تروئیکای ملی‌گرا؛ معماران نظم نوین جهانی

- رهبرانی در حال نگارش برگی جدید در کتاب تاریخند‌  و در پسِ تحولاتِ شتاب‌گرفته‌ منطقه، هماهنگی سیاسی و راهبردی میان شاهزاده رضا پهلوی، دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بیش از آنکه تاکتیکی مقطعی باشد، نشانه هم‌پوشانی منافع و درک مشترک از نظم آینده است
- تجربه نشان داده حتی پیش از آنکه یک نظام به‌طور رسمی ضربه بخورد، وارد فاز دفاع از خود می‌شود: پروپاگاندا، سرکوب، پنهان‌کاری، قطع ارتباط، اقدامات شتاب‌زده و تلاش برای حفظ انسجام درونی. این وضعیت، خواه به درگیری محدود منجر شود یا به تغییرات عمیق‌تر، پیام روشنی دارد: دوره‌ای که رژیم جمهوری اسلامی می‌توانست با اتکا به سرکوب عریان و نمایش قدرت منطقه‌ای بحران‌ها را مدیریت کند، به پایان رسیده است.
 -در نهایت، آنچه در حال شکل‌گیری است، نه صرفاً یک رویداد نظامی، بلکه یک گذار تاریخی بالقوه است؛ گذاری که می‌تواند با هزینه‌های سنگین همراه باشد، اما در عین حال دریچه‌ای به آینده‌ای متفاوت بگشاید. آینده‌ای که ایران نه میدان نبرد نیابتی، بلکه بازیگری مسئول در منطقه باشد؛ نه کشوری منزوی، بلکه شریکی در اقتصاد جهانی و نه جامعه‌ای تحت سرکوب، بلکه ملتی با حق انتخاب.

شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۴ برابر با ۱۷ ژانویه ۲۰۲۶


کوروش زمانی، روزنامه‌نگار و تحلیلگر سیاسی – در آستانه‌ی لحظه‌ای تاریخی در ایران، آنچه در شرف وقوع است بیش از هر جنگ کلاسیکی، نمایانگر هم‌پوشانی مسیرهای راهبردی، از نظر امنیت ملی و منافع ملی برای اسرائیل و آمریکاست. این راستایی و هم‌زمانی در اقدام است که قرار است به رویدادی مهم معنا دهد و نه صرفاً وقوع یک حمله نظامی. در چنین شرایطی، تحلیل‌های دقیق و ماندگار باید از پیش‌بینی‌های سطحی فاصله بگیرند و تمرکز را بر منطق رفتار بازیگران، از جمله سکوت‌ مرموز اسراییل و هشدار‌ها و تهدید‌های بی‌سابقه‌‌ی آمریکا بگذارند. واقعیت‌های فعلی نه حاصل هیجان جنگ‌طلبانه‌اند و نه واکنش عصبی؛ بلکه محصول مجموعه اقدامات حساب‌شده‌ی اسرائیل و تغییر راهبرد ایالات متحده آمریکا در قبال رژیم جمهوری اسلامی ایران است.

ایالات متحده و اسرائیل اکنون در موقعیتی قرار گرفته‌اند که برای نخستین‌بار در سال‌های اخیر، هزینه‌ی یک اقدام خردکننده را کمتر از هزینه تعویق می‌بینند. این تغییر محاسبه، اتفاقی نیست؛ نتیجه سال‌ها ارزیابی اطلاعات، تحلیل ظرفیت‌ها و سنجش آسیب‌پذیری‌هاست. رژیم جمهوری اسلامی پس از دوره‌ای طولانی از درگیری‌های فرسایشی، از دست دادن بخش عمده شبکه‌های نیابتی، تحمل فشار روز افزون اقتصادی و رویارویی با بحران مشروعیت داخلی و بین‌المللی، در وضعیتی بی‌سابقه از ضعف و شکنندگی قرار دارد. این شکنندگی نه تنها در خیابان بلکه در لایه‌های بالای تصمیم‌گیری، اعتماد درون‌سیستمی و توان واکنش هماهنگ دیده می‌شود. رژیمی که بقای خود را بر نمایش قدرت با سرکوب و کشتار بنا کرده، خود نشانه‌ای آشکار از آسیب‌پذیری و حرکت به سوی پرتگاه است.

در چنین بستری، احتمال یک اقدام ترکیبی از سوی آمریکا   و اسرائیل، نه به عنوان سناریویی احتمالی، بلکه به عنوان هم‌افزایی تاکتیکی در یک عملیات نظامی قطعی مطرح می‌شود. این دو بازیگر الزاماً یکسان عمل نمی‌کنند؛ ابزار، تجربه و هدف‌هایشان متفاوت است. آمریکا قدرتی است که برتری خود را در جنگ شبکه‌محور، حملات سایبری پیچیده، فلج‌سازی سامانه‌های حیاتی، کنترل آسمان و استفاده از فناوری‌ و تسلیحات پیشرفته نشان می‌دهد. تجربه‌های گذشته ثابت کرده که واشنگتن، اینبار با قدرتی وارد میدان خواهد شد که بیش از هر چیز به دنبال درهم شکستن  ستون‌های اصلی هدفش است؛ ستون‌هایی که اگر از کار بیفتند، کل ساختار سیاسی رژیم جمهوری اسلامی ایران فرو خواهد ریخت.

اسرائیل اما بازیگری است که دهه‌ها تجربه حضور مخفی، شبکه‌های نفوذ انسانی، عملیات دقیق و کم‌صدا، و ضربه‌های هدفمند را در خاک ایران دارد. شناخت عمیق این موساد از شخصیت‌های نظامی و امنیتی و مقامات ارشد رژیم ایران، اماکن حساس نظامی و امنیتی و مخفیگاه‌ها تنها اطلاعات روی کاغذ نیستند؛ محصول سال‌ها کار اطلاعاتی، آزمون و خطا و حضور نامرئی در بالاترین لایه‌های ساختار قدرت است. به همین دلیل، سکوت فعلی اسرائیل نه نشانه عقب‌نشینی و بی‌عملی، بلکه علامت عبور از فاز بازدارندگی پنهان به فاز اقدام پایانی است چرا که در منطق امنیتی اسرائیل، وقتی هدف تغییر معادله است، کم‌حرفی یک مزیت راهبردی است اما نتیجه احتمالا در کمتر از ۴۸ ساعت آینده قابل مشاهده است. شاید فردای آغاز یک عملیات پیچیده نظامی ـ سایبری و اطلاعاتیِ منحصر به فرد، مقامات ارشدی همچون علی خامنه‌ای، محمد خاکپور، مسعود پزشکیان، محمدباقر قالیباف، غلام‌حسین محسنی اژه‌ای، علی لاریجانی و احمد رضا رادان و شرکا زنده نباشد!

تفاوت اهداف نهایی آمریکا و اسرائیل نیز روشن است و هر دو منطقی به نظر می‌رسند. اسرائیل، مسئله را از منظر امنیت ملی  و رفع دائمی تهدید موجودیت می‌بیند؛ زیرا تا زمانی که مرکز تولید بحران پابرجاست، مهار بازوها کافی نیست. هدف تل‌آویو از اقدام، نه تنبیه مقطعی و نه ارسال پیام، بلکه از کار انداختن چرخه‌ای است که امنیت اسرائیل را تهدید می‌کند. آمریکا اما علاوه بر ملاحظات امنیتی، منطق دیگری را دنبال می‌کند که آشکار و قابل فهم است: منافع ملی. ایران پس از جمهوری اسلامی از منظر اقتصادی و ژئوپلیتیکی، ظرفیت بکری است؛ انرژی، معادن، بازسازی زیرساخت‌ها، بازار مصرف گسترده و جمعیت جوان، عواملی است که هر قدرت بزرگی را به آینده‌نگری و برنامه‌ریزی مالی وادار می‌کند. دنبال کردن منافع ملی در چنین شرایطی نه توطئه است و نه راز مگو؛ بلکه منطق سیاست بین‌الملل است. این منافع، برخلاف وضعیت فعلی، با ثبات، توسعه و ادغام ایران در اقتصاد جهانی گره می‌خورند، نه با انزوا و بی‌ثباتی مزمن.

نقش دونالد ترامپ در این تحلیل قابل چشم‌پوشی نیست، نه به دلیل لحن تند یا شخصیت جنجالی، بلکه به دلیل الگوی رفتاری او؛ ترامپ سیاستمداری نیست که تهدید را برای مصرف رسانه‌ای مطرح کند. تجربه نشان داده که در دستگاه تصمیم‌گیری او، تهدید بخشی از مسیر اقدام است. بنابراین یا مطرح نمی‌شود و یا اگر مطرح شد، پشت آن برنامه‌ای عملی قرار دارد که تنها ابهام، زمان انجامش است. هشدارهای اخیر او، به ویژه هنگامی که با سکوت‌های حساب‌شده و تحرکات غیرعلنی همراه می‌شود، نه صرف نمایش سیاسی، بلکه نشانه‌ای از جدیت است. این جدیت نه در توییت‌ها، بلکه در هماهنگی‌ها، آماده‌سازی‌ها و تحرکات منطقه‌ای آشکار می‌شود.

نقش سیاسی شاهزاده رضا پهلوی نیز در این معادله بسیار برجسته است. ملاقات‌ها، گفت‌وگوهای پشت‌پرده و تلاش برای معرفی یک آلترناتیو قابل اتکا، در خلأ اتفاق نمی‌افتد. تاریخ نشان داده که قدرت‌های خارجی حتی وقتی به دنبال منافع خود هستند، به یک پرسش کلیدی نیاز دارند: «بعدش چه خواهد شد؟» هیچ مداخله‌ای، مستقیم یا غیرمستقیم، بدون افق سیاسی قابل تصور نیست. شاهزاده رضا پهلوی در این نقطه وارد تصویر می‌شود؛ نه به عنوان رهبر یک جریان نظامی، بلکه به عنوان چهره‌ای که می‌تواند نماینده مفهوم گذار، ثبات و آینده باشد.

این نقش نه به معنای وابستگی است و نه حاصل یک معامله ساده‌انگارانه. سیاست بین‌الملل پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. اهمیت این حضور در هم‌زمانی است: هم‌زمانی ضعف بی‌سابقه رژیم، هم‌زمانی تغییر محاسبات امنیتی اسرائیل، هم‌زمانی نگاه اقتصادی آمریکا به ایران و هم‌زمانی فعال شدن دیپلماسی غیررسمی از سوی چهره‌ای که سال‌ها بر ضرورت گذار مسالمت‌آمیز، تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی تأکید کرده، این هم‌زمانی، تصادفی به نظر نمی‌رسد.

روزهای ابتدایی هرگونه درگیری احتمالی، بیش از آنکه صحنه نمایش قدرت نظامی باشد، صحنه آشکار شدن شکاف‌هاست. تجربه نشان داده حتی پیش از آنکه یک نظام به‌طور رسمی ضربه بخورد، وارد فاز دفاع از خود می‌شود: پروپاگاندا، سرکوب، پنهان‌کاری، قطع ارتباط، اقدامات شتاب‌زده و تلاش برای حفظ انسجام درونی. این وضعیت، خواه به درگیری محدود منجر شود یا به تغییرات عمیق‌تر، پیام روشنی دارد: دوره‌ای که رژیم جمهوری اسلامی می‌توانست با اتکا به سرکوب عریان و نمایش قدرت منطقه‌ای بحران‌ها را مدیریت کند، به پایان رسیده است.

مسأله اکنون نه وقوع یا عدم وقوع جنگ، بلکه جهت کلی تغییر است. سکوت‌ها بلندتر از فریادها شده‌اند، تحرکات پشت‌پرده مهم‌تر از بیانیه‌هاست و سؤال اصلی دیگر این نیست که «آیا تغییری رخ می‌دهد یا نه»، بلکه «این تغییر چگونه مدیریت خواهد شد». جامعه ایران نیز نه تماشاگر منفعل، بلکه عاملی تعیین‌کننده است. فشارهای اقتصادی، زخم‌های اجتماعی و تجربه‌های تلخ سال‌های گذشته، جامعه‌ای ساخته که هم خسته است و هم آگاه. اگر ستون‌های سرکوب دچار اختلال شوند، این جامعه  نقش پایانی خود را ایفا خواهد کرد. همین واقعیت، محاسبات خارجی را پیچیده و در عین حال واقعی می‌کند.

در نهایت، آنچه در حال شکل‌گیری است، نه صرفاً یک رویداد نظامی، بلکه یک گذار تاریخی بالقوه است؛ گذاری که می‌تواند با هزینه‌های سنگین همراه باشد، اما در عین حال دریچه‌ای به آینده‌ای متفاوت بگشاید. آینده‌ای که ایران نه میدان نبرد نیابتی، بلکه بازیگری مسئول در منطقه باشد؛ نه کشوری منزوی، بلکه شریکی در اقتصاد جهانی و نه جامعه‌ای تحت سرکوب، بلکه ملتی با حق انتخاب. این گذار چگونه رقم خواهد خورد، به عوامل بسیاری بستگی دارد، اما نشانه‌ها حاکی از آن است که صفحه‌ای در حال ورق خوردن است و رهبرانی در حال نگارش برگی جدید در کتاب تاریخند‌  و در پسِ تحولاتِ شتاب‌گرفته‌ منطقه، هماهنگی سیاسی و راهبردی میان شاهزاده رضا پهلوی، دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بیش از آنکه تاکتیکی مقطعی باشد، نشانه هم‌پوشانی منافع و درک مشترک از نظم آینده است؛ نظمی که بر مهار تهدیدهای ساختارشکن، بازتعریف امنیت و تضمین منافع استوار است. در چنین چارچوبی، «تروئیکای ملی‌گرا؛ معماران نظم نوین جهانی» هستند که با تلاقی اراده سیاسی، بازدارندگی سخت و مشروعیت مردمی، معادله فرسوده مماشات را کنار می‌زنند و به‌جای مدیریت بحران، برای پایان آن اقدام می‌کنند. این هم‌راستایی نه بر مبنای احساسات، بلکه بر پایه محاسبه منافع، امنیت پایدار و بازتعریف قواعد بازی است؛ جایی که سرکوب، تروریسم حکومتی و ایجاد بی‌ثباتی دیگر ابزار بقا نیستند، بلکه هزینه‌ای اجتناب‌ناپذیر است.

 

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۶۲ / معدل امتیاز: ۴٫۶

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=394857