مهدی بهرامی – این روزها کمتر صدایی از چهرههای مشهور شنیده میشود؛ هنرمندان، ورزشکاران، اینفلوئنسرها و حتی جامعهشناسان و اندیشهورزانی که پیشتر با حرارت سخن میگفتند، یا سکوت کردهاند یا سخنانی میگویند که با فضای واقعی جامعهٔ ایران نسبت یا دست کم تناسبی ندارد.

این سکوت از کجا نشأت میگیرد؟ چرا ستارههایی که زمانی در پیشانی میدان و رسانه میایستادند، اکنون فروغی ندارند و تماشاگرانی در سکوت و سایهاند؟
یکی از مهمترین دلایل این سکوت را باید در تفاوت ماهوی جنبش کنونی مردم ایران با جنبشهای پیشین جستوجو کرد.
جنبش سبز، بهلحاظ ریختشناسی سیاسی، یک جنبش اعتراضی مقطعی و درونسیستمی بود؛ جنبشی که یک سوی آن جناحی قدرتمند از درون حاکمیت قرار داشت: از هاشمی رفسنجانی، ستون فقرات نظام، تا میرحسین موسوی، نخستوزیر محبوب بنیانگذار جمهوری اسلامی.
هرچند این جنبش بهتدریج از اعتراض به نتایج انتخابات فراتر رفت و ابعاد اجتماعی و هویتی پیدا کرد، اما در نهایت حول همان محور اولیه شکل گرفته بود: نتایج انتخابات، و سپس آزادی موسوی و کروبی از حصر.
پیوستن به چنین جنبشی، با وجود هزینههایی که داشت، ریسکی کنترلپذیر محسوب میشد؛ ریسکی که به تعبیر نظریهٔ انتخاب عقلانی در علوم سیاسی، نسبت سود به زیان آن برای کنشگران مشهور قابل محاسبه بود.
سلبریتیها در این میدان، نهتنها سرمایهٔ نمادین خود را از دست نمیدادند، بلکه اغلب بر آن میافزودند: محبوبیت اجتماعی، جایگاه اخلاقی، و حتی امکان بازگشت به مدار قدرت در آینده. همانگونه که در دولت روحانی دیده شد، بسیاری از چهرههای معترض دوباره به ساختار رسمی نزدیک شدند و هزینههای گذشته جبران شد.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز اگرچه رادیکالتر از جنبش سبز بود، اما ماهیتی مدنی و فرهنگی داشت. خواستهٔ محوری آن، نفی حجاب اجباری بود؛ مطالبهای مشخص، با روشهایی عمدتاً مسالمتجویانه و ضدخشونت.
نکته مهم آنکه این خواسته، حتی در درون حاکمیت نیز همراهانی جدی داشت؛ بسیاری از افراد صاحب قدرت، آشکارا یا پنهانی، به بیاثر بودن اجبار، دستکم در پوشاندن موی سر زنان، اشاره میکردند.
در چنین فضایی، کنش نمادین سلبریتیها، از انتشار عکس بدون روسری تا موضعگیریهای احساسی، هم کمهزینه بود و هم پرتشویق و همچنان ستارهشدن ممکن بود.
اما جنبش امروز ایران، از جنسی دیگر است.نه یک جنبش مقطعی مدنی است و نه شورشی واکنشی و هیجانی. این جنبش، آگاهانه و مستقیم، اصل ساختار سیاسی حاکم را نشانه گرفته است. بهلحاظ فنی و نظری، با جنبشی مواجهایم که میتوان آن را در چارچوب جنبشهای انقلابی تحلیل کرد؛ جنبشی که نه در پی اصلاح، بلکه در پی دگرگونی نظم سیاسی است. پیوستن به چنین جنبشی برای ستارههای ویترینی، بیش از حد خطرناک است.
اینجا دیگر از نقطه بازگشت خبری نیست. عبور از این خط قرمز، چیزی نیست که حکومت فراموش کند یا بتوان آن را در آینده با مصلحتسنجی سیاسی جبران کرد. این جنبش، کنش نیمبند و موضعگیری مبهم را برنمیتابد.
دومین عامل مهم سکوت چهرههای مشهور، گرایش سیاسی مسلط بر این جنبش و پررنگشدن نام پهلوی است.
هرچه زمان میگذرد، شعارهای حمایت از پهلوی، بهعنوان آخرین نظم باثبات در حافظه جمعی آشکارتر میشود. این مسئله، برای بسیاری از نخبگان هنری، روشنفکری و بهویژه جریانهای چپ، یک گره هویتی جدی ایجاد میکند.
بخش قابلتوجهی از این نخبگان، خود در پیروزی انقلاب پنجاه و هفت نقش داشتهاند یا سالها حضور و سکوت خود را در قبال آن توجیه کردهاند. پیوستن به جنبشی که، حتی اگر صراحتاً سلطنتطلب نباشد، محوریت نمادین پهلوی را پذیرفته، برای آنان به معنای لعنت فرستادن به گذشته خویش است؛ گذشتهای که سالها برای معنادادن به آن رنج کشیدهاند یا رنج تحمیل کردهاند. در اینجا سکوت واکنشی برای حفظ انسجام روانی و جلوگیری از فروپاشی روایت شخصی است.
اما نباید از دلایل روانشناختی خاصِ سلبریتیبودن غافل شد.ستارهها عادت دارند با رانتِ دیدهشدن، در همه میدانها ستاره بمانند. در جنبش سبز، بستن یک دستبند سبز کافی بود تا تیتر اول شوند؛ در جنبش زن، زندگی، آزادی، یک عکس بدون روسری، آنان را به قهرمان رسانهها بدل میکرد.
اما ساختار میدانی و اجتماعی جنبش اخیر، به این سادگی ستاره نمیسازد.قهرمان این جنبش، نه چهرهای شناختهشده، که جوانی گمنام است؛ جوانی که بیهیچ سپر رسانهای، مقابل صف موتورهای سنگین و نیروهای امنیتی خشمگین زانو میزند؛ صورتش را میپوشاند؛ و به همهچیز فکر میکند، جز دیدهشدن. اینجا ستارهشدن، نه هدف است و نه امتیاز.به نظر میرسد ایرِان امروز، دیگر جایی برای ستارههای ویترینی ندارد.
فوتبالیستهای صد میلیاردیِ بلندقامتی که تا کمر خم میشوند،هنرمندانی که هر روز در نقشی تازه ظاهر میشوند، یک روز با قامت آزادیخواهی مردمی، روزی در پادکستی اینستاگرامی، روزی میخوانند و روزی دیگر خوش میرقصند، در برابر واقعیتی عریان قرار گرفتهاند: دوران بازیکردن به سر آمده است. در این میدان جدید، یا باید از آسمان به زمین آمد و بدون تشویق و بدون تماشاچی، کنشگری کرد؛ یا باید پنهان شد، به امید بازگشت روزهایی که نمایش دوباره بازار داشته باشد.
سکوت امروز ستارهها، بیش از آنکه حاصل ترس باشد، نشانه بحران نمایندگی نمادین است؛ لحظهای که در آن، سرمایه شهرت دیگر به اقتدار اخلاقی و سیاسی تبدیل نمیشود. میدان تغییر کرده، اما ستاره ها هنوز دلباخته قواعد میدان پیشین بازی هستند .امروز سیاست نه در قاب دوربین، که در خیابان زیسته میشود؛ جایی که نه تشویقی تضمینشده وجود دارد و نه نامها اهمیتی دارند. اینجا مسئله پایان ستارهها نیست؛ پایان ستارهبودن است. امروز و اینجا، دیگر کسی برای کسی هورا نمیکشد؛ در خیابانهای خونفرش، فرش قرمز برای کسی پهن نمیکنند.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

