سعید جلیلیان، حقوقدان و وکیل پایه یک دادگستری – در ۶ آوریل ۱۹۱۷ امریکا رسما وارد جنگ جهانی اول شد. در تاریخ ۸ ژانویه ۱۹۱۸ ویلسون رئیس جمهور امریکا طی نطقی در جلسه مشترک کنگره امریکا ۱۴ اصل را به عنوان مبنای مذاکرات صلح آینده پیشنهاد کرد.
چهارده اصل ویلسون مجموعهای از پیشنهادهای سیاسی و دیپلماتیک بود که رئیسجمهور ایالات متحده، وودرو ویلسون، بهعنوان برنامهای جامع برای برقراری صلح پایدار پس از جنگ جهانی اول ارائه کرد. مناسبت این سخنرانی، آغاز گفتوگوهای صلح و نیاز به چارچوبی روشن برای نظم جهانی پس از پایان جنگ بود؛ چارچوبی که نه تنها زمینه پایان جنگ را فراهم کند، بلکه از وقوع جنگهای آینده نیز جلوگیری کند.
در این طرح، ویلسون خواستار دیپلماسی آشکار و پایان توافقهای محرمانه میان کشورها شد و بر آزادی کشتیرانی در دریاها و رفع موانع اقتصادی و تجاری میان دولتها تأکید کرد. او همچنین پیشنهاد داد که کشورها سطح تسلیحات خود را به حداقل میزان مورد نیاز برای حفظ امنیت داخلی کاهش دهند و دعاوی استعماری با درنظرگرفتن منافع مردم تحت استعمار بررسی شود. بخش مهمی از اصول ویلسون به حل مشکلات سرزمینی اروپا و خاورمیانه میپرداخت، از جمله بازگرداندن استقلال بلژیک، بازپسگیری آلزاس–لورِن توسط فرانسه، تعیین مرزهای ایتالیا بر اساس خطوط قومی، و ایجاد خودمختاری برای ملتهای امپراتوریهای در حال فروپاشی مانند اتریش–مجارستان و عثمانی. ویلسون همچنین بر استقلال لهستان با دسترسی به دریا تأکید کرد.
همچنین تأسیس نهادی بینالمللی به نام جامعه ملل که وظیفه آن تضمین امنیت جمعی و جلوگیری از بروز جنگهای آینده باشد. چهارده اصل ویلسون یکی از نخستین تلاشها برای ارائه یک طرح منسجم و جهانی جهت برقراری صلح و ایجاد نظم نوین بینالمللی پس از یک جنگ فراگیر محسوب میشود.[۱]
اصل دوازدهم به وضعیت امپراتوری عثمانی و مردمانی میپرداخت که در چارچوب این امپراتوری زندگی میکردند. این اصل، که یکی از مهمترین و حساسترین اصول طرح ویلسون بود، بر این نکته تأکید میکرد که در قلمروهای غیرترک امپراتوری عثمانی فرصت خودمختاری و تعیین سرنوشت برای ملتها باید فراهم شود؛ در حالیکه خود ترکیه آناتولی بهعنوان یک دولت مستقل حفظ شود. ویلسون همچنین خواستار تضمین آزادی کشتیرانی در تنگههای بسفر و داردانل شد؛ مسیری استراتژیک که از نظر اقتصادی و نظامی برای بسیاری از کشورها اهمیت حیاتی داشت.
این اصل از یک سو پاسخی بود به واقعیت فروپاشی ساختار چندملیتی امپراطوری عثمانی و از سوی دیگر تلاشی برای ایجاد نظمی جدید که در آن اقوام و ملل تحت سلطه امپراطوری -از اعراب گرفته تا ارمنیها و کردها- بتوانند بر پایه هویت و منافع خود تصمیمگیری کنند.
اصل دوازدهم صراحتا اعلام میکرد که اقوام و ملل غیرترک عثمانی (ارمنیها، کردها، عربها و دیگران) باید از امنیت حیات و فرصت کامل توسعه خودمختار برخوردار شوند و تنگهها برای همیشه برای کشتیهای همه ملتها باز بماند. آمریکا در آن لحظه خود را پرچمدار این اصول معرفی کرد.
دو سال و نیم بعد، معاهده سور (۱۰ اوت ۱۹۲۰)[۲] دقیقاً بر همین پایه نوشته شد، بر مبنای معاهده سور:
- یک ارمنستان بزرگ و مستقل (شامل شش ولایت شرقی و دارای ساحل دردریای سیاه) ایجاد و آمریکا بهعنوان قیم احتمالی آن پیشنهاد گردید.
- منطقه خودمختار و سپس مستقل کردستان در جنوبشرقی آناتولی پیشبینی شد.
- تنگهها کاملاً غیرنظامی و آزاد اعلام شدند.[۳]
یکی از مهمترین وجوه معاهده، ارجاع تعیین مرزهای ارمنستان و ترکیه به داوری رئیسجمهور آمریکا، وودرو ویلسون، بود. طبق ماده ۸۹ معاهده، ویلسون مأمور شد تا مرزهای ارمنستان در ولایتهای ارزروم، ترابوزان، وان و بیتلیس را تعیین کند، دسترسی ارمنستان به دریا را تضمین کند و همچنین تدابیر لازم برای خلع سلاح مناطق مرزی ترکیه اتخاذ شود. ویلسون پس از بررسی دقیق اسناد و شواهد، رأی داوری خود را صادر کرد و مرزها و حقوق ارمنستان را مشخص کرد.
اما این معاهده هرگز اجرا نشد. تنها پانزده ماه بعد، در ژوئیه ۱۹۲۳، در لوزان همه چیز عوض شد.
پس از پایان جنگ جهانی اول و شکست امپراتوری عثمانی، معاهده سور (۱۹۲۰) به عنوان چارچوبی محدودکننده برای ترکیه طراحی شد که بخشهایی از قلمرو این کشور را به کشورهای همجوار واگذار میکرد و کنترل منابع استراتژیک را در اختیار قدرتهای پیروز قرار میداد. با این حال، جنبش ملیگرای کمالیستی در آناتولی مقاومت مؤثری علیه اشغالگران و محدودیتهای معاهده سور نشان داد و مانع اجرای عملی آن شد.
در همین دوره، شوروی تازه تأسیس نیز به دنبال تثبیت نفوذ خود در قفقاز و جنوب روسیه بود. روابط ترکیه با شوروی، به ویژه پس از پیمان مسکو (۱۶ مارس ۱۹۲۱)، نشان داد که مسکو میتواند یک متحد استراتژیک برای آنکارا باشد. پیمان مسکو، که شامل تعیین مرزهای جمهوریهای شوروی و اعطای حمایتهای متقابل بود، ترکیه را به بلوک سرخ نزدیک میکرد و برای غرب، به ویژه بریتانیا و فرانسه، این امکان را به وجود میآورد که نگرانیها از گسترش نفوذ شوروی در خاورمیانه افزایش یابد.
مذاکرات لوزان (۱۹۲۲–۱۹۲۳) در این چارچوب برگزار شد. دیپلماتهای غربی، با علم به این تهدید، تصمیم گرفتند با اعطای امتیازاتی به ترکیه، آنکارا را در حوزه نفوذ خود نگه دارند و مانع نزدیکی کامل ترکیه به اتحاد شوروی شوند. این امتیازات شامل پذیرش اصلاحات مرزی، معافیتهایی در منابع استراتژیک و به رسمیت شناختن استقلال سیاسی ترکیه بود. به عبارت دیگر، انعطاف غرب در لوزان نه صرفا نتیجه ضعف دیپلماتیک، بلکه محصول محاسبه استراتژیک بود؛ آنها تلاش داشتند ترکیه را از بلوک شوروی دور نگه دارند و از ایجاد یک «اتحاد سرخ و سبز» -ترکیبی از دولت ملیگرای ترکیه و جمهوری شوروی- جلوگیری کنند.
شواهد تاریخی از جمله مکاتبات جورج کرزن، وزیر امور خارجه بریتانیا، و گزارشهای سفارت بریتانیا در آنکارا نشان میدهد که دیپلماتهای غربی بهطور آشکار یا ضمنی از اعطای امتیازاتی به ترکیه حمایت کردند تا آنکارا از تمایل به نزدیکی با مسکو بازماند.[۴]
به این ترتیب، لوزان نه تنها به ترکیه امکان بازسازی قدرت داخلی و خارجی خود را داد، بلکه نشاندهنده رویکرد واقعگرایانه و استراتژیک غرب در مواجهه با یک کشور نوظهور در مرزهای اتحاد شوروی بود. فراموش شدن معاهده سور و جایگزینی آن با لوزان، صرفاً یک بازنگری دیپلماتیک ساده نبود، بلکه بخشی از یک بازی ژئوپلیتیک گسترده بود که هدف آن ایجاد تعادل میان ترکیه، شوروی و قدرت های غربی و جلوگیری از شکل گیری اتحاد استراتژیک بین آنکارا و مسکو بود.
برای آمریکا، کردستان و ارمنستان هرگز اولویت نبودند؛ تنها چیزی که غیرقابل مذاکره بود، آزادی کامل کشتیرانی در تنگهها و جلوگیری از تسلط شوروی یا متحدش بر آنها بود.
در لوزان دقیقاً همین اتفاق افتاد:
- هیچ اشارهای به ارمنستان یا کردستان نشد.
- تنگهها کاملاً غیرنظامی و باز ماندند.
- ترکیه آتاترک با یک پیروزی آبرومندانه از شوروی جدا شد و به سمت غرب چرخید.[۵]
به این ترتیب، حق تعیین سرنوشت ارمنیها و کردها که ویلسون آن را در اصل دوازدهم اصول چهارده گانه به صراحت مطرح کرده بود، در کمتر از سه سال قربانی یک محاسبه سرد ژئوپولیتیک شد.[۶]
استالین در تمام دوران قدرت خود (۱۹۲۸–۱۹۵۳) همیشه خود را وفادارترین شاگرد لنین و مدافع سرسخت مارکسیسم-لنینیسم معرفی میکرد، اما در عمل، از همان لحظهای که قدرت مطلق را به دست گرفت، بسیاری از اصول بنیادین این ایدئولوژی را یا کنار گذاشت یا بهطور کامل وارونه کرد.
لنین «حق تعیین سرنوشت ملتها تا حد جدایی» را حتی اگر به ضرر انقلاب پرولتاری باشد، به رسمیت میشناخت و بارها تأکید کرد که انقلاب روسیه فقط جرقهای است و بدون پیروزی در کشورهای پیشرفته صنعتی، سوسیالیسم در یک کشور عقبمانده محکوم به انحراف یا شکست است. هرچند واقعیت حکومت و ایجاد دیکتاتوری پرولتاریا در روسیه بعدها موجب شد لنین تصمیماتی بگیرد و شعارها را نقض کند اما اینها را تاکتیک های موقت می دانست.
اما استالین حق تعیین سرنوشت را به یک شعار توخالی تبدیل کرد؛ در عمل هرگونه تلاش برای جدایی یا حتی خودمختاری واقعی را با عنوان «ناسیونالیسم بورژوایی» و «خیانت» سرکوب کرد (تبعید جمعی چچنها، اینگوشها، تاتارهای کریمه، پاکسازیهای اوکراین، بالتیک و …).
در اواخر دهه ۱۹۲۰، شوروی با یک بحران نظری و عملی مهم روبهرو بود، چگونگی پیشبرد سوسیالیسم در غیاب انقلاب جهانی.
لنین معتقد بود که موفقیت انقلاب روسیه به انقلاب در کشورهای صنعتی پیشرفته وابسته است و تنها با همبستگی طبقه کارگر بینالمللی میتوان فشارهای اقتصادی، نظامی و سیاسی سرمایهداری جهانی را خنثی کرد. تروتسکی نیز بر همین دیدگاه تأکید داشت و هرگونه تمرکز صرف بر توسعه داخلی شوروی را خطرناک میدانست، زیرا بدون انقلاب جهانی، سوسیالیسم در روسیه پایدار نخواهد بود. در مقابل، استالین نظریه «سوسیالیسم در یک کشور» را مطرح کرد و معتقد بود که حتی در صورت شکست انقلاب جهانی، شوروی میتواند مسیر سوسیالیستی خود را پیش ببرد. او توسعه اقتصادی داخلی، صنعتیسازی سریع و تحکیم قدرت سیاسی حزب را راهبرد اصلی میدانست. این اختلافها پس از مرگ لنین به کشمکش سیاسی و تئوریک در حزب بلشویک منجر شد، اما با قدرتگیری استالین، نظریه او به سیاست رسمی شوروی تبدیل شد و مسیر تاریخی کشور در زمینه صنعتیسازی، توسعه اقتصادی و تمرکز سیاسی را تعیین کرد، در حالی که انقلاب جهانی به یک هدف دورافتاده و ثانوی بدل شد.
استالین در ۱۹۲۴ نظریه «سوسیالیسم در یک کشور» را مطرح کرد؛ نظریهای که مستقیما با هشدارهای لنین در وصیتنامهاش در تضاد بود. این نظریه در واقع توجیه ایدئولوژیک برای قطع کمک به انقلاب جهانی، و تبدیل شوروی به یک قدرت ملی-امپریالیستی شد.
انقلاب جهانی پرولتاریا را کنار گذاشت و بهجای آن، بزرگترین ارتش دائمی تاریخ، بزرگترین بوروکراسی وحشیانه و احیای ناسیونالیسم روس («میهنپرستی سوسیالیستی»، ستایش ایوان مخوف و پتر کبیر، روسیه بهعنوان «برادر بزرگتر») را نشاند.
به این ترتیب، استالین از مارکسیسم-لنینیسم فقط یک پوسته ایدئولوژیک نگه داشت تا دیکتاتوری شخصی، صنعتیسازی اجباری، گولاگ و یک امپراتوری چندملیتی با مرکزیت روسیه را توجیه کند.
در دهه۱۹۴۰، استالین بهعنوان حاکم مطلق بزرگترین کشور جهان، دیگر هیچ شباهتی به انقلابی ضدتزاری نداشت؛ او کاملاً به همان اهداف کلاسیک امپراتوری روسیه بازگشته بود. دسترسی به آبهای گرم، تسلط بر تنگهها، و پیشروی به سمت جنوب و خلیج فارس.
استالین با امضای پیمان مولوتوف-ریبنتروپ دراوت ۱۹۳۹ آخرین تحقیرهای برست-لیتوفسک را پاک کرد، لهستان را دوباره تقسیم کرد و مرزهای شوروی را از خط کرزن[۷] فراتر برد. سپس در اوت ۱۹۴۱ (سوم شهریور ۱۳۲۰) همراه بریتانیا، ایران را اشغال کرد؛ دقیقا همان تقسیمبندی قدیمی ۱۹۰۷ تکرار شد، شمال حوزه نفوذ روسیه (شوروی)، جنوب حوزه نفوذ بریتانیا، تهران و مرکز بیطرف.
اما این بار استالین قصد خروج نداشت. از ۱۹۴۴ به بعد، برنامه مشخصی برای الحاق یا حداقل ایجاد دولتهای دستنشانده در شمال ایران طراحی کرد. در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ «حکومت خودمختار آذربایجان» به رهبری سید جعفر پیشهوری و در بهمن ۱۳۲۴ «جمهوری مهاباد» به رهبری قاضی محمد اعلام موجودیت کردند.
توجیه رسمی شوروی همان شعار قدیمی بود این بار با رنگ سرخ؛ «حق تعیین سرنوشت ملت آذربایجان و کرد» (کذا فی الاصل) ، «مبارزه با ستم قومی و فئودالیسم»، «آزادی زبان و فرهنگ محلی». اما اسناد آرشیو شوروی (منتشرشده پس از ۱۹۹۱) و خاطرات فرماندهان ارتش سرخ نشان میدهند که هدف واقعی کاملا چیز دیگری بود.
کنفرانس یالتا (۴–۱۱ فوریه ۱۹۴۵) آخرین دیدار سهگانه استالین، روزولت و چرچیل بود که در کاخ لیوادیا در کریمه برگزار شد و عملاً جهان پس از جنگ را تقسیم کرد. در این کنفرانس:
– آلمان به چهار منطقه اشغالی تقسیم شد و غرامت سنگینی برای شوروی در نظر گرفته شد.
– مرزهای لهستان به غرب منتقل شد و قرار شد دولت موقت لهستان «دموکراتیک» باشد (اما در عمل کاملاً کمونیستی شد).
– استالین قول داد سه ماه پس از پیروزی در اروپا به ژاپن حمله کند و در عوض ساخالین جنوبی، جزایر کوریل و امتیازات در منچوری به دست آورد.
– سازمان ملل متحد تأسیس شد و حق وتو برای پنج عضو دائم تصویب شد.
– بهصورت مخفی، «توافق درصد» تأیید شد. رومانی و بلغارستان تقریباً صددرصد در حوزه شوروی، یونان در حوزه بریتانیا، یوگسلاوی و مجارستان پنجاهپنجاه. در نتیجه، یالتا پایان واقعی جنگ جهانی دوم و آغاز رسمی جنگ سرد بود؛ استالین تقریبا همه خواستههایش را گرفت و قول «انتخابات آزاد» در اروپای شرقی را داد که هیچگاه عملی نکرد. نتایج همین کنفرانس بود که بعدا چرچیل را به سخنرانی معروف «پرده آهنین»[۸] (مارس ۱۹۴۶) رساند.
بخش پیشین را اینجا مطالعه کنید.
ادامه دارد….
[۱] Wilson, W. (1984). The Papers of Woodrow Wilson (Vol. 45, A. S. Link, Ed.). Princeton University Press. (Original speech delivered January 8, 1918)
[۲] معاهده سِور (۱۰ اوت ۱۹۲۰) یکی از معاهدات صلح پس از جنگ جهانی اول بود که بین دولت عثمانی و قدرتهای متفق امضا شد. این معاهده تجزیه گستردهٔ سرزمینهای عثمانی، محدودیت شدید نظامی، ایجاد ارمنستان مستقل و پیشبینی خودمختاری برای کردها را در بر داشت. معاهده به دلیل مخالفت جنبش ملیگرای ترکیه به رهبری مصطفی کمال اجرا نشد و سرانجام با معاهده لوزان (۱۹۲۳) جایگزین گردید.
[۳] Treaty of Peace with Turkey (Treaty of Sèvres), 10 August 1920. PDF facsimile. Internet Archive, accessed 2025. Original publication: His Majesty’s Stationery Office
[۴] Lord Curzon. Memories and Reflections. London: Macmillan, 1925, pp. 212–۲۱۷٫
[۵] United Kingdom Foreign, Commonwealth & Development Office. (1923). Treaty of Peace with Turkey, signed at Lausanne, July 24, 1923. Retrieved from https://treaties.fcdo.gov.uk/data/Library2/pdf/TS0016.1923.pdf
[۶] Dizikes, P. (2023, July ۲۴). The “forgotten peace” of World War I. MIT News. https://news.mit.edu/2023/forgotten-peace-world-war-i-lausanne-treaty-0724
[۷] خط کرزن، مرز پیشنهادی لرد کرزن بین لهستان و شوروی در ۱۹۲۰ بود که برای کاهش تنشها و تعیین مناطق نفوذ لهستان طراحی شد و پایهای برای مرزهای شرق اروپا در قرن بیستم شد
[۸] سخنرانی «پرده آهنین» وینستون چرچیل که در ۵ مارس ۱۹۴۶ در شهر فولتونِ آمریکا ایراد شد، یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین سخنرانیهای پس از جنگ جهانی دوم است. موضوع اصلی این سخنرانی هشدار درباره گسترش نفوذ شوروی در اروپا و آغاز شکاف جدی میان شرق و غرب بود؛ شکافی که بعدها به «جنگ سرد» معروف شد.

