سعید جلیلیان، حقوقدان و وکیل پایه یک دادگستری – درگیریهای خونین قفقاز جنوبی در سالهای ۱۹۱۸–۱۹۲۰ یکی از غمانگیزترین فصلهای تاریخ منطقه است؛ فصلی که در آن مردمی که قرنها در کنار هم زندگی کرده بودند، ناگهان به جان هم افتادند.
این منطقه تا پیش از معاهدههای گلستان (۱۸۱۳) و ترکمنچای (۱۸۲۸) بخشی از ایران بود و در تمام دوران صفویه، افشاریه، زندیه و قاجار بهعنوان ایالات شمالی ایران اداره میشد. در آن دوران، هویت غالب «ایرانی» بود؛ مسلمان شیعه، سنی، ارمنی گرگوری و گرجی ارتدوکس همه خود را رعیت شاه ایران میدانستند. نخبگان قفقازی در دربار تهران و اصفهان مقامهای عالی داشتند، ازدواجهای مختلط رایج بود و درگیریهای قومی-مذهبی نادر و محلی بود؛ چون چتر قدرتمند حکومت مرکزی و هویت ملی ایران تعادل را حفظ میکرد. هویتهای قومی و مذهبی ضمن یک هویت فراگیر ایرانی در صلح و آرامش محترم شمرده میشدند و به ندرت خشونت قومی و مذهبی ایجاد می شد.
با جدایی قفقاز ا ایران و الحاق به روسیه، سیاست روسسازی و دستهبندی رسمی مردم به «مسلمان»، «ارمنی» و «گرجی» آغاز شد. سپس در اواخر قرن نوزدهم ملیگرایی مدرن (داشناک، مساوات، منشویکهای گرجی) هر گروه را به ساختن «دولت-ملت» خود مشغول کرد. اما نقشه قومی قفقاز مثل پازلی درهمتنیده بود؛ هیچ خط طبیعی یا تاریخی برای جداسازی وجود نداشت.
در بهار ۱۹۱۸، با پیمان برست-لیتوفسک، چتر امپراتوری روسیه هم برداشته شد. خلاء قدرت مطلق ایجاد شد و سه گروه که تازه هویت ملی خود را ساخته بودند، همزمان برای کنترل همان زمین کوچک رقابت کردند. خاطره نسلکشی ارمنیها در خاک عثمانی (۱۹۱۵) و کشتارهای متقابل ۱۹۰۵–۱۹۰۶ در قفقاز، ترس و انتقام را تشدید کرد.
ورود ارتش عثمانی در تابستان ۱۹۱۸ مثل ریختن بنزین روی آتش بود. عثمانیها علنا از مسلمانان ترکزبان حمایت نظامی کردند، اسلحه دادند و حتی مستقیما در جنگ با ارمنیها شرکت کردند. این حمایت یکطرفه، درگیریهای محلی را به «جنگ نیابتی عثمانی-ارمنی» تبدیل کرد و مسائل نسلکشی آناتولی را مستقیما به قفقاز صادر نمود.
در نتیجه، در نبود چتر بزرگ تاریخی ایران و چتر امنیتی و نظامی روسیه، هیچ هویت فراگیری باقی نماند، هویتهای قومی و مذهبی که قرنها در کنار یکدیگر زیسته و آمیخته بودند، ناگهان به خصمانهترین شکل ممکن به جان هم افتادند و قفقاز جنوبی در ۱۹۱۸–۱۹۲۰ به دریایی از خون تبدیل شد.
با امضای آتشبس مودروس (۳۰ اکتبر ۱۹۱۸) و شکست قطعی متحدین، نیروهای عثمانی مجبور به خروج فوری از باکو و قفقاز شدند. در این خلأ، بریتانیا برای حفظ میدانهای نفتی باکو (که بیش از ۲۰ درصد نفت جهان را تأمین میکرد) یگان ویژه «دانسترفورس» را به فرماندهی ژنرال لیونل دانسترویل در نوامبر–دسامبر ۱۹۱۸ وارد شهر کرد.
محمد امین رسولزاده، رهبر حزب مساوات و رئیس شورای ملی آذربایجان، بلافاصله با انگلیسیها وارد مذاکره شد، توافق امنیتی امضا کرد[۱] و نیروهای بریتانیایی را در باکو مستقر نمود. در مقابل، انگلیسیها دولت آذربایجان را به رسمیت شناختند، کمک مالی و تسلیحاتی دادند و تا اوت ۱۹۱۹ نقش حافظ اصلی قدرت مساوات را ایفا کردند. این همکاری، هرچند از نظر رسولزاده تاکتیکی و موقت بود، عملاً مهمترین عامل بقای جمهوری آذربایجان ( کذا )در برابر تهدید بلشویکی در ماههای آخر عمر کوتاه آن (تا آوریل ۱۹۲۰) به شمار میرود.
به این ترتیب، دولتی که در بهار ۱۹۱۸ با حمایت عثمانی به دنیا آمده بود، در زمستان همان سال با حمایت بریتانیا نفس کشید و در بهار ۱۹۲۰ با حمله ارتش سرخ برای همیشه فروپاشید. باکو، پایتخت نفتی قفقاز، در کمتر از دو سال سه بار دست به دست شد: از کمون بلشویکی به عثمانی، از عثمانی به بریتانیا، و سرانجام به شوروی.
در ۲۸ آوریل ۱۹۲۰ ارتش سرخ یازدهم به فرماندهی میخائیل توخاچفسکی و گریگوری اوردژونیکیدزه بدون مقاومت جدی وارد باکو شد و جمهوری دموکراتیک آذربایجان را در عرض چند روز سرنگون کرد. این حمله ظاهراً با یکی از اصول مقدس لنینی -«حق تعیین سرنوشت ملتها» که از ۱۹۱۴ در همه نوشتهها و فرمان صلح ۱۹۱۷ و حتی در متن پیمان برست-لیتوفسک ۱۹۱۸ تکرار شده بود- در تضاد کامل قرار داشت.
لنین این اصل را هیچگاه یک حق مطلق لیبرالی نمیدانست؛ آن را ابزاری تاکتیکی در خدمت انقلاب پرولتاری جهانی میدید. بلشویکها دولت مساوات را به عنوان یک دولت بورژوا-ملی و وابسته به بریتانیا ارزیابی میکردند و مداخله خود را با توجیه حمایت از انقلاب پرولتاریا و پاسخ به درخواست ظاهری کارگران محلی مشروع جلوه دادند. از نظر بلشویکها، «حق تعیین سرنوشت ملی» که خود به عنوان یک اصل تاکتیکی مطرح شده بود، در مقابل بقای انقلاب پرولتاریا و گسترش سوسیالیسم جهانی ابزاری تاکتیکی تلقی میشد و بنابراین میتوانست مورد محدودیت قرار گیرد. علاوه بر این، نفت باکو به عنوان منبع حیاتی برای بقای دولت شوروی در منطقه اهمیت فوقالعادهای داشت و بلشویکها نمیخواستند این منابع حیاتی در دست بورژوازی ملی باقی بماند. روایت رسمی بلشویکها همچنین بر این تأکید داشت که کارگران باکو «درخواست کمک» کردهاند، هرچند حزب کمونیست محلی بسیار ضعیف بود.
به این ترتیب، اشغال باکو توسط بلشویکها را میتوان هم به عنوان یک اقدام ایدئولوژیک در خدمت انقلاب پرولتاریا و هم به عنوان یک تصمیم استراتژیک برای کنترل منابع حیاتی منطقه فهمید.[۲]
همین منطق یک سال بعد برای اشغال گرجستان منشویک (فوریه ۱۹۲۱) و پیشتر برای ارمنستان (نوامبر ۱۹۲۰) نیز به کار رفت. لنین شخصا در نامهها و سخنرانیهای ۱۹۲۰–۱۹۲۲ بارها هشدار داد که «شووینیسم روسی بزرگ» بزرگترین خطر است، اما در عمل، نیازهای فوری جنگ داخلی، محاصره اقتصادی و ضرورت تأمین منابع (نفت، راهآهن، امنیت مرزها) او را واداشت که اصل تعیین سرنوشت را به حاشیه براند.
به همین دلیل، در حالی که در سپتامبر ۱۹۲۰ کنگره خلقهای شرق در باکو برگزار میشد و لنین از سیاست ضداستعماری سخن میگفت، شهر باکو شش ماه بود که با زور سرنیزه ارتش سرخ اشغال شده بود. این تناقض آشکار بین تئوری و عمل، همان چیزی است که بعدها منتقدان (از تروتسکی تا پژوهشگران معاصر) آن را «امپریالیسم سرخ» یا «تزاریسم با پرچم سرخ» نامیدند.
واقعیت حکمرانی بر یک کشور چندملیتی عظیم با سابقه امپریالیستی، لنین را -هرچند به صورت موقت و تاکتیکی از نظر خودش- به سیاستهایی سوق داد که در عمل شباهت زیادی به همان امپریالیسمی داشت که او سالها علیهاش مبارزه کرده بود. این تناقض در دوران استالین به سیاست آشکار سرکوب ملیتها تبدیل شد، اما ریشه آن دقیقاً در تصمیمات سخت بهار ۱۹۲۰ نهفته است.
محمد امین رسولزاده، روشنفکری که در سالهای مشروطه به مدت حدودا دوسال در ایران فعالیت روزنامهنگاری داشته و گزارشهای جالبی برای روزنامه ترقی تهیه کرده و ایران را «ملت واحده» میدانست،[۳] در فاصله کوتاه ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۳، زیر فشار توفانی از حوادث، مسیر زندگی اش بهکلی دگرگون شد. انقلاب بلشویکی، خروج ناگهانی روسیه از قفقاز پس از برست-لیتوفسک، ورود ارتش عثمانی و «ارتش اسلام»، تأسیس جمهوری آذربایجان، عقبنشینی عثمانی، آمدن انگلیسیها، و سرانجام حمله ارتش سرخ و فرارش از باکو. او به این باور رسیده بود که دیگر هیچ قدرت قابل اتکایی در ایران وجود ندارد و تنها راه نجات، دلبستگی به ناسیونالیسم ترکی در حال برخاستن در آناتولی و ساختن هویتی کاملاً جدا و مستقل برای آذربایجان شمال ارس (کذا فی الاصل) است.
او در تبعید، در اوج ناامیدی و خشم، کتاب «سیاوش زمانه»[۴] را نوشت؛ اثری که قرار بود مرثیه سقوط جمهوری آذربایجان و فریاد تورانگرایی باشد. اما همین کتاب، ناخواسته و به رغم اراده نویسنده، گواه محکمی شد بر عمق و نفوذ قطعنشدنی هویت ایرانی در این سرزمین.
در حال فرار از باکو بعد از ورود ارتش سرخ و در مخفیگاهی در شهر کوهستانی لاهیج، در شبی پر از اضطراب، تنها کتابی که روح رسول زاده را تسلی داد و الهامبخش نوشتن شد، شاهنامه فردوسی بود؛ نه دیوان ترکی، نه حماسه اویغوری، بلکه شاهنامه ایرانی. او برای روایت درد خودش و ملت نوپایش! ناچار شد به اسطوره سیاوش پناه ببرد؛ سیاوشی که پاکدامنیاش در آتش آزمایش شد و در توران قربانی خیانت افراسیاب گردید.
همه استعارههای کلیدی کتاب از جهانشناسی ایرانی میآیند:
ترکیه را «افراسیاب» مینامد؛آذربایجانِ جوان را «سیاوش پاکدامن» میخواند که از دامان «سودابه بیعفت» رها شده؛ آرزوی توران را با زبان و تصویرهایی بیان میکند که فقط در نسبت با ایران معنا دارند؛ حتی وقتی میخواهد بزرگترین رویای پانترکیستی خود را بگوید، ناچار است از دل شاهنامه فردوسی سخن بگوید.
این پارادوکس تلخ، در تمام صفحات «سیاوش زمانه» فریاد میزند؛ رسولزاده هر قدر هم تلاش کرد که آذربایجان را از ایران جدا کند و هویت تازهای برایش بتراشد، حتی در اوج دلباختگی به تورانگرایی، در عمیقترین لایههای ذهن و زبانش، هنوز در جهان ایرانی نفس میکشید. اسطورههایی که با آنها خود و ملتاش را تعریف میکرد، همه از ایران بودند؛ افراسیاب، توران، سیاوش، فرنگیس، سودابه، فقط در نسبت با ایران معنا دارند و بدون ایران بیمعنا میشوند.
به همین دلیل، همین کتابی که قرار بود مانیفست جدایی کامل از ایران و پیوستن به توران باشد، در واقع گواه دیگری شد بر این حقیقت تاریخی که قفقاز جنوبی، حتی در لحظه تولد هویت ملی نویناش(کذا)، هرگز نتوانست از سایه تمدن و فرهنگ ایران بیرون بیاید. رسولزاده، حتی وقتی میخواست «ضد ایران» باشد، ناچار بود با زبان و اسطوره ایران سخن بگوید؛ و این، اعتراف ناخواسته و دردناک او به پیوستگی جدانشدنی آذربایجان با ایران بود.
محمد امین رسولزاده و نریمان نریمانوف، دو دوست و همرزم دیروز در حزب همت، پس از انقلاب ۱۹۱۷ دو مسیر کاملا متضاد را برگزیدند؛ اما هر دو، هرچند به ظاهر در دو قطب ایدئولوژیک جهان قرار گرفتند، هرگز نتوانستند از جهان ایرانی بیرون بیایند.
نریمان نریمانوف، دوست دیروز و رقیب امروز رسولزاده، راه دیگری رفت. او در ۱۹۰۵ به بلشویکها پیوست، در ۱۹۲۰ با ارتش سرخ به باکو بازگشت و تا ۱۹۲۲ رئیس شورای کمیسرهای خلق جمهوری آذربایجان شوروی شد. در نگاه اول، او نماینده کامل ایدئولوژی کمونیستی و اتحاد جماهیر بود؛ کسی که در دسامبر ۱۹۲۰ در بیانیه معروفش اعلام کرد قرهباغ، زنگزور و نخجوان دیگر بخشی از ارمنستان است و اعتقاد و ایمانش به میهن سوسیالیستی را نشان داد.[۵]
اما نریمانوف هم، در عمق وجودش، از جهان ایرانی جدا نبود. او که در جوانی، در اوج نهضت مشروطه ایران، نمایشنامه «نامه نادری» را نوشته بود.
نریمان نریمانوف در سال ۱۲۷۸ خورشیدی/۱۸۹۹ میلادی، یعنی نوزده سال پیش از تأسیس «جمهوری دموکراتیک آذربایجان» و بیستودو سال پیش از الحاق آن به اتحاد شوروی، نمایشنامهای تاریخی به نام «نادر شاه» نوشت که در آن هیچ اثری از جغرافیای سیاسی «آذربایجان» به معنای امروزی نیست. نریمانف در این اثر، باکو، شکی، شیروان و دربند را صرفاً «سرزمینهای زیبای ایران» و «مناطق ایرانی» مینامد و از زبان طهماسب میرزا میگوید: «سرزمینهای زیبای ایران، مناطق بادکوبه، شیروان و شکی تابع لزگیها شدهاند». جوادخان (دایی نادر) نیز خطاب به نادر میگوید: «نادر! مبارزه در راه وطن کار مقدسی است، کاریست که همه مردم ایران را از تو راضی خواهد کرد؛ اگر سرزمینهایی را که اجساد پدرانمان در آنها مدفون است از دست دشمن بازستانی، کاری بس بزرگ و مقدس انجام دادهای». این سخن، گواهی روشن است که در ذهن نریمانفِ پیشابلشویک، قفقاز جنوبی نه یک «ملت» جداگانه، بلکه بخشی جداییناپذیر از ایران تاریخی و سرزمین اجدادی «همه مردم ایران» بود.[۶]
به این ترتیب، دو مردی که سرنوشت سیاسیشان آنها را به دو سوی متضاد تاریخ پرتاب کرد -یکی به دامان ناسیونالیسم ترکی و تورانگرایی، دیگری به دامان بلشویسم و اتحاد شوروی- هر دو، در عمیقترین لایههای فکری و احساسیشان، هنوز در جهان ایرانی نفس میکشیدند. رسولزاده با سیاوش و افراسیاب، نریمانوف با نادرشاه؛ هر دو، حتی در اوج دلباختگی به ایدئولوژیهای وارداتی، ناچار بودند با زبان و اسطوره ایران سخن بگویند. این، گواه زندهای است بر اینکه قفقاز جنوبی، حتی در لحظه تولد هویتهای ملی نویناش، هرگز نتوانست از سایه تمدن و فرهنگ ایران بیرون بیاید.
انور پاشا، وزیر جنگ جوان و جاهطلب عثمانی و یکی از سه پاشای اصلی جنگ جهانی اول، پس از شکست فاجعهبار امپراتوری در نوامبر ۱۹۱۸ و فروپاشی کامل آن، رویای احیای یک «توران بزرگ» را در سر می پروراند؛ امپراتوریای ترکتبار که از استانبول تا آلتای و از قفقاز تا سینکیانگ گسترده باشد.
او این آرمان پانتورانیستی را ابتدا در قفقاز دنبال کرد. جایی که با «ارتش اسلام» به قفقاز لشکر کشید. اما چند هفته بعد آتشبس مودروس همه چیز را بر باد داد.
پس از شکست، انور به مسکو گریخت. لنین، که به دلایل ژئوپولیتیک ضدبریتانیایی به پانتورانیسم و پاناسلامیسم علاقهمند بود، ابتدا از او استقبال کرد و در نوامبر ۱۹۲۱ او را به بخارا فرستاد تا شورش باسماجیها را «کنترل» کند و در صورت امکان از آن برای فشار به هند انگلیس استفاده کند. انور اما خیانت کرد، به باسماجیها پیوست، خود را «داماد رسولالله و امیر لشکر توران» خواند و علیه ارتش سرخ اعلام جهاد کرد.
ایده پان ترکیسم و پان تورانیسم مورد علاقه انگلیس ها هم بود و حتی در مقاطعی تلاش هایی برای بسط آن از سوی آنها صورت گرفت. در اوج «بازی بزرگ» [۷]، وقتی روسیه تزاری به سمت هند پیش میرفت، مأموران بریتانیایی بهویژه آرمینیوس وامبری (جاسوس و خاورشناس مجارستانی) پیشنهاد دادند که از ترکزبانان جنوب روسیه و آسیای مرکزی بهعنوان «سدّی ترکی–اسلامی» در برابر روسها استفاده شود. لندن حتی در مطبوعات خود پانترکیسم را ترویج میکرد تا عثمانی را علیه روسیه تحریک کند.
انور پاشا، بیخبر یا بیاعتنا به اینکه قدرتهای بزرگ سالها از همین ایده برای منافع امپریالیستی خودشان سوءاستفاده کرده بودند، فکر میکرد این بار میتواند آن را به نام خودش به کار بگیرد.
در نهایت، در ۴ اوت ۱۹۲۲، در نزدیکی دوشنبه، در جنگ با ارتش سرخ کشته شد. جسدش هفتاد و چهار سال در تاجیکستان ماند تا اینکه در ۱۹۹۶ به ترکیه منتقل شد و با تشریفات دولتی دفن گردید. انور، که میخواست امپراتوری را در شرق احیا کند، در واقع آخرین قربانی همان «بازی بزرگ» شد که دههها پیش انگلیسیها و روسها برای تسلط بر قلب آسیا طراحی کرده بودند؛ ایدهای که هرگز مبنای واقعی نداشت و فقط ابزاری بود در دست قدرتهای بزرگ برای فشار به هند، نفت و راههای استراتژیک. انور پاشا، عاشق توران، در نهایت در راه رویایی مرد که همه قدرتهای امپریالیستی قرن بیستم، هر کدام به نوبت، از آن به سود خودشان استفاده کرده بودند.
بخش پیشین را اینجا مطالعه کنید.
ادامه دارد …
[۱] Murgul, Y. (2020). Army of Islam. In U. Daniel, P. Gatrell, O. Janz, H. Jones, J. Keene, A. Kramer, & B. Nasson (Eds.), 1914-1918-online. International Encyclopedia of the First World War. Freie Universität Berlin. https://doi.org/10.15463/ie1418.11491
[۲] Hasanli, J. (n.d.). Sovietization of Azerbaijan and inclusion of Karabakh into the diplomatic agenda: Administrative division of the Azerbaijan SSR from April to November 1920. IRS TIRS Heritage. Retrieved from https://irs-az.com
[۳] رسولزاده، محمدامین. گزارشهایی از انقلاب مشروطیت ایران. ترجمه رحیم رئیسنیا. تهران: انتشارات شیرازه، چاپ اول، ۱۳۷۷، ص ۵۸ .
[۴] سیاوش زمانه. ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی. چاپ اول. تبریز: پرویز زارع شاهمرسی، ۱۳۸۴.
[۵] Hasanly, J. (2011). Moscow and the delimitation of Karabakh in the 1920s. Vol. 4, No. 18, September 15, 2011. Baku State University.
[۶] کلاشی، حجت. «ایران در نمایشنامه نادرشاه.» دوماهنامه فرهنگی–تاریخی دربند، سال دوم، شمارهٔ ۳ و ۴، اسفند ۱۳۹۵ تا خرداد ۱۳۹۶، صص ۱۰۵–۱۱۲
[۷] رقابت پنهان و شدید بریتانیا و روسیه در قرن نوزدهم (حدود ۱۸۳۰–۱۹۰۷) برای تسلط بر آسیای مرکزی، ایران و افغانستان تا راه هند امن بماند و روسیه به آبهای گرم نرسد.

