دکتر رضا سعیدی فیروزآبادی – بهرام بیضایی رفت؛ اما رفتنش از جنس خاموشی نبود. او از آن تبار اندیشمندانی بود که «تن» میرود و «زبان» میماند، «صحنه» میماند، و پرسش میماند. بیضایی نه صرفا یک کارگردان یا نمایشنامهنویس، که حافظِ پیوندهای گسسته حافظه تاریخی ما بود؛ کسی که اسطوره را از موزه بیرون کشید و به اکنون آورد تا ما، در آینه گذشته، خودِ امروزمان را ببینیم.

او به ما آموخت که فرهنگ، با تکرارِ بیجان زنده نمیماند، بلکه با بازخوانیِ جسورانه تداوم مییابد. از «مرگ یزدگرد» تا «باشو، غریبه کوچک»، از تعزیه و شاهنامه تا زنِ خاموشِ تاریخ، بیضایی همواره بر یک چیز پافشاری کرد: حقیقتِ فرهنگی، محصولِ قدرت نیست؛ زاده پرسش است؛ و هنر، اگر نتواند بپرسد، فقط تزئین است.
سوگِ بهرام بیضایی، سوگِ خاموشیِ یک نام نیست؛ سوگِ مکثی است در مسیر تداوم فرهنگی ایران، مکثی برای درک جایگاه کسی که در روزگار گسست، پیوستگی را یادآور شد. بیضایی از تبار فردوسی و همسخنِ فارابی و وارثِ دغدغههای خواجه نظامالملک و خواجه نصیر طوسی بود؛ نه بهمعنای تقلید، بلکه بهمعنای ادامهدادنِ یک روش: بازخوانیِ خردمندانه گذشته برای فهم اکنون.
اگر فردوسی حافظه تاریخی ایران را در زبان شعر تثبیت کرد، بیضایی این حافظه را به صحنه آورد. او اسطوره، تاریخ و آیین را از متن به اجرا کشاند تا فرهنگ، زیسته شود نه صرفا خوانده. در آثارش، شاهنامه، تعزیه، اسطورههای کهن و تاریخ سیاسی ایران، ابزار پرسش از قدرت، حقیقت و مسئولیت انسان شدند؛ همان پرسشهایی که فردوسی با روایت، و فارابی با فلسفه مطرح کرده بود.
بیضایی همچون فارابی به نسبت میان اخلاق و قدرت حساس بود. «مرگ یزدگرد» محاکمه تاریخیِ قدرت است؛ جایی که حقیقت، قربانی روایت رسمی میشود. این اثر، ترجمان نمایشیِ همان دغدغهٔ فلسفی است که فارابی در باب حاکم فاضل و جامعهٔ عادل طرح میکند: حکومتی که از خرد و اخلاق جدا شود، مشروعیت خود را از دست میدهد.
در پیوند با سنت خواجه نظامالملک، بیضایی نشان داد که تاریخ فقط دفتر افتخارات نیست، بلکه میدان عبرت است. او گذشته را تقدیس نکرد؛ آن را بازجویی کرد. درست همانگونه که سیاستنامه، تاریخ را برای اصلاح حال میخوانَد، بیضایی نیز تاریخ را به صحنه آورد تا جامعه امروز، مسئولیت خود را در برابر حقیقت بپذیرد.
و سرانجام، در امتداد خواجه نصیر طوسی، بیضایی بر اخلاق فردی و جمعی تأکید داشت. زنان خاموش تاریخ، کودکان بهحاشیهراندهشده، و قربانیان روایت رسمی، در آثار او سخن میگویند. این نگاه، ادامهٔ همان اندیشهٔ طوسی است که سیاست را بیاخلاق، و فرهنگ را بیعدالت، تهی میدانست.
بهرام بیضایی، نگهبان تداوم فرهنگی بود در زمانهای که فراموشی آسانتر از اندیشیدن است. او ثابت کرد که فرهنگ ایرانی زنده است، نه چون تغییر نکرده، بلکه چون توان پرسیدن دارد.
سوگِ بیضایی، سوگِ یک فرد نیست؛ سوگِ دشواریِ اندیشیدن در زمانهای است که سطحینگری پاداش میگیرد. اما همین سوگ، یادآور تداوم است. تا وقتی زبان فارسی زنده است، تا وقتی اسطوره را میتوان دوباره خواند، تا وقتی صحنهای هست که در آن تاریخ به محاکمه کشیده شود، بیضایی نیز زنده است.
او رفت، اما راهی گذاشت: راهِ بازگشتِ آگاهانه به ریشهها، بیآنکه اسیر نوستالژی شویم؛ راهِ ساختن آینده با فهمِ دقیق گذشته. این است معنای تداوم فرهنگی، نه در تکرار نامها، که در ادامهٔ روشها.
او رفت،
اما تا وقتی اسطوره پرسش میشود،
تا وقتی تاریخ به محاکمه کشیده میشود،
و تا وقتی صحنهای برای حقیقت باقی است،
بیضایی نیز در تداوم فرهنگی ایران حضور دارد.
یادش گرامی و راهش، پرسشگر و روشن و پایدار.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

