محمدعلی غیبی – برای رژیمی که برای بقای خود به هر کاری دست میزند و از انجام ناجوانمردانهترین سیاستها دریغ نمیکند، توطئههایی برای از بین بردن حس میهنپرستی و ایجاد تفرقه و شکاف با تعریف هویتهای جدید و غیرواقعی کار سختی نیست. مسئولان نظام آشکارا گفتهاند که برای حفظ نظام هرکاری لازم باشد میکنند و جالبتر این است که از اصلاحطلب و اصولگرا، از فتنهگر و بصیرتدار(!)، از تاجزاده تا رسایی، هرچقدر هم با هم اختلاف داشته باشند، در مقابل ملت ایران، با هم متحد و یکپارچهاند! و اینجا ملت ایران است که گویی در دام رژیم افتاده و بر اثر سیاستهای آن، دیگر رمقی برای مبارزه ندارد.

چند روز قبل، ویدئوی مردی را دیدم که در متروی تهران ایستاده بود و بعد از قدری خطاب و فریاد خشم علیه رژیم، شعار «ما ملت کبیریم، ایرانو پس میگیریم» داد اما کسی همراهیاش نکرد. مردم تنها تماشایش میکردند و او تنها ماند و تمام امیدی که بسته بود از میان رفت. شنیدم مشابه همین اتفاق در کازرون هم رخ داد و آنجا نیز کسی، فرد شعاردهنده را همراهی نکرد و از قضا دستگیر هم شد. برای من چنین رفتاری آشنا بود، چرا که مدتها قبل خودم نیز در جایی ایستادم و شعار دادم و همه دورم حلقه زدند و تماشا میکردند و کسی همراهیام نکرد و نهایتا با گلویی دریده و قلبی شکسته از سکو پایین آمدم.
از آن موقع همواره از خود پرسیدهام چرا این ملت درمقابل رژیمی که جنایتهایش دیگر تبدیل به یک الگوی سیستماتیک شده، این قدر آرام و سازگاراند و البته در این رابطه همواره مقالات بسیاری نوشتهام. اما آنچه در چنین صحنههایی بیشتر ذهن آدمی را آزار میدهد، از میان رفتن ناخودآگاه حس میهنپرستی در میان ملت ایران است. چنین وضعیتی را من از حدود دو دههی قبل همواره در جامعه احساس کردهبودم اما هیچگاه به ذهنم خطور نکرده بود که تمام اینها نتیجه سیاستهایی برنامهریزی شده و سازمانیافته از سوی رژیم جمهوری اسلامی باشد. اما اکنون شواهدی وجود دارد که منشاء تمام این رذالتها را مشخص میکند.
زمانی به این میاندیشیدم که چرا در تبریز، مردم به بازیهای تیم تراکتور بیشتر از بازیهای تیم ملی توجه دارند. پرسشی که مطرح میشد این بود که آیا علاقهای به میهن در این شهر نمانده؟ اما تجربیات بیشتر زیسته نشان داد دلایل دیگری وجود دارد. آنچه بر اثر تعدد سیاستهای مشخصی از رژیم دیدهشده، این است که رژیم میخواهد تمام نمادهای ملی ایران را آنچنان دچار ضعف و فساد کند که میهنپرستی در ایران برای مردم دارای هزینه گردد و هرکسی از مهر میهن سخن بگوید در میان جوانان او را با الفاظ زشتی مورد تسمخر قرار دهند.
برای نمونه در مورد همین فوتبال، باید یادآوری کرد که چطور شد یک رانتخوار بدنام بهنام «مهدی تاج» که از کشور متواری شده بود بعد از مدتی خیانت دیگر به فوتبال ساحلی ایران در خارج از کشور، باز به ایران برگشت. از تمام پروندههای فساد همچون پرونده مارک ویلموتس به طور سوری تبرئه شد. صلاحیتش برای رئیس فدراسیون شدن تأیید شد و نهایتا رئیس فدراسیون شد! آیا تمام این خباثتها، ناشی از تعلل یا غفلت نظام از فساد بودند یا با یک سیاست عامدانه و سازماندهی شدهای انجام شدند؟
مشخص است که این همه بیحیایی در مقابل اصحاب رسانه و مردم نتیجهی غفلت نیست. زمانی محمد دادکان، رئیس پیشین فدراسیون به زیبایی گفت «تاج و نبی گاهی در آینه خود را بنگرند و از خود بپرسند که اگر جمهوری اسلامی نبود هم این مقام های خود را داشتند؟» سیاستهای اخذشدهی چنین افرادی برای یک تیم، جز ضعف و تصمیمات نادرست و شکستهای غیرمنتظره و دستچین کردن بازیکنان حکومتی مشخصی در تیم ملی و ایجاد یک تیم ملی غیرمردمی نیست. دست آخر اینکه مردم دیگر تیم ملی را، تیم ملی ایران نمیدانند؛ بلکه به درستی آنرا تیم جمهوری اسلامی مینامند و نتایج ضعیفش را که اکنون حتی حریف ازبکستان هم نمیشود، دنبال نمیکنند.
همین وضعیت در تیم ملی والیبال هم صادق است. زمانی تیم والیبال ایران بزرگترین قدرتهای والیبال جهان را براحتی شکست میداد اما مسئولان نظام فورا ترمزش را کشیدند. از سیاستهای شکست عمدی در مقابل ضعیفترین تیمها که حتی اشک و بغض کیومرث کرده، گزارشگر والیبال را هم درآورد که «این شکستها طبیعی نیستند و عمدیاند». یا دستور خامنهای برای استفاده از مربیان داخلی، که دیگر آخرین تیر خلاص بر پیکرهی نیمهجان والیبال ایران بود. تمام این سیاستها، تلاشهای آشکاری بود از سوی رژیمی که داشت از به یاد ایران افتادن ملت ایران به شدت احساس خطر میکرد.
ای کاش سیاستهای رژیم تنها محدود به چنین خرابکاریهایی بود. زمانی تیم فوتبال تراکتورسازی را از دست کارخانه تراکتورسازی تبریز خارج کردند و دست سپاه دادند و اصالتش را از آن ستاندند. اما دیری نگذشت که تشکیلات تروریست سپاه، همین باشگاه فوتبال را از مالکیت خود خارج کرد و آن را دست یکی از برکشیدگان احمدینژاد، یعنی زنوزی را که یک ابَررانتخوار تازه به دوران رسیده در زمان احمدینژاد بود سپردند. کسی که نه پرنسیپی داشت و نه کوچکترین تحصیلاتی، و درواقع شخص ایدهآل رژیم برای پیشبرد سیاستهای کثیفش بود.
زمانی که این واگذاری صورت گرفت، سیاستهای مخفی سپاه قابل تصور نبود چرا که انتظار چنین خباثتی از یک نیروی نظامی نبود. اما اکنون مشخص شده که چه عاملی سبب شد مالکیت این تیم ظاهرا در اختیار شخص رانتخوار نامبرده باشد اما سپاه سیاستهای کثیف خود را روی سکوهای تماشاگران پیش ببرد: ایران و نمادهای ملی ایران را همراه با پهلویان با هم بزنند و روابط عمومی باشگاه هم بجای تلاش برای آرام کردن این عدهی محدود نفرات سازمانیافته و مأمور اطلاعات، از شعارها و اعمال و توهینهای زشتشان حمایت کند. چرا که همهچیز در همان سپاه و سایر نمادهای امنیتی و اطلاعاتی تعیین میشود. ایران باید بسوزد و نابود شود تا جمهوری اسلامی همچنان دور از سایه پهلوی، در امنیت باقی بماند.
ای کاش چنین سیاستهایی محدود به زمین فوتبال و ورزش بود. توطئههای رژیم نقطهی پایانی ندارد و گاهی این سوال به ذهن میرسد که چه کسی این همه اندیشههای اهریمنی را به مسئولان رژیم یاد میدهد؟ چرا به قول عام مردم، یک رودهی راست در شکمشان نیست؟ چرا هیچ یک از سیاستهایشان تابهحال برای این کشور سازنده نبوده و برعکس همگی به طور وسواسگونهای و با دقت تمام، در راستای تخریب این کشور اتخاذ شدهاند؟
مردم ایران وضعیت کشور خود را کاملا در جهت چنین تخریبی میبینند. میبینند صنایع بزرگ نابود شدهاند و صنایع کوچک در حال احتضارند و تنها صنایع حکومتی فاسد و رانتخواری همچون «ایرانخودرو» و «سایپا» با خالی کردن جیب، که چه عرض کنم، با نابود کردن سرمایهی مردم هر روز قویتر میشوند. تمام سیاستهای رژیم برای جوانان و تحصیلکردگان، تلاش برای فراری دادن آنها از ایران است. وقتی مردم علاوه بر اینها، نگاهی به ظاهر شهرهای خود میکنند و آنها را با شهرهای کشورهای همسایه مقایسه میکنند، دیگر عزت ملی در میان مردم نمیماند.
از سویی رژیم با جعل نمادهای ملی و جایگزینی پرچم جمهوری اسلامی و سرود مبتذلش با پرچم و سرود ملی سعی دارد بقایای این عرق ملی را از بین ببرد، چنانکه برخلاف همسایه شمال غربی، در ایران حتی کسی پرچمی هم برای خود ندارد تا به تمام درودیوار و پنجره و ماشینش بچسباند. بر اثر گسترش بیسابقهی فساد و ویرانی در کشور، هر کسی برای کشورش دل میسوزاند و تلاش میکند، یا فرد نادان و سادهلوحی شناخته میشود یا اینکه ظن عمومی است است که طرف مأمور فلان جا است و آمده از جوانان سوءاستفاده کند!
این مملکتی است که رژیم جنایتکار اسلامی برای ما گذاشته و اگر تنها یک سیاستش در مغایرت با آنچه گفتیم بود، باز در نتیجهگیری خود تردید میکردیم و میگفتیم تمام این موارد شاید بر اثر تصادف بوده است. اما چنین نیست و تمام سیاستها بهدقت و وسواسگونه برای ویرانی و تفرقهی بیشتر اتخاذ شدهاند. تجربهی زیستهی ما در تبریز به مرور زمان به ما ثابت کرده که تمام قومگرایان تبریزی بعد از مدتی مأمور اطلاعات از آب در آمدهاند.
جوانان در اینجا وضع شهرهای خود را با شهرهای آباد کشورهای همسایه مقایسه میکنند. بسیاری از آنها تحصیلات عالی دارند اما منبع درآمدی ندارند و رژیم کوچکترین تلاشی برای اشتغالزایی نمیکند و هیئت علمی دانشگاهها را هم به طرز وسواسگونهای از میان احمقترین و کمسوادترین نفرات انتخاب میکند. کسانی که تعهد میدهند رانت بخورند و وفادار بمانند. چنانکه فیاض زاهد گفت «در استخدامها گویی یک دستگاه هوشمند پخمهیاب گذاشتهاند تا پخمهترین افراد را بیابند و استخدام کنند». افراد مستعد نیز محکوم به خانهنشینی و افسردگی یا ترک همیشگی کشور اند.
هماکنون که رژیم چنین تلاش میکند حس میهنپرستی ایرانیان را به طور کامل دفن کند، آنچه وظیفهی ما میماند تلاش برای آگاهیسازی بیشتر است تا بتوانیم میهنپرستی مرده در میان مردم خود را مجدداً زنده کنیم. آنچه وظیفهی ماست تلاش برای آگاهیسازی و گسترش حس همبستگی ملی است. بدین منظور باید همواره توجه داشت که دشمن تمام ملت ایران، رژیم جمهوری اسلامی و رهبر کینهتوز و بزدلش، خامنهای است. مردم نباید در دام فتنههای رژیم بیفتند و نباید بجای آنکه شمشیر را به سمت رژیم بگیرند، رو به همدیگر شمشیر بکشند. مهمترین ابزار رژیم، کانالهای نامعتبر خبری در تلگرام و سایر سکوهای فضای مجازی است که روز و شب آشکارا به انتشار ضداطلاعات میپردازند. آنها دروغ و ناآگاهی رواج میدهند و چنانکه اخیرا در مورد خبرگزاری «فارس» در مورد استادیوم تبریز هم آشکارا مشاهده شد، به این تفرقهافکنیهای قومی مینگرند و از اعماق دل به ملت ایران میخندند. در این شرایط لااقل باید به این توجه داشت که نباید دستمایهی خندههای این موجودات اهریمنی شد.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

