و کم صدا، به تدریج نگاه منفی ریشه داری را خنثی کرد؛ نگاهی برآمده از بیاعتمادی تاریخی جامعه به قدرت متمرکز، رهبران خودخوانده و پروژههای انقلابی. شاهزاده نه وعده معجزه داد، نه نسخه فوری پیچید و نه خود را منجی معرفی کرد. او باایستادن در جایگاه نماد تداوم تاریخی، نه فرمانده یک جنبش، این امکان را فراهم کرد که جامعه پیش از هر چیز به یک جمعبندی درونی برسد.
در واقع، جامعه ایران نخست به این داوری رسید که سلطنت مشروطه، با توجه به تجربه تاریخی و وضعیت نهادی کشور، بهترین گزینه ممکن برایگذار است و سپس به دنبال نمادی گشت که بتواند این پیوستگی تاریخی را بدون تحمیل اراده سیاسی نمایندگی کند. در این روند، شاهزاده رضا پهلوی نه علت شکلگیری شعار «جاوید شاه»، بلکه نقطه تمرکز طبیعی آن شد؛ تمرکزی که از بالا تحمیل نشد، بلکه از پایین شکل گرفت.
به این معنا، نقش شاهزاده نقش یک رهبر بسیجکننده نیست، بلکه نقش یک عامل سیاسی قابل اتکا است؛ شخصیتی که با ماندن، هزینه دادن، پرهیز از خشونت و تأکید بر همبستگی ملی، امکان انتخاب را برای جامعه حفظ کرد. از این نگاه، «جاوید شاه» فریاد شخصی برای یک فرد نیست، بلکه اعلام وفاداری به مسیری است که او نماد تاریخی و سیاسی آن شده است.
در پایان، «جاوید شاه» را باید پایان یک دوره فکری دانست؛ پایان پندار اصلاحپذیری جمهوری اسلامی، پایان رویای ایدئولوژی چپ و پایان جمهوری خواهی بیپشتوانه نهادی. این شعار اعلام زایش یک خواست روشن است؛ بازگشت به دولت ملی، سکولار، توسعه گرا، مداراگر با کشورهای جهان و پاسخگو.
شاید برای نخستینبار در چند دهه اخیر، مردم ایران نه تنها علیه چیزی، بلکه برای تغییری معنادار فریاد میزنند و همین است که «جاوید شاه» را از یک شعار به یک برنامه سیاسی بدل کرده است. و بیگمان سالها طول میکشد تا تاریخ درباره این لحظه داوری کند، اما یک چیز روشن است: «جاوید شاه» صدای جامعهای است که پس از دههها آزمون و خطا، دوباره راه خود را یافته است.

